بعد از چند روز غيبت با كلي خبر جديد اومديم...
امروز سه شنبه است و بيست و پنجم اسفند ماه 4 روز ديگه مونده تا پايان سال. عزيز دل مامان پارسال اين موقع ها توي دل مامان بودي و من نگرانت بودم. امروز چهارشنبه سوريه. من و تو و خاله ريحانه امروز صبح رفتيم آرايشگاه و كلي خوشگل كرديم، تو هم همونطور كه بهت قول داده بودم، گفتم موهاتو كوتاه كردن و كلي سرت سبك شد و صورتت خوشگل تر و ماه تر از قبل شد. عزيز دلم اين اولين باري بود كه بردمت آرايشگاه و موهاتو كوتاه كردم. يه بار ديگه خودم تو خونه موهاتو كوتاه كرده بودم ولي اون موقع خيلي كوچولو بودي و امروز براي خودت خانومي بودي و كلي تو آرايشگاه بازي كردي.
ديروز با بابايي قرار گذاشتيم و رفتيم خريد، ولي از اونجايي كه بابايي رفته بود دندون پزشكي و دندونش رو كشيده بود نتونستيم خيلي بيرون بمونيم. رفتيم مانتو بخريم كه مورد پسند من نشد و يكي رو كه خوشم اومد بايد يه سايز بزرگتر ميخريدم كه تموم كرده بود. خلاصه قسمت نشد خريد كنيم و چون من و تو هم خيلي وقت تو خيابون مونده بوديم خسته شديم براي همين نتيجه اي حاصل نشد و دست خالي برگشتيم خونه. بابايي هم دندونش خونريزي داشت و حسابي درد ميكرد. براي همين من ترجيح دادم خونه باشيم تا اون هم راحت تر باشه و بتونم بهش برسم.
از روز چهار شنبه هفته گذشته تا به امروز در حال خونه تكوني هستيم هنوز چند تا كار كوچيك مونده.
راستي ماماني يه كار خطرناك كردي و من از نگراني خواب به چشمم نيومد. پنجشنبه شب كه خوابيديم، ساعت حدوداي پنج صبح بود كه يه دفعه از صداي گريه شديدت بيدار شدم ديدم افتادي روي زمين و داري گريه ميكني، عزيزم من اصلا باورم نميشد تو افتاده باشي زمين. من هم با تو گريه ميكردم و امام حسين رو ائمه رو قسم ميدادم كه تو چيزيت نشده باشه. بهت شير دادم و تو خوابت برد. ولي مگه من تونستم آروم بگيرم مدام برات دعا ميكردم و قرآن ميخوندم تا صبح از نگراني داشتم ديوونه ميشدم. دختر گلم تو چطور تونستي از لابه لاي دست و پاي من غلت بزني و بري اون سمت تخت، من هم كه تمام وقت در كنار تو خوابيده بودم، باورم نميشد و روز خيلي بدي بود. خدا خيلي بهمون رحم كرد. تمام روز از فكر تو بيرون نميومدم. اصلا حالم خوب نبود و همش دلشوره داشتم. با خوندن قرآن و نماز بود كه كمي آروم ميگرفتم. " خدايا خودت مراقب اين فرشته هاي كوچولو باش "
عزيز دلم من براي روز سوم فروردين دوباره وقت آرايشگاه گرفتم كه برم موهامو مش كنم. آخه اين روزها خيلي شلوغه و من نميتونم تو رو يه مدت طولاني تنها بذارم ولي خوب سوم عيد ديگه خلوته و خبري نيست.
راستي يادم رفت بگم كه روز شنبه بيست و دوم اسفند صبح با بابايي راه افتاديم به سمت خونه مامان پروين و تو رو گذاشتم اونجا و با بابايي راه افتاديم به سمت اداره بيمه البته بابايي وسط راه رفت به سمت اداره و من رفتم اداره بيمه. كارامو انجام دادم و حدوداي ساعت يك بعدازظهر رسيدم خونه. تو هم كه دختر خوبي بودي و اصلا گريه نكردي خدا رو شكر. بيرون كه بودم همش دلم پيش تو بود. چند بار زنگ زدم به مامان پروين و حالت رو پرسيدم و اون ميگفت كه خيالت راحت باشه حالش خوبه. اومدم خونه مامان پروين گفت كه از صبح تا به حال اصلا نخوابيدي من هم بغلت كردم و بوسيدمت و بهت شير دادم تو هم عين فرشته ها تو بغلم خوابت برد. خيلي دوست دارم نفس مامان، تو همه زندگي من و بابايي هستي پس بايد خيلي مراقبه خودت باشي عزيزم.
اميدوارم سال 1389، سالي باشه سرشار از سلامتي، شادي و موفقيت براي همه ني ني ها و خانواده هاشون، و براي ما و خانواده امون... الهي آمين يا رب العالميـــــــــــــــــــــــن
وقتی روزهای گذشته امون رو مرور میکنیم می بینیم که همچین هم که میگن زود نگذشته ها.