ساراي شش ماهه من تولدت مبارك... (به تاریخ ۰۱/۱۲/۸۸)

سلام عزيز دلم، سلام گل قشنگم، الان از خواب ناز بيدار شدي، شش ماه پيش تو همچين روزي من تو اتاق زايمان بودم و داشتم آماده ميشدم تا برم اتاق عمل. نميدوني چه استرس و نگراني تمام وجودم رو فرا گرفته بود!!! تنها چيزي كه آرومم ميكرد خوندن قرآن و مخصوصاً سوره محمد بود. با بابايي خداحافظي كردم و راهي اتاق زايمان شدم و شما ساعت نه و چهل و پنج دقيقه به دنيا اومدي. واي چه لحظه اي بود و چه روز خوبي.
عزيز دلم دوست دارم و ميبوسمت.
امروز اولين روز شروع به كار مامان بود با مهمترين تصميم زندگي... عزيز دل مامان صبح با بابايي حاضر شدم و داشتيم راهي محل كار ميشديم كه تلفن زنگ زد و صداش باعث شد كه شما از خواب ناز بيدار شدي. اون موقع بود كه من اصلا دلم نيومد تو رو تنها بذارم و برم از وقتي بيدار شده بودم هم شبه بابايي ميگفتم سارا رو ببرم با خودم يا بذارمش پيش خاله آزاده اش؟ بابايي هم ميگفت بذاريش خونه باشه بهتره چون هوا سرده و خدايي نكرده ممكنه سرما بخوره يه روزه ديگه ببرش.
منم با نارضايتي موافقت كردم و خودمو راضي كردم كه تو خونه بموني برات بهتره.
اما تا خواستيم از در خونه بريم بيرون شما بيدار شدي و به من لبخند زدي. منم سريع آماده ات كردم و راه افتاديم به سمت اداره شما هم اولش خوابيدي و رسيديم اونجا اجازه ندادن من تو رو ببرم تو طبقات و كارام رو انجام بدم خدا رو شكر كه خاله آزاده باهام بود و تونستم تو رو بذارم پيشش. دو تايي با هم رفتين تو نمازخونه و منم دنبال كاراي اداريم رفتم. ساعت نه و نيم بود كه رسيديم اونجا و من رفتم تو واحد اداري و كارامو انجام دادم بعد از چند دقيقه از خاله پرسيدم كه سارا خوابيده يا بيداره؟ گفت كه بيداره و داره بازي ميكنه. براي همين رفتم به واحد كاري سابقم و با همكارام حال و احوال كردم و كلي ديدارها تازه شد. اما چون قصد موندن نداشتم خيلي طولش ندادم و اومدم به بقيه همكارهام سر زدم كارامو انجام دادم. خيلي روزه خوب و مفيدي بود بالاخره استرس و نگراني اين دو ماه اخير هم به خير و خوشي گذشت و ماماني تصميم مهمي گرفت. اونم اين بود كه فعلا قصد سركار رفتن ندارم و ميخوام يه چند وقتي پيش تو دختر نازم بمونم و از لحظه هاي با تو بودن كمال استفاده رو ببرم.
ساعت دوازده بود كه از اونجا به سمت خونه راه افتاديم و حدوداي ساعت دوازده و نيم بود كه رسيديم خونه. لباسهاتو كه عوض كردم شروع كردي به نق نق كردن با خاله آزاده ناهار خورديم و بعدش رفتيم بخوابيم. سه تاييمون خيلي خسته بوديم و احتياج داشتم كه بخوابيم. خاله آزاده هم گفت چقدر خوب كه سارا هم خوابش مياد، ما هم ميتونيم راحت بخوابيم. بغلت كردم و رفتيم روي تخت بهت شير دادم و تو هم تو بغلم خوابيدي. يه خواب ناز رفتي كه صورت معصومت خيلي زيبا به چشمم ميومد. يه دفعه هوا ابري شد و شروع كرد به رعد و برق زدن. آسمون تاريك شده بود انگار كه شب شده. خيلي رعد و برق وحشتناكي بود. تو هم چند بار از خواب پريدي. منم بغلت كردم و سفت چشبوندمت به سينه ام تا بدون ترس بخوابي. خدا رو شكر هم راحت خوابيدي و من هم كنارت خوابم برد. ساعت دو خوابيديم و ساعت چهار و نيم از خواب بيدار شديم خيلي خواب شيريني بود. هر دومون لذت برديم و خستگيمون در رفت. خاله آزاده هم جلوي تلويزيون خوابش برده بود. اومدم چاي دم كردم كه بعد از خواب بخوريم و به شما هم آب سيب دادم و تو هم حسابي لذت بردي بعدش هم قطره آهنت رو خوردي و يه كمي موسيقي گوش دادي و بعدش هم بابايي اومد و با اون بازي كردي و خسته شدي. نق نقت شروع شده بود انگار كه خوابت ميومد تا من بهت شير دادم تو بغلم خوابت برد. الان هم سرحال و پرانرژي داري با خاله آزاده بازي ميكني. خاله آزاده با عروسكهاي انگشتيت داره برات صداهاي مختلف در مياره و تو هم خيلي قشنگ ميخندي بهش طوري كه دلت ضعف ميره. دوست دارم دختر نازم. انشاءالله كه هميشه لبت خندون و دلت شاد باشه عزيز دلم.
من و بابايي تمام تلاشمون رو ميكنيم تا تو هميشه در كمال آرامش و شادي زندگي كني.
دوست دارم و بهت افتخار ميكنم.
اميدوارم اين روزهايي كه در كنار هم هستيم از با هم بودن لذت ببريم. همونطور كه من از با تو بودن لذت ميبرم. تو هم در كنار من به نهايت آرامش برسي.

***********

خدايا خودت به من كمك كن تا اون جور كه بايد و دلم ميخواد دخترم رو تربيت كنم. به من تواني بده كه فرزندي سالم و صالح به جامعه تحويل دهم تا باعث افتخار خودش و خانواده اش و جامعه اش بشه.

آمين يا رب العالمين...

فردا روز شروع به كار مامان... (به تاریخ ۳۰/۱۱/۸۸)
سلام به دختر نازم، سلام به فرشته آسموني من و باباحسين، سلام به نفس من و باباحسين. كه روز به روز دلبرتر و جيگرتر ميشه.
دوست دارم سارا جونم. فردا من روز شروع به كارمه بعد از هشت ماه كامل كه سركار نرفتم، فردا بايد برم سركار و اين خودش يه شروع تازه است. اما نميدونم چه ساعتي برم سركار و تو رو ببرم با خودم يا نه ولي بابايي ميگه كه ساعت ده، ده و نيم صبح برم سر حوصله. كه شما هم كامل خوابتو بكني و خستگيت در بره. اگه فردا تو رو هم با خودم ببرم بايد خاله ريحانه هم باهامون بياد كه اگه من كار اداري داشتم كه انجام بدم تو رو نگه داره و مواظبت باشه تا من به كاراي اداريم برسم.
دختر قشنگم فردا شش ماهت كامل ميشه و وارد هفتمين ماه زندگيت ميشي. خيلي دوست دارم و برات آرزو ميكنم لحظه لحظه زندگيت سرشار از سلامتي و شادي و موفقيت باشه.
گل قشنگ مامان برام دعا كن تا زودتر نتيجه پيشنهاد همكاريم با شركت رو بگيرم و اونها هم موافقت كنن با درخواستم. آخه اصلا دوست ندارم اين روزهاي با تو بودن رو از دست بدم. هر چند كار كردن رو دوست دارم ولي بيشتر دوست دارم كه كنار تو باشم و اين روزهاي قشنگ و از نزديك ببينم و لمس كنم. دوست دارم بازم رشد كف پات رو با انگشتاي دستم لمس كنم و اولين كسي باشم كه التهاب لثه هاي خوشگلت و نيش زدن مرواريد هاي قشنگت رو به چشم ببينم و تمام تلاشم رو بكنم تا كمتر اذيت بشي. و وقتي انشاءالله خودت بزرگ شدي و به سلامتي مادر شدي و ني ني نازت رو تو بغل گرفتي بهت بگم كه تو هم تو اين ماه از زندگيت دندون در آوردي و چه طور مرواريد هاي قشنگت رو رونمايي كردي.
عسل مامان. الان داري با جغجغه هات بازي ميكني و حسابي سرگرم هستي. بابايي هم بالاي سرت نشسته و همش جغجغه هاتو ميده به دستت تو هم نق ميزني و يكي ديگه ميخواي.
اينو بدون كه نفس ما به نفس تو بسته است و لحظه اي بي تو نميتونيم زندگي كنيم.
دوسسسسسسسسسستتتتتتتتتتت داريمممممممممممممممممممممممممممم
بوسسسسسسسسس از اون لپاي قشنگت