نهم محرم و تاسوعای حسینی...
سلام،
امروز از صبح خونه هستیم، بعد از خوردن صبحانه با حسین و سارا آماده شدیم تا بریم بیرون تا کمی حال و هوامون عوض بشه، از طرفی نون هم نداشتیم گفتیم اگه نونوایی باز بود نون هم بخریم. وقتی اومدیم بیرون صدای تکیه های عزاداری توجه سارا رو به خودش جلب کرد. پارچه های سیاهی که سطح خیابون رو پوشونده بود براش جالب بود. مدام ما رو صدا میکرد و با دستش به پارچه ها اشاره میکرد و به سینه اش میزد و حسین حسین میکرد. خیلی کار جالبی انجام میداد میدونست که این پارچه ها و این صدای نوحه و عزاداری واسه چیه. میدونست که شهر حال و هوای دیگه ای داره. وقتی به دسته های زنجیر زنی نزدیک میشدیم به حسین میگفت که بابا بغل، تا از بابا نگاه کنه و ببینه که چیکار دارن میکنن. وقتی به دسته ها نگاه میکرد تو خودش فرو میرفت و بهشون زل میزد. الهی من فدای اون فهم و شعورت بشم دخترم، خدارو به خاطر ایمانی که تو وجودت هست شکر میکنم. به خاطر این حس زیبای معرفت که تو دلت موج میزنه دوست دارم. وقتی دیدی من اشک تو چشمام جمع شده و قطره ای از چشمم چکید منو بوسیدی و دستت رو انداختی تو گردنم. این کارات منو دیوونه میکنه. انشاءالله که صاحب همین روزها همیشه یار و نگهدارت باشه دخترم. من همیشه برات دعا میکنم که پیروان راستین راه امام حسین و یارانش باشی.
مامان پروین و مریم و فرزانه با خاله ها و دایی ها همه خونه مامان بزرگ هستن. من امسال دوست داشتم یه کم خلوت کنم، تنها باشم تا از این فرصت بهتر استفاده کنم. اونجا هم خوبه ولی خیلی شلوغه و همهمه است، یا باید از خونه بزنی بیرون یا تو خونه اینقدر شلوغه و سروصداست که نمیتونی یه گوشه دنج پیدا کنی و دلتو سبک کنی. نمیدونم فردا برم اونجا یا نه؟
امیدوارم نذر بابابزرگ و محمدرضای خاله پری هم که روز عاشورا ادا میکنن قبول باشه و حاجت روا بشن انشاءالله.
وقتی روزهای گذشته امون رو مرور میکنیم می بینیم که همچین هم که میگن زود نگذشته ها.