امشب برمیگردیم به تهران...

سلام به دختر قشنگم، خدارو شکر که خوبی و تو سفر اذیت نشدی. البته خیلی خسته میشی ولی خوب خستگیه لذت بخشیه. عزیز مامان دیروز هم رفتیم حرم و یه سر هم رفتیم کوهستان پارک. تو هم خیلی خسته شدی. شب که اومدیم هتل در اوج خستگی شیر خوردی و خوابیدی. عزیز دلم الان ساعت 10:45 صبح و ما میخوایم بریم حرم بعدش بازار تا یه کمی خرید کنیم. انشاءالله امشب ساعت 20:30 به سمت تهران حرکت میکنیم و شب خونه خودمون هستیم. از بابایی مهربون هم خیلی تشکر ممنونم که تو این سفر خیلی باهام همکاری بیش از پیش کرد در نگهداری از تو و خیلی بهمون خوش گذشت. تو هم حسابی بابایی شده بودی این چند روز. خوب دیگه باید برم که تو بابایی منتظرم هستید.

دوست دارم نفس خانوم...

 

روز دوم سفر مشهد...

سلام گل نازم. صبح که از خواب بیدار شدیم بعد از خوردن صبحانه به سمت حرم راه افتادیم. توی صحن انقلاب روبروی گنبد طلا نشستیم و از خدا برای همه آرزوی سلامتی کردیم. یاد همه نی نی های ناز نی نی سایت و خانواده های گلشون هم بودیم...

بعد از نماز ظهر اومدیم هتل ناهار خوردیم. الان هم تو بغل بابایی هستی و من دارم برات خاطره ثبت میکنم. عصر ساعت 7 با لیلا جون مامان آراد گل و الهام جون مامان نیلوفر تو کیان سنتر مشهد قرار داریم. امیدوارم تو هم از دیدن دوستای خوبت خوشحال بشی.

دوست دارم گل باغ آرزو...

اینم عکس از قرارمون...


Free 2 Upload

ما رسیدیم به مشهد... روز اول سفر

سلام به دختر نازم، قربون خانومیت برم الهی که اینقدر مراعات حال مامان رو میکنی. دوست دارم نازگلم. میخوام از روز اول سفرمون بگم...

ساعت 11:15 پرواز داشتیم که با تاخیر ساعت 1:45 بامداد انجام شد. ساعت 3 بامداد رسیدیم مشهد که تو هم توی فرودگاه مهرآباد هم توی هواپیما خیلی اذیت شدی. رفتیم هتل آپارتمان ارکیده که خیلی از حرم دور نبود. صبح چهارشنبه یعنی امروز از خواب بیدار شدیم و رفتیم یه رستوران صبحانه خوردیم و به تو هم سرلاک دادم. ولی اینقدر بازیگوشی کردی که بیشترش رو مالیدی به سر و صورت و لباسات تا بخوری. بابایی هم بهم که به سخت نگیرم و هر وقت گرسنه اش بشه خودش میخوره. بعد از خوردن صبحانه به سمت حرم رفتیم و زیارت کردیم و دعاگوی همه دوستان و اقوام بودیم. خیلی ها التماس دعا داشتن تو و بابایی رفتین زیارت. تو راه برگشت به هتل به لیلا جون مامان آراد زنگ زدم تا یه قراری بذاریم و همدیگرو ببینیم. ساعت 12:30 بود که به هتل ارکیده رسیدیم، تسویه حساب کردیم و به سمت هتل جام جم راه افتادیم خیلی شیک و تمیز بود و من و بابایی خیلی خیلی راضی بودیم. بعد از اینکه اتاق رو تحویل گرفتیم. به رستوران رفتیم تا ناهار بخوریم. بعد از خوردن ناهار یه استراحت کوتاه کردیم و به سمت حرم راه افتادیم.

دوست دارم دختر نازم خدا رو شکر میکنم که اومدیم مشهد و خوشحالم از اینکه داره بهمون خوش میگذره.

میبوسمت...

مبارک مبارک...

سلام گلم

اینا به خاطر قدم مبارک توست...

من و بابایی خیلی خوشحالیم از اینکه بالاخره تونستیم به خواسته امون برسیم...

 

خوشحالم که شما رو دارم...

سلام دختر نازم، فرشته زندگي من و بابا شما هستي خوشگلم.
دوست داريم. روزي نيست كه من و بابايي از اينكه در كنار هم هستيم خدا رو شكر نكنيم.
خدايا شكرت ازت به خاطر تمام نعمت ها سپاسگزارم.
ساراي خوبم برات بگم كه امروز باباحسين تونست بليط هاي سفررو بگيره و خوشبختانه با هواپيما ميريم كه انشاءالله شما اذيت نميشي. ولي براي روز چهارشنبه نتونست با هواپيمايي ماهان بليط بگيره به همين خاطر ساعت يازده و ربع شب روز سه شنبه 25 خرداد پرواز داريم و براي روز شنبه ساعت هشت و نيم شب برميگرديم.انشاءالله كه به حق علي سفر بي خطر و خوبي باشه و خدا بهمون يه زيارت با معرفت عطا كنه. خيلي دوست دارم نفس مامان.
راستي امروز صبح حدوداي ساعت 11 ظهر خاله رويا از دوستاي مامان زنگ زد و گفت كه قرعه كشي به اسم من در اومده و كلي باعث خوشحاليم شد. خدايا شكرت. بازم ازت ممنونم. با بابا حسين در ميون گذاشتم و بهش گفتم كه دلم ميخواد به محسن پيشنهاد بدم كه اون جاي ما قبول كنه ولي خوب عمو الان شرايطش رو نداره و ترجيح داد كه تا نوبت خودش صبر كنه. انشاءالله كه خيره و هر چي خدا ميخواد همون ميشه براي همين خوشحالم از اتفاقاتي كه اين چند روز افتاده. خدا رو صدهزار بار شكر.
عسل مامان دختر خوبم خيلي دوست داريم و خوشحاليم كه سه تايي داريم يه سفر زيارتي ميريم.
قشنگ مامان خيلي التماس دعا داشتن ازمون. انشاءالله كه خدا بهمون كمك كنه تا از لحظه لحظه زيارتمون استفاده كنيم... آمين
دختر نازم دوست دارم... ميبوسمت

سفر به مشهد...

سلام،

امروز حسین جان قراره که بره بلیط مشهد رو بگیره تا انشاءالله هفته آینده چهارشنبه عازم مشهد بشیم. خدا کنه بلیط هواپیما بتونه بگیره وگرنه با قطار فکر میکنم سارا اذیت بشه.

توکل به خدا هر چی خدا بخواد همون میشه. اگه با هواپیما بریم که همون صبح چهارشنبه راه میافتیم اما اگه با قطار بریم باید از روز قبلش راه بیافتیم.

خدایا تمام روزهای زندگیمون رو با توکل به تو میگذرونیم... تنهامون نذار...

 

روز مادر مبارك...


سلام گل نازم. الان ساعت دقيقا دوازده شبه و تو بابايي داريد ميخوابيد.

عزيزم امسال اولين ساليه كه من روز تولد حضرت فاطمه (س) روز مادر رو با حضور تو گل باغ زندگيم جشن ميگيرم. من هدیه روز مادر رو از خدا گرفتم... میخوایم بریم زیارت امام رضا. این اولین باریه که شما میرید مشهد و زیارت امام رضا عزیز دلم...

برات آرزوي سلامتي و تندرستي ميکنم دختر نازم.

دوست دارم نفسم...

امروز سالگرد عقد من و باباست

سلام دختر قشنگم، سلام سارای مهربونم، امروز داشتم 12/03/85 رو مرور میکردم، روزی که من و بابایی با هم پیمان بستیم که در تمام لحظات زندگی در کنار هم بمونیم، فیلم عقدمون رو نگاه میکردم و یاد اون روزها رو میکردم. صبح شما خواب بودید و من هم مشغول رسیدگی به امور خونه، حوالی ظهر بود که زنگ زدم به بابایی و پیگیر شدم که پس بالاخره قرار روز پنجشنبه چی شد؟ (آخه چند روز پیش بابایی زنگ زد و گفت که میخواد یکی از همکارانش رو با یکی از همکارای من آشنا کنه، من هم موافقت کردم و آرزو کردم هر چی خیره همون اتفاق بیافته... به همین خاطر تماس گرفتم باهاش و بهش پیشنهاد دادم اگه موافق باشه یه قراری با هم بذاریم. اون هم استقبال کرد و گفت که روز پنجشنبه خوبه. قرار شد که هماهنگ کنیم و بهش خبر بدیم) اون هم گفت که چند دقیقه دیگه خبر میده. من هم منتظر شدم، بعد از چند دقیقه که دوباره زنگ زد من بهش گفتم اول من میخوام حرف بزنم و سالگرد عقدمون رو بهش تبریک گفتم، خیلی خوشحال شد و برای زندگیمون دعاهای خیر کرد... همکارش که کنارش بود هم خوشحال شد و بهش تبریک گفت. بابایی هم میگفت از صبح همش میگم امروز چه روزیه ها، چقدر روز خوبیه و ... کلی خودشو برای من لوس کرد... بعد برای روز پنجشنبه ساعت پنج بعدازظهر پارک ملت قرار گذاشتیم... تا بریم ببینیم خدا چی میخواد...

عصری که منتظر بابایی بودم تا بیاد شما خوابیده بودی. وقتی بابایی اومد یه جعبه شیرینی دستش بود و روز مادر رو به من تبریک گفت. من هم چای و میوه آوردم و کنار هم نشتستیم و مشغول صحبت شدیم و خاطرات رو مرور کردیم. بعد از چند دقیقه شما بیدار شدی و کلی با باباجون بازی کردی و بازیگوشی کردی. البته یه وقتایی هم بینیت کیپ میشد و حالت سرماخوردگی داشتی و این خیلی نگرانم میکرد. به بابایی گفتم فردا ببریمش پیش دکترش گفت اگه خدایی نکرده حالش بدتر شد میبریمش چون الان داره بازی میکنه. گاهی هم نق نق میکردی که باعث نگرانی من و بابایی شد. خلاصه دور هم نشسته بودیم و مشغول صحبت و ... بودیم که یه اس ام اس برای بابایی اومد که جواب قرعه کشی سفرهای تابستونی تو سایت اومده و میتونید پیگیر بشید. وقتی بابایی بهم گفت که بریم ببینیم نتیجه قرعه کشی چی شده، من خیلی دلم لرزید، دم دمای اذان مغرب بود... بهش گفتم خوب حسین جان زود باش برو تو سایتش ببین نتیجه چی شد. گفت تلفن گویا هم داره میتونم زنگ بزنم، گفتم خوب بزن ببین چی میگه... هر چند خیلی امیدوار نبودم ولی خوب خیلی دعا کرده بودم که اسممون برای مشهد در بیاد بلکه به این بهانه بعد از چهار سال بریم زیارت امام رضا... داشتم به تو سوپ میدادم که تلفن گویا شروع کرد به صحبت کردن بعد از اینکه بابایی شماره پرسنلی رو وارد کرد من و بابایی ساکت شدیم من هم داشتم تو دلم دعا میکردم که ای خدا به این وقت عزیز اسم ما هم در اومده باشه... یه دفعه گفت که شما برای زائرسرای مشهد پذیرفته شدید از تاریخ 26/03/89 تا 29/03/89... نمیدونی مامانی چه دادی کشیدم از سرخوشحالی اصلا باورم نمیشد... بالاخره امام رضا هم ما رو طلبید... اشک تو چشمام جمع شده بود و باورکردنش مشکل بود که به این زودی اسممون در بیاد... تو هم از صدای من ترسیدی و شروع کردی به گریه کردن... خیلی ناراحت شدم که ترسوندمت بغلت کردمو کلی نازت کردم و قربون صدقه ات رفتم تا آروم شدی عزیزم ببخشید که ترسیدیم مامانی اصلا باورم نمیشد... خودت میدونی که چند روز میشه حسابی دلم هوای مشهد رو کرده بود... خدایا شکرت

خلاصه وقتی فهمیدم زنگ زدم به مامان پروین هم گفتم و اون هم کلی خوشحال شد. به خاله پری هم زنگ زدم اون از روز دوشنبه رفته بود مشهد و من بهش گفته بودم حتما برای ما دعا کن و به امام رضا بگو که منم دلم زیارت میخواد... از خاله پری جون تشکر کردمو بهش گفتم دعاهات اجابت میشه برای همه دعا کن و کسی رو فراموش نکن... بالاخره امام رضا ما رو طلبيد.

خلاصه در پوست خودم نمیگنجیدم... بابایی هم خیلی خوشحال شده بود و تنها نگرانیم حال تو بود که بیقراریت بیشتر و بیشتر میشد... با بابا جون صحبت کردیم که صبح زود شما رو ببریم دکتر...

دوست دارم دختر نازم...

 

سارا جون نه ماه و یک هفته و دو روزشه

سلام خانوم خوشگل مامان. قربون اون همه مهربونيت برم كه خيلي خوشگل منو صدا ميكني. روز به روز داري كاراي جديدتر انجام ميدي. قبلا دست دسي ميكردي و دستات خيلي به هم نميخورد كه صدا بده. ولي الان قشنگ دستاي كوچولوي خوشگلتو ميزني به هم و خودت از صداش ميخندي و ذوق ميكني. من و بابايي هم تشويقت ميكنيم و تو بيشتر دست ميزني. انشاءالله كه به حق علي هميشه شاد و سرحال باشي نفس مامان. پنجشنبه هم از صبح رفتيم دنبال خونه گشتن. ولي خوب اون موردهايي كه ميخواستيم پيدا نكرديم. آخر شب رفتيم دنبال خاله آزاده و از برج سمرقند يه دست لباس تابستوني خوشگل و نازنازي برات خريدم. رنگش بنفشه و خيلي به صورتت مياد. انشاءالله تنت كردم ازت عكسشو ميذارم. نفس مامان مباركت باشه.
دختر خوبم بابايي و من حسابي برات وقت ميذاريم و باهات بازي مكنيم. تو هم خيلي دوست داري و از تنهايي بازي كردن خوشت نمياد. خيلي بلا شدي و حسابي بازيگوشي و شيطنت ميكني. لحظه اي نميشه ازت غافل شد اينقدر سريع چهار دست و پا ميري و به هرچي ميرسي ميگيري و بلند ميشي كه من ميترسم بيافتي. ديشب سه چهار بار افتادي زمين و گريه كردي. بميرم برات كه سرت درد اومد عزيزم. وقتي دلت برام تنگ ميشه چهار دست و پا مياي به سمتم و خودتو برام لوس ميكني و ميگي ماما، مامان. اينقدر خوشگل ميگي كه من قلبم ميخواد از سينه بياد بيرون.
از پله ها ميري بالا و پايين علاقه ي زيادي داري به سيم و ... با اسباب بازيهات خيلي سرگرم نيستي. بيشتر دوست داري با وسايل بزرگترها سرگرم بشي.
نفس مامان دعا كن زودتر يه خونه مناسب و خوشگل پيدا كنيم و اسباب كشي كنيم تا زودتر يه سفر درست و حسابي بريم.
ساراي خوبم دعا كن با اون قلب پاك و معصومت كه هر چه زودتر كاراي بابايي به نتيجه برسه و از شلوغي كارش كم بشه.
ساراي خوبم دلم ميخواد هر چه زودتر برم زيارت امام رضا تو هم دعا كن امام رضا هر چه زودتر بطلبه. خيلي دلتنگه زيارتم...
دوست دارم دردونه و نازدونه ام...
ميبوسمت....

دوستون دارم...

سلام سارا جونم، اومدم بگم كه خيلي دوست دارمممممممممممممممممممممممم!!! عاشقتمممممم...
عشق اولم باباحسين و عشق دومم سارا جون...

هر دوتونو دوست دارم... عاشقتونم...

برای همدم و همسرم مینویسم...

حسین جان سلام

سلامی از جنس طلوع آفتاب پر از نور و زلالی

پر از عشق و محبت

...

سارای نازم نه ماهگیت مبارک عسلم!

سلام به دختر نه ماهه ام. خدا رو شكر كه دارم بزرگ شدنت رو ميبينم. نفس مامان نه ماهگيت مبارك باشه خانوم. الان ديگه خيلي قشنگ چهار دست و پا ميري و خودت رو به هر چي كه چشمت بگيره ميرسوني. از پله ها هم خيلي قشنگ بالا ميري و خيلي هم احتياط ميكني كه نيوفتي ولی با این حال من خیلی مراقبت هستم که یه وقتی بلایی سر خودت نیاری. آخه وقتی هم که میخوری زمین اینقدر گریه میکنی و اشک میریزی که هیچ رقمه ساکت نمیشی، برای همین یه لحظه هم چشم ازت برنمیدارم.

اینو بگم که روز چهارشنبه ساعت 15:45 از ایستگاه راه آهن تهران راه افتادیم به سمت شاهرود که همسفرهامون خاله مریم و عمو محمود و بهارجونو و خاله ریحانه بودن. کلی توی راه بازی کردی و با زحمت تونستم بخوابونمت خودم هم خیلی سرم درد میکرد و اصلا توی راه بهم خوش نگذشت تو هم همش دوست داشتی تو کوپه شیطنت کنی و چهاردست و پا بری. ساعت حدودای هشت و نیم شب بود که رسیدیم شاهرود و عمو مهدی اومد دنبالمون. وقتی رسیدیم خونه خاله فرزانه حالم بهتر شده بود و سرحالتر بودم بعد از سلام و احوالپرسی تو و محمدصدرا مشغول بازی بودین و بهار و محمدصادق هم با هم مشغول بازی بودن. حسابی اونجا بهت خوش گذشت چون خونه خاله فرزانه اینا بزرگه و فضای بازی که بخوای توش چهار دست و پا بری زیاد بود برای همین اصلا نگرانت نبودم که بلایی سر خودت بیاری. تو هم اصلا به من کاری نداشتی و مشغول بازی بودی فقط زمانی که گرسنه ات میشد و خوابت میومد گریه میکردی و منو متوجه میکردی که خوابت میاد. از پله آشپزخونه خاله فرزانه خیلی خوشگل اومدي بالا و کلی ذوق زده شدی من و بابايي هم كه چشم ازت برنميداشتيم يه دفعه شروع به دست زدن و آفرين گفتن و قربون صدقه رفتن كرديم. آخه خيلي خوشگل از پله رفتي بالا. خودت هم خنديدي و سرخوش از اين كارت شروع كردي به چهار دست و پا رفتن و سراغ كابينت و صندلي ها رفتي خوشگلم. روز پنجشنبه هم که رفتیم باغ خاله فرزانه اینا، یه تاکستان خریدن تو شاهرود که خیلی خوشگله و باصفاست. وقتی رسیدیم بیشتر از چند دقیقه نتونستیم اونجا بمونیم چون بارون شدیدی گرفت. فقط زیر بارون بستنی خوردیم و کلی خندیدیم. توهم حاضر نبودی بیای تو ماشین و همش اعتراض میکردی که بیرون از ماشین باشی من هم به عمو مهدی و بابا گفتم که بیان تا بریم. ولی بابایی و خاله ریحانه و خاله فرزانه یه مقدار پیاده روی کردن و خیس شدن. با اینکه خیلی اونجا نبودیم ولی بهمون خوش گذشت و چند تا عکس به یادماندنی هم انداختیم. وقتی برگشتیم خونه خیلی خسته بودیم تو هم حسابی بازیگوشی کرده بودی و خوابت میومد من هم بهت سوپ دادم و خوابوندمت. بابایی و عمو محمود تو حیاط خوابیدن و من و تو تنهایی تو اتاق خوابیدیم ولی اون شب تو اصلا آروم و قرار نداشتی و همش گریه میکردی تو خواب. نمیدونم چی شده بود و چرا این قدر بیقرار بودی. وقتی تو ساکت میشدی محمدصدرا گریه میکرد ولی اون ساکت میشد تو گریه میکردی. اصلا نذاشتید ما بخوابیم من هم همش منتظر بودم تا صبح بشه چون دیگه کلافه شده بودم و سردرد گرفته بودم از بیخوابی. در طول روزش هم به خاطر یه سری مسائل اصلا نتونسته بودم استراحت کنم و بابایی هم برای مصاحبه چند جا رفته بود و من و تو تنها بودیم کلا خیلی بیحوصله بودم. صبح که از خواب بیدار شدیم لباسهاتو عوض کردم و دادمت بغل بابایی. من هم رفتم یه کمی کمک خاله اینا و صبحانه رو آماده کنم. بعد که صبحانه خوردیم بابا و عمو محمود رفتن راه آهن تا بلیط برگشت بگیرن و بعد از کلی تماس که بلیط نیست و شما خانوما نیاید و بعدا بیاید و ... تونستن بلیط های یه گروه دانشجو رو که اومده بودن کنسل کنن رو بگیرن. من هم رفتم یه دوش گرفتم و اومدم بعد از اینکه ناهار خوردیم و وسایلمون رو جمع و جور کردیم ساعت 4 بعدازظهر راهی تهران شدیم و با تاخیر یک ساعت و نیمه به تهران رسیدیم ساعت حدودای نه و نیم شب بود که به تهران رسیدیم و باباحسن اومد دنبالمون. برگشت به تهران خیلی بهتر از رفتمون بود چون قطارش شش تخته بود و تونستیم همگی بخوابیم. من و تو هم کنار هم روی یه تخت خوابیدیم و خستگیمون در رفت.

در مجموع سفر خوبی نبود، خیلی خستگی و استرس به همراه داشت چون بابایی هم اونجا با چند تا شرکت دولتی و ... مصاحبه داشت که ببینه میتونیم بریم اونجا یا نه. وقتی برگشتیم تصمیمون به این شد که فعلا از نقل مکان کردن منصرف بشیم و به دنبال خونه بگردیم. خوشگلم راستي ديشب متوجه شديم حامد خاله پري ارشد قبول شد... بهش تبريك ميگم با يه رتبه خوب قبول شد رتبه يازده كشوري رو آورد و باعث افتخارمون شد... حامد جون دوست داريم...

خوشحالم كه خداي بزرگ و مهربون تو و بابايي رو بهم داده. خدايا بازم شكرگزار اين نعمت هاي بزرگت هستم. خودت پشت و پناهشون باش.

عسل مامان ساراي خوب و مهربونم دختر قشنگم اينو با تمام وجودم ميگم كه دوست دارم و براي راحتي زندگيت هر كاري ميكنم... عاشق مهربوني هاتم. خيلي قشنگ و جذاب به چيزي كه باب ميلت نباشه اعتراض ميكني. ديگه كاملا غريبي ميكني و بغل هر كسي نميري. فقط با خاله فاطمه و عمو رضا (دوستاي مامان) خوبي و اصلا باهاشون غريبي نميكني. حتي چهارشنبه اون هفته كه اومده بودن خونمون و داشتن ميرفتن ذوق كردي و رفتي بغلشون كه باهاشون بري.

ماماني اينم عكسي كه با محمدصدرا جون در حال ماشين بازي بودين ازتون انداختيم... خيلي خوشگل داشتين با هم بازي ميكردين. محمدصدرا خوشحال بود از اينكه داره تو رو هل ميده و تو هم ترسيده بودي و انگشت به دهن بودي... دوست دارم خوشگلم

 
Free 2 Upload

 Free 2 Upload