سارای نازم نه ماهگیت مبارک عسلم!
سلام به دختر نه ماهه ام. خدا رو شكر كه دارم بزرگ شدنت رو ميبينم. نفس مامان نه ماهگيت مبارك باشه خانوم. الان ديگه خيلي قشنگ چهار دست و پا ميري و خودت رو به هر چي كه چشمت بگيره ميرسوني. از پله ها هم خيلي قشنگ بالا ميري و خيلي هم احتياط ميكني كه نيوفتي ولی با این حال من خیلی مراقبت هستم که یه وقتی بلایی سر خودت نیاری. آخه وقتی هم که میخوری زمین اینقدر گریه میکنی و اشک میریزی که هیچ رقمه ساکت نمیشی، برای همین یه لحظه هم چشم ازت برنمیدارم.
اینو بگم که روز چهارشنبه ساعت 15:45 از ایستگاه راه آهن تهران راه افتادیم به سمت شاهرود که همسفرهامون خاله مریم و عمو محمود و بهارجونو و خاله ریحانه بودن. کلی توی راه بازی کردی و با زحمت تونستم بخوابونمت خودم هم خیلی سرم درد میکرد و اصلا توی راه بهم خوش نگذشت تو هم همش دوست داشتی تو کوپه شیطنت کنی و چهاردست و پا بری. ساعت حدودای هشت و نیم شب بود که رسیدیم شاهرود و عمو مهدی اومد دنبالمون. وقتی رسیدیم خونه خاله فرزانه حالم بهتر شده بود و سرحالتر بودم بعد از سلام و احوالپرسی تو و محمدصدرا مشغول بازی بودین و بهار و محمدصادق هم با هم مشغول بازی بودن. حسابی اونجا بهت خوش گذشت چون خونه خاله فرزانه اینا بزرگه و فضای بازی که بخوای توش چهار دست و پا بری زیاد بود برای همین اصلا نگرانت نبودم که بلایی سر خودت بیاری. تو هم اصلا به من کاری نداشتی و مشغول بازی بودی فقط زمانی که گرسنه ات میشد و خوابت میومد گریه میکردی و منو متوجه میکردی که خوابت میاد. از پله آشپزخونه خاله فرزانه خیلی خوشگل اومدي بالا و کلی ذوق زده شدی من و بابايي هم كه چشم ازت برنميداشتيم يه دفعه شروع به دست زدن و آفرين گفتن و قربون صدقه رفتن كرديم. آخه خيلي خوشگل از پله رفتي بالا. خودت هم خنديدي و سرخوش از اين كارت شروع كردي به چهار دست و پا رفتن و سراغ كابينت و صندلي ها رفتي خوشگلم. روز پنجشنبه هم که رفتیم باغ خاله فرزانه اینا، یه تاکستان خریدن تو شاهرود که خیلی خوشگله و باصفاست. وقتی رسیدیم بیشتر از چند دقیقه نتونستیم اونجا بمونیم چون بارون شدیدی گرفت. فقط زیر بارون بستنی خوردیم و کلی خندیدیم. توهم حاضر نبودی بیای تو ماشین و همش اعتراض میکردی که بیرون از ماشین باشی من هم به عمو مهدی و بابا گفتم که بیان تا بریم. ولی بابایی و خاله ریحانه و خاله فرزانه یه مقدار پیاده روی کردن و خیس شدن. با اینکه خیلی اونجا نبودیم ولی بهمون خوش گذشت و چند تا عکس به یادماندنی هم انداختیم. وقتی برگشتیم خونه خیلی خسته بودیم تو هم حسابی بازیگوشی کرده بودی و خوابت میومد من هم بهت سوپ دادم و خوابوندمت. بابایی و عمو محمود تو حیاط خوابیدن و من و تو تنهایی تو اتاق خوابیدیم ولی اون شب تو اصلا آروم و قرار نداشتی و همش گریه میکردی تو خواب. نمیدونم چی شده بود و چرا این قدر بیقرار بودی. وقتی تو ساکت میشدی محمدصدرا گریه میکرد ولی اون ساکت میشد تو گریه میکردی. اصلا نذاشتید ما بخوابیم من هم همش منتظر بودم تا صبح بشه چون دیگه کلافه شده بودم و سردرد گرفته بودم از بیخوابی. در طول روزش هم به خاطر یه سری مسائل اصلا نتونسته بودم استراحت کنم و بابایی هم برای مصاحبه چند جا رفته بود و من و تو تنها بودیم کلا خیلی بیحوصله بودم. صبح که از خواب بیدار شدیم لباسهاتو عوض کردم و دادمت بغل بابایی. من هم رفتم یه کمی کمک خاله اینا و صبحانه رو آماده کنم. بعد که صبحانه خوردیم بابا و عمو محمود رفتن راه آهن تا بلیط برگشت بگیرن و بعد از کلی تماس که بلیط نیست و شما خانوما نیاید و بعدا بیاید و ... تونستن بلیط های یه گروه دانشجو رو که اومده بودن کنسل کنن رو بگیرن. من هم رفتم یه دوش گرفتم و اومدم بعد از اینکه ناهار خوردیم و وسایلمون رو جمع و جور کردیم ساعت 4 بعدازظهر راهی تهران شدیم و با تاخیر یک ساعت و نیمه به تهران رسیدیم ساعت حدودای نه و نیم شب بود که به تهران رسیدیم و باباحسن اومد دنبالمون. برگشت به تهران خیلی بهتر از رفتمون بود چون قطارش شش تخته بود و تونستیم همگی بخوابیم. من و تو هم کنار هم روی یه تخت خوابیدیم و خستگیمون در رفت.
در مجموع سفر خوبی نبود، خیلی خستگی و استرس به همراه داشت چون بابایی هم اونجا با چند تا شرکت دولتی و ... مصاحبه داشت که ببینه میتونیم بریم اونجا یا نه. وقتی برگشتیم تصمیمون به این شد که فعلا از نقل مکان کردن منصرف بشیم و به دنبال خونه بگردیم. خوشگلم راستي ديشب متوجه شديم حامد خاله پري ارشد قبول شد... بهش تبريك ميگم با يه رتبه خوب قبول شد رتبه يازده كشوري رو آورد و باعث افتخارمون شد... حامد جون دوست داريم...
خوشحالم كه خداي بزرگ و مهربون تو و بابايي رو بهم داده. خدايا بازم شكرگزار اين نعمت هاي بزرگت هستم. خودت پشت و پناهشون باش.
عسل مامان ساراي خوب و مهربونم دختر قشنگم اينو با تمام وجودم ميگم كه دوست دارم و براي راحتي زندگيت هر كاري ميكنم... عاشق مهربوني هاتم. خيلي قشنگ و جذاب به چيزي كه باب ميلت نباشه اعتراض ميكني. ديگه كاملا غريبي ميكني و بغل هر كسي نميري. فقط با خاله فاطمه و عمو رضا (دوستاي مامان) خوبي و اصلا باهاشون غريبي نميكني. حتي چهارشنبه اون هفته كه اومده بودن خونمون و داشتن ميرفتن ذوق كردي و رفتي بغلشون كه باهاشون بري.
ماماني اينم عكسي كه با محمدصدرا جون در حال ماشين بازي بودين ازتون انداختيم... خيلي خوشگل داشتين با هم بازي ميكردين. محمدصدرا خوشحال بود از اينكه داره تو رو هل ميده و تو هم ترسيده بودي و انگشت به دهن بودي... دوست دارم خوشگلم


وقتی روزهای گذشته امون رو مرور میکنیم می بینیم که همچین هم که میگن زود نگذشته ها.