عکسای آتلیه رو گرفتیم...
سلام٬
امروز پنجشنبه بود با اینکه حسین تعطیل بود و کاری به اون صورت نداشت٬ اما از ساعت پنج و نیم صبح که بیدار شدیم برای نماز من دیگه خوابم نبرد. وقتی زیارت عاشورا میخوندم سارا هم بیدار شد و سراغ منو گرفت٬ بعد کنارش دراز کشیدم و مامانی اگه دیگه خوابت نمیاد بیدار شو میخوایم بریم بیرون، اون هم انگار نه انگار که تا الان خواب بوده خیلی سرحال و قبراق بیدار شد و گفت که بابایی بیا بریم صوصوبه (یعنی صبحونه) بخوریم. حسین هم که خیلی از این حرف سارا خوشش اومده بود با کلی قربون صدقه بغلش کرد و با هم رفتن تو آشپزخونه. من هم سریع چایی رو آماده کردم و سه تایی صبحانه ساده و پرانرژیی نوش جان کردیم. بعد سریع آماده شدیم و راه افتادیم. اول من بانک ملی کار داشتم، بی هیچ دلیلی کارت عابربانکم مسدود شده بود و نمیتونستم ازش استفاده کنم. رفتیم بانک ملی فلکه اول صادقیه خوب شد صبح زود رفتیم خلوت بود و بعد از نیم ساعت معطلی متصدی بانک کارتم رو باز کرد و گفت چون شماره سریال شناسنامه تون تو پرونده اتون نیست کارت رو مسدود کردن! منم با تعجب پرسیدم آقا شما نباید یه خبر بدین؟ گفت حالا برید کپی شناسنامه یا اصلش رو بیارید! گفتم من دیگه الان نمیتونم این همه راه برم و برگردم. بعدش کارت ملی همراهم هست دیگه و اینکه کپی شناسنامه ام رو زمانی که اینجا حساب باز کردم دارید من دوباره چه کپی شناسنامه ای براتون بیارم. خلاصه با کلی سروکله رفتن آقا لطف کردن و کارتم رو باز کردن و گفتن که در اولین فرصت کپی شناسنامه تونو بیارید. خلاصه از عابر بانک همونجا کل موجودی حسابم رو خالی کردم و گفتم حالا اگه بسته هم بشه دیگه من گرفتار نمیشم! بعد سوار ماشین شدم و راه افتادیم به سمت مرکز بهداشت. هنوز سارا سرماخوردگی داشت و من هم حالم خوب نبود. بدجور بیحال بودم. سارا رو بردم دکتر و بهش دارو داد، خودم هم دکتر معاینه کرد و دوباره آمپول و دارو گرفتم. از اونجا راهی خونه بابابزرگ شدیم و میخواستیم برنجهایی که آقا رحمت زحمت کشیده بود از رشت برامون آورده بود رو بیاریم. خیلی خونشون شلوغ شده بود به خاطر این برنجا، من هم که برای فاطمه هم دو تا گونی سفارش داده بودم دیگه زحمتم بیشتر هم شده بود. خلاصه اینکه ناهار هم اونجا بودیم حساب کتاب برنجا رو کردیم و خواستیم خداحافظی کنیم که به حسین گفتم عزیزم زنگ بزن به آتلیه ببین عکسامون آماده است بریم بگیریم. از صبح هر چی خودم زنگ میزدم جواب نمیدادن و دیگه ناامید شده بودم ولی وقتی حسین زنگ زد گوشی رو جواب داد و گفت که تا ساعت شش بعدازظهر هستن. ما هم سریع راه افتادیم به سمت آتلیه از اونجایی که از عکسای امسال راضی نبودم و فکر نمیکردم اون جور که انتظارم هست شده باشه ، به حسین گفتم که تو برو عکسارو تحویل بگیر اگه هم ناراضی بودی بهش بگو که درستش کنه. حسین رفت و ده دقیقه بعد برگشت هر چی بهش گفتم عکسارو بده ببینم. نمیداد! میگفت نمیدم نمیخواد ببینی میذارم صندوق عقب! بالاخره ازش گرفتم و عکسارو دیدم! خیلی بهتر از اونی بود که فکر میکردم. عکسای ریحانه رو هم گرفته بود اونا که واقعا معرکه شده بود. حرف نداشت! خیلی خوشگل شده بود. رفتیم خونه مامان پروین تا برنجایی که سفارش داده بود رو بهش بدیم رفتیم بالا که عکسارو هم بهشون نشون بدیم خیلی خوشحال شدن و کلی ذوق کردن. سارا هم که از خواب بیدار شده بود حسابی ذوق کرده بود و میگفت که عکس منه. مامانم خیلی خوشحال شد و با دیدن عکسا کلی قربون صدقه امون رفت (مامان مهربونم خدا انشاءالله که بهت سلامتی بده، دوست دارم) خلاصه خاله مریم و عمو محمود و بهار جون هم با دیدن عکسامون کلی ابراز لطف کردن و خیلی خوششون اومده بود طوری که خاله مریم میگفت که منم میخوام برم عکس بندازم واسه منم وقت بگیرید!
مامان پروین لبو پخته بود و آورد همگی دور هم خوردیم و بعدش هم من و تو و بابایی در اوج خستگی راه افتادیم به سمت خونه. الان خونه هستیم و داری شیطنت میکنی و هیچ رمقی واسه من و بابایی نمونده. بابا هلاکه و خوابیده اما تو هنوز داری بازیگوشی میکنی من هم از فرصت استفاده کردم و ثبت کردم که امروز چه گذشت.
روز پرکار و پرباری بود. نتایج خوبی در برداشت و به خستگیش هم میارزید...
حسین جونم دوست دارم و از همکاری امروزت ممنونم...![]()
![]()
![]()
وقتی روزهای گذشته امون رو مرور میکنیم می بینیم که همچین هم که میگن زود نگذشته ها.