عاشورای حسینی چه بر من گذشت!
سلام! صبح روز عاشورا وقتي از
خواب بيدار شدم لپه و برنج خيس كردم تا چند تا ظرف غذا بدم بيرون. خيلي دلم
ميخواست كه من هم نذري بدم... و خداروشكر تونستم اين كارو انجام بدم. تا
قبل از اذان ظهر رفتم تو اتاق سارا و به حسین گفتم حواست به سارا باشه كه
پيش من نياد من ميخوام زيارت عاشورا بخونم، حسین هم با سارا مشغول بازي شد
و من هم از فرصت استفاده كردم. حسابي سبك شدم و همه رو ياد كردم.
انشاءالله كه خدا قبول كنه. بعد از اينكه نماز ظهر عاشورا روخوندم ديگه
غذا آماده شده بود و من هم غذاها رو كشيدم و دادم به بابايي برد بيرون.
خودمون هم ناهارمونو خورديم و ظرفا رو شستيم، حسین خواست يه كم بخوابه كه
داداشم ساعت چهار بود زنگ زد به موبایل حسین و گفت كه بيان خونه مامان
پروين! همگي دور هم هستيم شما هم بياين! حسین هم به من گفت وسايل سارا رو
بردار شايد شب بمونيم ديگه شك كردم كه چي شده كه ميگه شب بمونيم! خيلي دلم شور زد و استرس گرفتم تا حسین بهم گفت كه مامان پروين يه كم
بيحاله و فرزانه ميخواد ببردش دكتر، سريع آماده شديم و راه افتاديم به
سمت خونه مامان وقتي تو راه زنگ زدم به ريحانه گفت كه مامان
بيمارستان شهيد رجاييه و اونجا بستريش كردن! خيلي بي طاقت شدم و نگران...
با حسین و سارا رفتيم اونجا ديدنش تو بخش مراقبت هاي ويژه بستري بود و خيلي حالش
خوب نبود الهي من براش بميرم. سردرد داشت و يه كم سخت نفس ميكشيد... يه
ساعتي اونجا بوديم ولي چون نميذاشتن پيشش بمونيم اومديم خونه مامان ديدم فرزانه و مريم و ريحانه اونجان. يك كمي حرف زديم و بعد
از كمي جمع و جور كردن خونه راه افتاديم به سمت خونه خودمون و قرار شد كه
چهارشنبه يعني امروز از صبح زود بيام خونه مامان پروين. خيلي نگران بوديم و
استرس داشتيم اما كاري از دستمون بر نميومد. هر چي هم تلاش كرديم كه
مامانو ببريم بيمارستان خصوصي و دكتر كاظمي رو پيدا كنيم موفق نشديم. روزها و ساعت هاي سخت و طولاني رو سپري كرديم. اما خدا با ما بود و بهمون
رحم كرد موبایل دكتر كاظمي رو گیر آوردیم و به بابام گفت كه فردا صبح قبل از ساعت
ده مريضتونو بياريد بيمارستان رسول اكرم (ص). خيالمون راحت شد و به آرامش
رسيديم. خدا خيرش بده انشاءالله. به خودش و خانواده اش سلامتي بده. مامان
هم خيلي خيالش راحت شد و ديگه استرس نداشت. تا قبل از اینکه دکتر کاظمی رو پیدا کنیم خواستیم پذیرش بيمارستان آتيه رو بگیریم که مامان بره اونجا اما گفتن كه تيم متخصص قلبشون آمادگی ندارن براي پذيرش بيمار قلبي به همين خاطر از انتقال به
بيمارستان آتيه منصرف شديم. خداروشكر كه تكليف مامان روشن شد.
خداي مهربون! خداي بزرگ! ممنون كه تو اين لحظات سخت تنهامون نذاشتي... ممنون كه بزرگيت رو دوباره بهمون نشون دادي... به مامانم و همه مريضها سلامتي بده... آمين يا رب العالمين
خداي مهربون! خداي بزرگ! ممنون كه تو اين لحظات سخت تنهامون نذاشتي... ممنون كه بزرگيت رو دوباره بهمون نشون دادي... به مامانم و همه مريضها سلامتي بده... آمين يا رب العالمين
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۰ ساعت 7:22 توسط یک زوج
|
وقتی روزهای گذشته امون رو مرور میکنیم می بینیم که همچین هم که میگن زود نگذشته ها.