سلام،

صبح شنبه دوم اردیبهشت من و حسین و سارا با هم از خونه اومدیم بیرون، سارا موند خونه مامان پروین، من و حسین هم با هم رفتیم، منو رسوند سر نیایش و من رفتم آزمایشگاه، و بعدش هم رفتم سیزده آبان تا پیش فاکتور بگیرم واسه داروهای مامان، بعد از کلی رفت و آمد و خستگی دیگه جون نداشتم که سوار ماشین بشم و برگردم خونه مامان، هلاک بودم، ساعت سه بعدازظهر بود که رسیدم خونه مامان، اینقدر پله های مرکز بهداشتو بالا پایین کرده بودم پاهام نای حرکت نداشت، خلاصه وقتی رسیدیم خونه مامان حالم بهتر بود، ناهار سارا رو دادم و بعدش آماده شدم رفتم تره بار یه کم خرید کردم واسه اینکه مامان اینا میخواستن چهارم بیان برای تزریق! با مریم و مامان مشغول حرف زدن و اینا بودیم، مریم رفت و من منتظر شدم تا حسین بیاد...

یک شنبه سوم با سارا در حال جمع آوری خونه بودیم، هر از گاهی کمکم میکرد و گاهی اوقات هم کارمو زیاد میکرد، خلاصه کارا به نتیجه رسید و عصری من و سارا با هم رفتیم تو پارک چیتگر و مشغول پیاده روی شدیم به حسین هم زنگ زدم و اون هم خودشو رسوند، سارا داشت سرسره بازی میکرد و دیگه هوا داشت سرد میشد بهش گفتم بیا بریم میگفت نه من میخوام همه سرسره ها رو بازی کنم...

خلاصه حسین راضیش کرد که بریم خونه، من هم شام درست کردم و از خستگی زود خوابم برد...

دوشنبه صبح چهارم مامان اینا از بابلسر راه افتاده بودن، محسن و ع... هم همراهش بودن، وقتی رسیدن ساعت دو بعدازظهر بود و سارا تا اون موقع مدام سراغشونو میگرفت، خلاصه وقتی رسیدن سریع ناهار خوردن و یه کم استراحت کردن و مامان و محسن رفتن بیمارستان، من و ع... سارا خونه بودیم، چون واسه شب برنامه تولد داشتیم، و این یه سورپرایز بود، حسین شب که اومد کیک و شیرینی خریده بود، مامانم هم کادو برامون خریده بود و حسابی جشن گرفتیم و کلی خندیدیم و خوش بودیم، با اینکه تعدادمون کم بود ولی خوش گذشت، ع... خیلی سورپرایز شده بود، و اصلا انتظار نداشت، تصمیم گرفتیم که واسه تعطیلات آخر هفته بریم اصفهان که توافق به کاشان رسید! چهارشنبه صبح راهی خونه بابابزرگ شدیم کلید گرفتیم و رفتیم کاشان، بعد احمدآباد شب اونجا بودیم و صبح راهی کاشان شدیم رفتیم باغ فین و قمصر و ناهار خوردیم و یه کمی خرید کردیم و بعدش رفتیم سرخاک پسرعمو بابا و دوباره راهی احمدآباد شدیم، شب با ع... و حسین و محسن کلی خندیدیم و صبح بیدار شدیم صبخانه خوردیم و راهی کاشان شدیم رفتیم نیاسر با این خیلی شلوغ بود و مدت زیادی اونجا نبودیم اما خیلی بهمون خوش گذشت، مامان تو ماشین بود و ما دوری زدیم و تا دم آبشار رفتیم و عکس انداختیم...

برگشتیم به سمت تهران که ساعت پنج بود رسیدیم، همگی از سفری که داشتیم لذت بردیم خداروشکر. محسن و ع... و مامان یه ناهار سبک خوردن و راهی بابلسر شدن من و سارا و حسین هم از خستگی خوابیدیم تا صبح!

شنبه هم مشغول جمع و جور کردن خونه بودیم و جابه جا کردن وسایل سفر، با ع... صحبت کردم و راجع به استخاره ای که کرده بود حرف زدیم خداروشکر خوب بود، مامان بزرگ هم حالش بد شده بود و راهی بیمارستان شده بود...

یکشنبه صبح رفتیم خونه مامان پروین، حالش خوب نبود هوای بیمارستان حالشو بد کرده بود و ما رفتیم تا پیشش باشیم...

امیدوارم که هر چه زودتر حال مامان بزرگ خوب بشه، کل خانواده بی حوصله ان. انشاءالله هر چه زودتر همه مریضا شفا بگیرن، مامان بزرگ هم همینطور...