سارا جونم بیست و هفت ماهه شد...
دیروز سه شنبه اول آذر ماه بود٬ سارا خانوم دیروز بیست و هفت ماهت تموم شد بهت تبریک میگم عزیزم. روز به روز داری بزرگتر و خانومتر میشی.
دیروز صبح با حسین و سارا از خونه اومدیم بیرون من آزمایش خون داشتم سارا هم کمی تب داشت باید میبردمش دکتر تا خدایی نکرده مریضیش شدت نگیره. از طرفی امروز مادر شوهر وقت دکتر داره و نوبت شیمی درمانیشه با محسن و همسرش راه افتادن به سمت تهران. من هم دیروز وقتی رفتم مرکز بهداشت معرفی نامه بستری بیمارستان و تایید داروهاشو گرفتم تا حسین که خیلی گرفتاره و وقت نمیکنه دنبالش نره. بعد از انجام کارها اومدیم سر نیایش سارا تو پارک کمی بازی کرد و از اونجایی که تب داشت نخواستم بیشتر از این بیرون از خونه باشه٬ دکتر هم گفته بود استراحت کنه زودتر خوب میشه بعد راه افتادیم اومدیم به سمت خونه مامان پروین اما خونه نبود تا ساعت چهار و نیم بعدازظهر من و سارا تنها اونجا بودیم بعدش مامان اومد و حسین هم ساعت هشت و نیم شب بود که اومد دنبالمون.
امروز هم از صبح که بیدار شدیم مشغول مرتب کردن خونه هستم و ناهار درست کردن. آخه محسن اینا قرار نبود واسه ناهار بیان ولی زودتر میرسن و ناهار گفتم بیان خونه. ناهار خوردن محسن و مامان رفتن بیمارستان و من و جاریم خونه بودیم با سارا صحبت کردیم و شام درست کردیم تا مامان اینا ساعت هشت و نیم اومدن خداروشکر دکتر از وضعیت مامان راضی بود. حسین هم ساعت نه و نیم اومد. خیلی خیلی خسته بود و ساعت ده و نیم رفت خوابید.
خسته نباشی عشق من! خدا بهت سلامتی بده و دل خوش!
وقتی روزهای گذشته امون رو مرور میکنیم می بینیم که همچین هم که میگن زود نگذشته ها.