دوست دارم نازنین دخترم...
سلام نازگل مامان. سلام عشق دوم مامان.
دختر نازم ، ساراي خوبم، عزيز دلم خيلي دوست دارم.
واي مامان نميدوني دلم ضعف ميره وقتي ميام كنارت دراز ميكشم و بهت ميگم سارا بيا مي مي، تو هم غلت ميزني به سمت من و به پهلو ميشي و اون موقع يه لبخند خيلي قشنگ رو لباي خوشگلت ميشينه و با چشماي مهربونت به من ميخندي و ميگي آخ جون مامان خيلي گرسنه ام بود! بعد با تلاش زيادت خودت شروع ميكني به شير خوردن. من كه صداي ملچ و ملوچت رو ميشنوم انگار كه دنيا رو بهم دادن.
خدايا شكرت به خاطر اين نعمت بزرگي كه بهمون دادي. خدايا ازت ممنونم كه لذت مادر شدن و شير دادن به كودكم رو بهم عطا كردي.
خدايا همه منتظران فرزند رو از انتظار در بيار.
خدايا خيلي دوست دارم و ازت ممنونم. اميدوارم كه بتونم در تربيت ساراي خوبم تمام تلاشم رو بكنم و فرزندي بار بيارم كه خداشناس و با ايمان باشه.
انشاءالله
گل مامان وقتي دستات رو ميگيريم به كمك ما تاتي ميكني. خوشگل مامان دور تا دور فرش اتاق كه نه متري ميشه رو تاتي ميكنه.
سارای مامان عاشقتمممممممم
آفرین دخترم به پشتکارت...
سلام دختر قشنگم فدات بشم الهی که اینقدر سعی و تلاش میکنی تا به خواسته ات برسی.
امروز که مکعب های ابریت رو آورده بودم تا باهاشون بازی کنی گرفتیشون به دستت و باهاشون غلت میزدی. خیلی جالب بود اونوقت مکعب ها میموند زیر شکمت و تو نق نق میکردی تا من درشون بیارم.
بعدش که مکعب ها رو در آوردم از زیر شکمت گذاشتم روبروت و دستام رو گذاشتم پشت پاهات تو هم به دستای من فشار میاوردی و حدودا نیم متر سینه خیز رفتی تا به مکعب ها رسیدی اون موقع خندیدی و یه جیغ بلند زدی عزیزم. بعد میگرفتی به دستت و با انگشتات چنگ مینداختی توشون و طاق باز میشدی و مکعب ها رو پرت میکردی و از خودت دورشون میکردی. و دوباره این کار رو تکرار میکردی. خیلی دوست دارم خوشگل مامان. سارای ساعی من. دو بار دیگه این کارو تکرار کردی و بعدش خسته شدی و گریه کردی عزیزم.
قربونت برم که با اون پاهای کوچولوت به جلو حرکت میکردی. خیلی دوست دارم و تمام تلاشم رو میکنم تا تو به بهترین شکل ممکن رشد کنی عزیزم.
دوست دارم یه بوسسسسسسسس محکم از اون لبهای قشنگت.
تشکر از خالق بی همتا...
ببينيد اين گل خانوم، اين عزيز دل، اين خوشگل مامان كه نفسم به نفسش بنده چه كرده با اين دلِ من!!!!!
خدا جونم اين چه عشقيه كه گذاشتي تو دل من، آخه اين چه عشقيه كه ميذاري تو دل يه مادر؟؟؟
واقعاً يه وقتايي برام ميشه يه علامت سوال گنده از اينم گنده تر!
خداي قربونت برم كه فكر همه چيزو كردي. مهري كه تو دل مادرا ميذاري، با هيچ چيز دنيا قابل قياس نيست. حتا با ... برترين عشق ها...
حقا كه اين حرف پدر بزرگ خداي بيامرزم هيچ وقت از يادم نميره (خدا رحمتت كنه بابارضا):
آنچه دلم خواست نه آن ميشود، آنچه خدا خواست همان ميشود...
خدا جونم خيلي دوست دارم و ازت ميخوام كه خودت حافظ و پشت و پناه همه ني ني ها باشي.
دختر نازمو به خودت ميسپارم و ازت ميخوام كه هيچ وقت تنهامون نذاري و هميشه حضورت رو در كنار زندگيمون حس كنيم.
خدايا با تمام وجودم ازت ميخوام كه خودت بهمون قدرت و توان و دانشي بدي كه بتونيم سارا جونو طوري تربيت كنيم كه از بنده هاي مخلص و با ايمانت باشه. و در راه تو قدم برداره.
آمين يا رب العالمين
یک ساله که خدای مهربون تو نازنین رو بهمون داده عزیزم
سلام فرشته كوچولوي مامان، سلام عزيز دلم، گل خوشگلم. اميدوارم كه خوب خوب خوب باشي نازنينم. الان كه من دارم برات خاطره مينويسم ساعت 2:47 دقيقه است و شما هم تو خوابه ناز هستي ماماني. خيلي بزرگ شدي هزار ماشاءالله، روز به روز كه ميگذره توانايي هاتو به مامان نشون ميدي. من و بابايي هم كيف ميكنيم وقتي ميبينيم كه ميوه زندگيمون ، ثمره عشقمون روز به روز داره بزرگ و بزرگتر ميشه، خانوم و خانومتر ميشه. عسل مامان هر روز نصف بيشتر يه چهارم يه سيب رو بهت ميدم ميخوري و آب ليمو شيرين هم در حد 5 قاشق چايخوري نوش جان ميكني. خيلي سيب دوست داري. مثل مامان هستي عاشق سيبي. وقتي سيب ميارم همين كه ميبيني اينقدر دست و پا ميزني بعد با حرص لثه هاتو فشار ميدي بهش. بميرم برات لثه هات ميخاره. كاشكي همه درد دندونات ميومد تو تن من تا تو هيچ دردي نكشي مامان.
سارا جونم ديگه حسابي براي خودت غلت ميزني و شيطوني ميكني تا ازت غافل ميشم ميبينم كه غلت زدي طلا خانوم. امروز صبح كه روي تخت بودي من اومدم تو آشپزخونه ديدم كه صداي نق نق ات بلند شد اومدم ديدم كه غلت زدي و به شكم خوابيدي و سرتو گرفتي بالا هي نق نق ميكني تا برگردونمت. منم تا اومدم بالا سرت صدات كردم و تو هم يه نگاه به من انداختي و شروع كردي به خنديدن، اي شيطون بلاي مامان. خيلي دوست دارم و عاشقتم.
حسابي تو دل من و باباحسين جا باز كردي دخترم.
روز پنجشنبه من و تو و بابايي رفتيم فروشگاه هايپر استار و يه خريد درست و حسابي با هم كرديم كلي هم گشتيم و خوراكي هاي خوشمزه خورديم و خريديم. وقتي اومديم خونه حسابي خسته بودي و يه خواب توپ كردي. به بابايي گفتم انگار نه انگار كه سارا خانوم تو كالسكه بوده ها به جايي كه ما بخوابيم كه اين همه راه رفتيم، سارا جون خوابيده.
دختر نازم صداي بلند بلند از خودت در مياري و يه دفعه يه خنده از سر ذوق ميكني كه من دلم ميخواد از سينه بياد بيرون. چشمام از ذوق كاراي جديد خيس ميشه از اشك و خدا رو شكر ميكنم به خاطر اين نعمت بزرگي كه بهم داده.
هر بار بهت شير ميدم يا كارهايي ميكني كه دلم ضعف ميره دعا ميكنم خدا به همه كساني كه منتظر ني ني هستن يه فرزند سالم و صالح عطا كنه و اونا رو از چشم انتظاري در بياره. آمين يا رب العالمين.
خوب دختر گلم، ديگه بسه منم بيام يه كم كنارت بخوابم و خستگي در كنم كه وقتي بيدار ميشي يه نفر و ميخواي كه پرانرژي باشه و باهات بازي كنه.
دوست دارم نازنينترين دخترم.
بوسسسسسسسس
سارا جونم، يك سال گذشت گل نازم... (به تاریخ ۱۶/۱۰/۸۸)
سلام عزيز دلم، شبت بخير الان كه دارم برات مينويسم ساعت پنجاه و شش دقيقه بامداده و تو و بابايي خوابيدين. عزيز دلم وارد روز 16 ديماه شديم. روزي كه من هيچ وقت فراموشش نميكنم هيچ وقت. هوا تاريك شده بود كه جواب آزمايشم رو گرفتم و از بودن شما تو دلم باخبر شدم. به باباحسين زنگ زدم و بهش گفتم كه من و ني ني و خانم ... داريم ميريم خونه. اونم وسط خيابون بود (زير پل پارك وي) و بلند بلند خدا رو به خاطر اين نعمت بزرگش شكر كرد. هيچ وقت يادم نميره مامان من از خوشحالي همينطور اشك ميريختم و خدا و امام حسين رو به خاطر اين نعمتش شكر ميكردم.
عزيز دلم تو بهترين هديه خدا هستي براي من و بابايي. خيلي عزيزي و بينهايت دوست داريم و عاشقتيم.
بوووووووووووووس
براي اولين بار موهاتو كوتاه كردم... (به تاریخ ۱۵/۱۰/۸۸)
سلام گل نازم، خوبي دختر خوبم؟
عزيز دلم ديشب كه رفتيم حموم به بابايي گفتم قيچي رو بده من موهاي سارا جونو كوتاه كنم.
گفت خرابش نكني بعد بشيني حرص بخوري؟ گفتم نه فقط يه كم پايينشو كوتاه ميكنم كه پشت گردنش عرق نكنه و گرمش بشه. اخه شبا كه ميخوابي موهات به گردنت ميچسبه و عرق ميكني باعث ميشه كلافه و از خواب بيدار بشي عزيزم.
براي همين گذاشتمت روي پامو و موهاتو شونه كردم و يه كمي پايينه موهاتو كوتاه كردم اندازه سه چهارسانتي ميشد. قربونت برم با اين خرمن موهات.
از حموم كه اومديم بيرون موهاتو كه خشك كردم ديدم همچين بدم نشدا، دخترم سبك شد سرش.
قربون برم گل گيسوي مامان.![]()
![]()
دختر نازم سارای خوبم وارد پنج ماهگی شدی - مبارکت باشه گلم
سلام به روي ماهت به چشمون سياهت، به لبهاي قشنگت
خوبي نازنين ترين دختر روي زمين؟ خوبي فرشته روي زمين؟ واي مامان يه وقتايي اينقدر دلم از عشقت پر ميشه كه ديگه درونم جايي براي دلبري كردنات ندارم براي همين مجبور ميشم يه بوس محكم از اون لباي نازت بكنم و محكم تو بغلم فشارت بدم و قربون صدقه ات برم اون وقته كه تو هم بلند ابراز احساسات ميكني و يه صداي بلند با حرص از خودت در مياري و به من ميخندي، بعدش قلبه منه كه ميخواد از سينه در بياد و بيافته زير پاهات.
خيلي دوست دارم ساراي مامان، نفس مامان، دور اون چشمات بگردم كه تو تاريكي هم منو ببيني بهم لبخند ميزني و ريسه ميري.
سارا جون بهت بگم كه الان كه 4 ماه و 14 روز داري حسابي شيطون بلا شدي و ديگه خوب همه چيزو تشخيص ميدي. تا تنهات ميذارم شروع ميكني به دست و پا تكون دادن و بازي كردن و حرف زدن. يه بد پشت هم حرف ميزني وقتي كه صداي منو ميشنوي اون موقع ساكت ميشي و دنبالم ميگردي بعدش دوباره شروع ميكني به حرف زدن. قربون اون صدات برم كه وقتي صداتو ميشنوم به خودم ميگم واااااااااااااااااااااي اون روزي كه سارا به من بگه مامان من يه لحظه هم روز زمين نيستم، به عرش ميرم از خوشحالي. تو يه دونه دختر نازه مني. كه تمام زندگيمو به پات ميريزم.
نميدوني كه باباحسين چقدر دوست داره. صبح ها كه ميخواد بره سركار دوست داره حست كنه ببوستت تا زماني كه برميگرده بهش راحت تر بگذره ولي وقتي كه تو خواب باشي يه بوس كوچولو از دستات يا پاهات يا سرت ميكنه ميگه اگه صورتش رو ببوسم ممكنه بيدار بشه. براي همين جلوي خودشو ميگيره و دلتنگيشو با خودش به سركار ميبره. با اينكه عكساي تو رو اونجا داره و مدام به صورت معصومت نگاه ميكنه ولي خوب ديدن روي ماهت از نزديك يه چيزه ديگه است. شبا كه از سركار مياد خونه من و تو ميريم جلوي در تا ازش استقبال كنيم و خسته گي يه روز پر كار رو از تنش به در كنيم، وقتي بهت سلام ميكنه و تو بهش نگاه ميكني يه خنده خيلي قشنگ تحويلش ميدي. كه بابايي ميگه من دلم با اين خنده هاي تو پر از شادي و نشاط ميشه. انگار نه انگار كه از صبح تا به حال سركار بودم و خسته ام. بغلت ميكنه و تو بهش ميخندي و باهات بازي ميكنه. خلاصه اينكه حسابي جاتو تو دلمون باز كردي و يه لحظه هم بي تو نميتونيم زندگي كنيم. تصورشم سخته. من نميدونم چه طور بايد از اول اسفند ماه برم سركار. همش دو دلم اي خدا خودت بهم كمك كن و اون كاري كه به صلاحه بذار پيش روم تا همون كه تو ميخواي بشه. كمكم كن تا دخترم اذيت نشه و دلتنگي نكنه.
الان كه دارم برات خاطره مينويسم تو روي مبل دراز كشيدي و داري حرف ميزني و مدام دست و پاهاتو تكون ميدي.
عزيز دلم اين روزها به سرعت ميگذره و تو روز به روز بزرگتر ميشي و من از بزرگ شدن تو لذت ميبرم و نميخوام هيچ وقت اين روزها رو فراموش كنم.
ياد گرفتي كه با دستات يقه لباستو ميگيري و ميكشي. يا شلوارتو از سر زانوت ميگيري و ميكشي. خيلي برام جالبه يه وقتايي ميام بالاي سرت ميبينم كه پاچه شلوارت خيلي بالاتر از مچ پاته. قربون اون قدرت دستات برم كه شلوارتو ميكشي بالا عزيز دلم.
ديگه حسابي غلط ميزني و براي خودت شيطوني شدي. ديگه نميشه روي بلندي خوابوندت مگر اينكه خودم كنارت باشم.
شبا ساعت 2 بامداد كه ميشه اينقدر تقلا ميكني و به پهلو ميشي تا من متوجه ميشم و بهت شير ميدم بعد خودتو به من نزديك ميكني و دستاتو روي پوست تنم ميذاري و ميخوابي. انگار اينطوري آرامش ميگيري. وقتي كه من تنم رو ميپوشونم تو دوباره تقلا ميكني. تا ساعت 5 صبح تقريبا شير ميخوري. وقتي مي مي از دهنت در بياد حتما دوباره بايد بذارم تو دهنت وگرنه بد خواب ميشي. ديشب من با فاصله از تو خوابيده بودم وقتي بلند شدم ببينم تو در چه وضعيتي هستي روت پتو هست يا نه ديدم كه اينقدر غلط زدي كه تقريبا خودتو به من نزديك كردي و پشت سرم خوابيدي. به بابايي گفتم بلند شد و تو رو سرجات خوابوند.
ديشب بابايي تو رو به شكم خوابونده بود تو هم پاهاتو به زمين فشار ميدادي و خودتو به جلو هل ميدادي. بابايي هم دستاشو گذاشت پشت پاهات تا به دستاش فشار بياري به سمت جلو بري يعني سينه خيز بشي. تو هم كلي تلاش كردي و براي اولين بار به اندازه چهار انگشت خودتو به سمت جلو كشيدي. آفرين دختر ساعي و پر تلاشم. اميدوارم كه تو تمام مراحل زندگيت پرتلاش و موفق و پيروز باشي عزيزم.
سارا جونم تو شيطون بلاي مامان شدي حسابي. قربون تك تك سلولهات برم سارا جان.
اينو بدون كه مامان و بابا تو رو بينهايت دوست دارن. دوست داشتن تو اندازه نداره عزيز مهربونم. دختر شيرين زبونم.
اولين قرار مامانهاي ني ني هاي متولد شهريور 88 كه ما هم رفتيم... (به تاریخ ۱۲/۱۰/۸۸)
سلام گل قشنگم، امروز ساعت 11 صبح تو مركز تجاري هايپر استار تو بلوار فردوس قرار داشتيم، من و شما هم صبح از خواب بيدار شديم و حاضر شديم و به سمت محل قرار راه افتاديم، البته چندين بار مامانا از اين قرارها گذاشته بودن ولي خوب قسمت نشده بود كه ما هم شركت كنيم، ولي اين بار قسمت شد و جمعمون به 13 نفر رسيد. وقتي كه ما رسيديم اونجا شما بيدار بودي و تو كالسكه شيطنت ميكردي و يه وقتايي هم نق نق ميكردي كه از كالسكه بيارمت بيرون ولي خوب من باهات حرف ميزدم و تو ساكت ميشدي، وقتي رسيدم نزديك قهوه دانه فقط يكي از مامانا كه اسم نينيش نيروانا بود اونجا منتظر بود، نيروانا جون 30 شهريور به دنيا اومده بود البته ميبايست كه مهر ماه به دنيا ميومد ولي خوب عجله كرده بوده و خودشو آخر شهريور رسونده بود، با مامان نيروانا صحبت ميكردم كه كم كم مامانهاي ديگه هم جمع شدن و جمعا به 13 نفر رسيديم خيلي بهمون خوش گذشت و حسابي خوشحالي كرديم.
ميخوام اسم دوستات كه امروز اومده بودن رو بهت بگم تا بزرگ شدي بدوني كه تو اين سن يعني چهارماهگي چند تا دوست داشتي.
صوفي جون بود كه اون هم اول شهريور به دنيا اومده بود. سارينا جون بود كه دوم شهريور به دنيا اومده بود، علي جون و سلمان جون بودن كه پنجم شهريور متولد شده بودن، نيليا جون بود كه ...، مهديار جون بود كه بيست و پنجم شهريور به دنيا اومده بود، هليا جون بود كه ... ، ماني جون بود كه ...، نيروانا جون بود كه سي ام شهريور به دنيا اومده بود، نرگس جون بود كه سي و يكم شهريور به دنيا اومده بود، آرتيمان جون بود كه ...، سنا جون بود كه ....
توي قهوه دانه هايپر يه دو سه ساعتي بوديم و سفارش داديم بعدش يه سري مامانا به ني ني هاشون شير دادن ديگه ساعت حدو يك بود كه رفتيم تو نمازخونه هايپر تا يه رسيدگي اساسي به شما ني ني هاي ناز بكنيم، يك ساعتي هم اونجا بوديم بعدش هم از هايپر رفتيم خونه مريم جون از اونجا سفارش غذا داديم و ناهار خورديم بعدش نشستيم و گپ و گفتي كرديم ساعت 5 كه شد ديگه كم كم مامانا راه افتاديم به سمت خونه. اول سارينا جون اينا رفتن خونشون. بعدش نيروانا جون اينا رفتن و بعدش هم سنا جون اينا رفتن و ساعت 6 هم خاله مريم اومد دنبال ما، ما هم راهي خونه شديم عزيزم. حسابي مريم جونو خسته كرديم. اميدوارم كه باز هم مثل امروز دور هم جمع بشيم.
دوسِت دارم دختر نازم، ممنونم ازت كه امروز خيلي خيلي خيلي خانوم بودي عزيز دلم.
اينم يه عكس از قرارمون 
اسماشونو هم برات ميگم تا بدوني كدومشون اسمشون چيه.
از سمت راست بالا:
نيروانا جون، نيليا جون، صوفيه جون، سنا جون، آرتيمان جون، نرگس جون
از سمت راست پايين:
سارينا جون، هليا جون، خودت (سارا جون كه تو خواب نازي)، سلمان جون، ماني جون، علي جون، مهديار جون
اميدوارم كه هميشه همه ني ني ها سالم و سلامت و شاد باشن.
سارا جون و بهار جون و صدرا جون... (به تاریخ ۱۱/۱۰/۸۸)
سلام گل قشنگم، خوبي نازنينم، يه چند شبي هست كه وقتي ميخوابي نيمه هاي شب اينقدر تقلا ميكني كه نگو، چشمات بسته است و خوابي ولي خوب خيلي دست و پا ميزني وقتي هم بهت شير ميدم دوباره ميخوابي ولي تا مي مي از دهنت در مياد دوباره شروع ميكني به دست و پا زدن و تقلا كردن. يه جورايي بايد بگم كه تقريبا تا صبح مي مي تو دهنته و يا ميخوري يا تو دهنت نگه ميداري، ماماني اينطوري كه من تا صبح از كمر درد هلاك ميشم دخترم. ميدوني كه مامان سابقه كمر درد داره و همش در حال غلت زدن هستم. يه كمي رعايت حال مامان رو بكن. البته اينو ميدونم كه شير خوردن نيمه هاي شبت به اين شدت از گرسنه گي نيست چون قبل از اينكه بخوابي حسابي شير ميخوري و سير ميشي. ولي خوب از ساعت 3 صبح به بعد يعني تا 6 صبح همينطور شير ميخوري. نميدونم به خاطر وابستگي و آرامشيه كه احتياج داري يا واقعا گرسنه اته. ديگه از ساعت 6 به بعد كه خوابي خيلي آرومي و راحت ميخوابي بدون هيچ نق و نق كردني. اين دفعه بريم دكتر باهاش مشورت ميكنم ببينم چي ميگه ماماني.
دختر نازم مواظبه خودت باش. خيلي دوست دارم و به خداي مهربون ميسپارمت تا خودش پشت و پناهت باشه عزيزم.
*************************
ديشب كه تو بغلم خوابيدي داشتم عكسهاي گذشته رو مرور ميكردم، ديدم كه چقدر عكساي تو با بهار جون (دختر خاله مريم) و محمدصدرا (پسر خاله فرزانه) شباهت داره. اگه كسي ندونه و بخواي بهش نشون بدي فكر ميكنه كه سه تاشون يكيه!!!
بذار چندتاشون رو بذارم تو هم ببيني چقدر شبيه به هم هستين!!
اين عكس بهار جونه كه اينجا حدوداً 4 ماهشه 
اين عكس صدرا جونه اينجا حدوداً سه ماهشه
اينم عكس خودته كه دو ماهته
شباهت خيلي زيادي بهم داريد ماماني. انشاءالله كه همه ني ني ها سالم و سلامت باشن در پناه حضرت حق شما سه تا هم هميشه زير سايه اميرالمومنين سالم و سلامت و تندرست باشيد. آمين يا رب العالمينُسارا جون 131 روزه ي من... (به تاریخ ۱۰/۱۰/۸۸)![]()
سلام شيرين شيرينم،
سلام شيرين تر از عسلم،
سلام خانوم گلم، امروز خاله فاطمه و عمو رضا اومده بودن خونمون، حسابي دور هم بهمون خوش گذشت و كلي عكس انداختيم شما هم خانوم بودي مثل هميشه.
عزيز امشب شبِ سال نو ميلاديه، از چند ساعت قبل وارد سال
شديم. عزيزم ورودت رو به سال جديد تبريك ميگم و برات آرزوي سلامتي و شادي روزافزون ميكنم.
خيلي دوست داريم ماماني، خيلي برامون عزيزي دخترم.
بووووووووسسسسسس از اون لباي نازت ![]()
![]()

سومين سفر سارا جون ... شاهرود (به تاریخ ۰۷/۱۰/۸۸)
سلام گل قشنگم، سلام دختر شيرينم، خوشحالم كه تو رو دارم ماماني.
كم كم داره يك سال ميشه كه من تو رو دارم. شب تاسوعاي پارسال يعني 16 ديماه بود كه جواب ازمايشمو گرفتم و فهميدم كه ني ني نازي تو دلم دارم. اون موقع بود كه روز تاسوعا من و بابايي مشغول مهيا كردن نذري روز عاشورا بوديم به نيت داشتن تو نازنينم. خدايا شكرت كه اين فرشته رو به ما دادي.
تاسوعا و عاشوراي امام حسين خونه خاله فرزانه بوديم و من حسابي سرماخورده بودم. اين سرماخوردگي از فرداي روزي كه شما رو بردم دكتر به خاطر آبريزش بينيت سراغم اومد و منو حسابي از پا انداخت. تو هم كه بعد از زدن واكسنت دو روز تب داشتي و من هم كه خودم حال ندار بودم از تو پرستاري ميكردم تا خدايي نكرده تبت بالا نره. ولي اين دفعه خيلي بهت سخت گذشت به من هم همينطور شبا با اون حالم بيدار ميموندم و مراقبت بودم تا تنت داغ نشه و چند بار پاشويت ميكردم. ولي خدا رو شكر به خير گذشت. روز پنجشنبه دوباره رفتم دكتر تا ببينم چرا داروهاي قبلي كه مصرف كردم بهم اثر نكرده، آخه حالم خيلي بدتر شده بود و سرفه هاي شديد و حالت تهوع و تب و لرز داشتم. باباحسين تو خونه مواظبت بود و من هم همراه عمو محمود رفتم به درمانگاه آخه فشارم خيلي پايين بود و خودم نميتونستم برم. دكتر برام آمپول و سرم نوشت و يك سري قرص و شربت كه تاثيري روي شيرم و شما نداشته باشه و گفت كه نوعي آنفولانزا گرفتم كه براي درمانش بايد يه چند روزي تحمل كنم تا دوره اش بگذره. من هم از دكتر كه اومدم خونه بابايي گفت بايد ساكمون رو ببنديم و راهي سفر بشيم. من كه مخالف اين سفر بودم هم به خاطر حال خودم و هم به خاطر تبي كه شما به خاطر زدن واكسنت داشتي ولي به اصرار بابايي وسايل سفر رو آماده كردم و ساعت 4 از تهران راه افتاديم به سمت شاهرود. باباحسن اينا هم همسفر ما بودن. ما هم تو ماشين خاله مريم اينا بوديم. ساعت 12 شب رسيديم و من اصلا حالم خوب نبود.
بعد از احوال پرسي و خو شو بش كردن و صرف چاي و شام به باباحسن گفتم بياد سرمم رو وصل كنه تا هرچه زودتر حالم خوب بشه.
ساعت چهار صبح بود كه سرمم تموم شد و شما هم تا اون موقع بيدار بودي و بيقراري ميكردي آخه خوابت ميومد و تو بغل بابا نميخوابيدي من هم بعد از اتمام سرمم با اينكه اصلا حال خوبي نداشتم بلند شدم و تو رو بغل كردم و راه بردم تا خوابت برد.
صبح كه از خواب بيدار شدم حالم كمي بهتر شده بود ولي خوب سرفه هاي بدي ميكردم با اينكه ماسك زده بودم و روبوسي نكردم و حداقل فاصله رو از محمدصادق و محمدصدرا حفظ كرده بودم ولي خوب بازم اونها مريض شدن و من حسابي شرمنده شدم.
روز عاشورا يعني 6 ديماه ساعت 11 از خونه خاله فرزانه به سمت تهران حركت كرديم و ساعت 5 بعدازظهر رسيديم خونمون. من هم كه شب قبلش به خاطر مريضي خاله فرزانه و محمدصادق و محمدصدرا نتونسته بودم بخوابم همش تو راه چرت ميزدم و حسابي خسته شده بودم تو هم تو بغلم خوابيده بودي. رسيدم خونمون و بعد از اينكه وسايل رو جابه جا كردم دو تايي رفتيم حموم تا هم خستگي راه از تنت بره بيرون و هم شب رو راحت بخوابي.
خلاصه سومين سفر زندگيت هم به پايان رسيد و يه جورايي به همگيمون خوش گذشت چون مدتها بود همديگرو نديده بوديم و حسابي از دلتنگي در اومديم ولي خوب با مريض شدن بچه ها حسابي حالم گرفته شد.
عزيزم اين نيز بگذرد. آرزو ميكنم كه در طول زندگيت به سفرهاي زيادي بري و سالم و سلامت برگردي و تجربه هاي خوبي هم به دست بياري گل قشنگم.
اينم يه عكس خوشگل از صدرا جون البته اين عكس مال سفر اول شما به شاهروده اون موقع محمدصدرا چهار ماهش بود يعني هم سن الان تو!!
اين هم يه عكس جديد از شما كه در حال خوردن دستاي خوشگلت هستي. ماماني انگار كه خيلي خوشمزه است، ميدي منم بخورمشون!!!!
بالاخره پروژه واكسن چهار ماهگي هم به پايان رسيد... (به تاریخ ۰۲/۱۰/۸۸)
سلام دختر آروم و صبورم، سلام گل گيسوي مامان، سلام ناناز طلاي مامان، آخ كه ديگه ميخوام برات بميرم، اينقده كه خوشگل و نازي والله، ماشاءالله، هزار هزار ماشاءالله. شعر گفتم :)
گل نازم ديشب تا صبح نتونستم بخوابم، همش تو فكر واكسنت بودم و يه جورايي نگرانت تا صبح بيست بار بلند شدم و روي ماهتو ديدم و قربون صدقه ات رفتم، برات قران و نادعلي خوندم، تا فردا براي واكسنت اذيت نشي. صبح ساعت شش بيدار شدم و كارامو انجام دادم، اول خودم آماده شدم و بعدش هم حدوداي ساعت هفت و نيم بود كه لباساتو تنت كردم، زنگ زدم آژآنس بياد كه شما بيدار شدي، بابايي بغلت كردي و بهش خنديدي، تا ماشين بياد من بهت هفت قطره استامنيفون دادم كه بعد از واكسنت تب نكني خدايي نكرده. بعد دو تايي اين دفعه بدون بابايي راه افتاديم به سمت مركز بهداشت. دومين نفري بوديم كه اونجا براي واكسن اومده بود، رفتيم قد و وزنت رو چك كرد خانومه. چهار ماهگي: وزن 7200، قد 67 دور سر 42
بدو تولدت: وزن 3820، قد 52 دور سر 36
دختر نازم خدا رو صد هزار مرتبه شكر روي منحني رشد داري پيش ميري و از وضعت راضي هستم.
از توجهات حضرت زهرا مشكلي تو خورد و خوراكت نيست. امروز خانوم تو مركز بهداشت كه داشت قد و وزنت رو ميگرفت ازم پرسيد بهش شير خشك ميدي گفتم نه من از مخالفين صد در صد شيرخشكم. فقط شير خودمو ميخوره گفت خيلي عاليه و منو تشويق به ادامه اين كار كرد.
البته يه وقتايي هم اندازه سر قاشق چايخوري بهت آب پرتقال تازه و سيب پوره شده ميدم. خيلي خوشت مياد و ملچ مولوچت ميره هوا. بعد كه ديگه بهت نميدم اعتراض ميكني و صدات در مياد. آخه خوشگل نازم الان برات زوده يه كمي بهت ميدم كه وقتي ما ميخوريم تو تماشاگر نباشي و بدوني كه ما تو عسل بانو رو تو اكثر خوراكي هاي مجاز شريك ميكنيم.
خلاصه قد و وزن و دور سرت رو كه گرفتن رفتيم براي واكسيناسيون، روي تخت خوابوندمت و خانومه قطره فلج اطفال رو ريخت تو دهنت تو هم اينقدر چشماتو فشار دادي و سعي كردي بريزيش بيرون كه من حواستو پرت كردم و تو هم قطره ات رو قورت دادي.
بعدش خانومه واكسن سه گانه رو آماده كرد و زد به پات، وقتي سرنگ رو توي پات فرو كرد گريه نكردي ولي وقتي در آورد يه گريه كوچولو كردي و من هم كه بالاي سرت بودم نازت كردم، و تو ساكت شدي. لباساتو تنت كردم و يه ده دقيقه اي بيرون نشستيم تا مشكلي برات پيش نياد بعد با هم اومديم به سمت خونه.
رسيدم خونه شما يه كمي بيقراري كردي من هم عوضت كردم و يه كمي باز گذاشتمت تو هم شروع كردي به آواز خودن. قربون صدات برم الهي چقدر صدات قشنگه مامان. بعد بهت شير دادم و تو هم بازي بازي شروع كردي به شير خوردن. بعدش يه خرابكاري حسابي و تعويض مجدد، بعدش ديگه با خيال راحت تو بغل من شير خوردي و خوابيدي. الان هم لالا كردي چند بار چك كردم ببينم خدايي نكرده تب نكني كه خدا روشكر خوب بودي ولي الان كه اومدم تب سنج گذاشتم يه درجه تب داري. الهي بميرم برات مامان. انشاءالله كه زودتر خوب ميشي. سرما خوردگيت هم زودتر خوب ميشه و من از نگراني در ميام. تو هم راحت ميشي دختر نازم.
خيلي دوست دارم نازنين دخترم. خدا همه ني ني ها رو براي مامان و باباهاشون حفظ كنه تو رو براي ما نگه داره گلم.
اينو بدون كه بينهايت دوست دارم و ميبوسمت.
اينم عكساي لالاكردنت بعد از يه روز سخت اونم روز واكسن چهارماهگي
سارا جونم قربون تك تك سلولات برم مامان. نميدونم چه جوري بهت بگم دوست دارممممممممم يه عالمه

نازگلم چهار ماهه شدي... (به تاریخ ۰۱/۱۰/۸۸)
سلام گل قشنگم، سلام عروسكم، خوبي عزيزم؟ دختر نازم وارد ماه پنجم زندگيت شدي. بهت تبريك ميگم و آرزو ميكنم ساليان سال در صحت و سلامت در كنار هم زندگي كنيم. فردا ميريم واكسن چهارماهگيتو بزنيم. اميدوارم كه خوب و آروم باشي و اين دوره از واكسنت هم بدون ايجاد مشكلي برات سپري بشه.
عزيزم ديشب شب يلدا بود، يلدات مبارك باشه ماماني، يلدا يعني بلند شب سال، تو اين شب افراد فاميل دور هم جمع ميشن و اين شب رو كه شروع فصل زمستونه دور هم جشن ميگيرن. البته يه سري آيينها و خوراكي هاي خاص خودش رو داره كه يكيش اناره كه من خيلي دوستش دارم.
يلداي امسال اولين شب يلدايي بود كه تو نازنين در كنارمون بودي و جمعمون رو زيباتر و قشنگتر كرده بودي، ولي از اونجايي كه سرماخورده بودي و يه كم حال ندار بودي من قصد كردم جايي نرم و تو خونه بمونم تا شما تو شلوغ پلوغي نري و اذيت نشي. تازه خودم هم سرما خوردم. بابايي كه از سر كار اومد خونه مواظبه تو بود و من هم رفتم دكتر، دكتر بهم گفت كه سرماخوردگيت ويروسيه بايد مراقب باشي كه بچه ات نگيره. حتما ماسك بزن بهش شير بده و زير ماسكت هم يه گاز استريل بذار. واي مامان نميدوني چقدر سخته كه تو رو نبوسم و ازت دوري كنم تا خدايي نكرده مثل من مريض نشي.
دكتر ثاقب بهم گفت تا زماني كه بينيش آبريزش داره با قطره خوب ميشه ولي اگه خدايي نكرده به تب يا سرفه و گلو درد بيافته ديگه بايد دارو مصرف كنه و از اونجايي كه زير شش ماه هست خوب بهتره كه خوب مواظبش باشي تا مجبور نشيم دارو تجويز كنيم. من شب و روزم شدي تو. شب همش با يه تكون خوردن يا يه صداي كوچولوت بيدار ميشم و بالاي سرت ميشينم، قربون صدقه ات ميرم اگه مشكلي نداشته باشي ميخوابم و اگه خدايي نخواسته نفس كشيدن برات سخت باشه ديگه مجبورم بينيتو تميز كنم تا راحتتر بخوابي گلم.
دردونه مامان اينو بدون كه خيلي دوست دارم ، و تمام تلاشم رو براي بهتر شدن حالت ميكنم. دلم براي خنده هاي قشنگت تنگ شده. الان خوابيدي گل خانوم و من دل تنگ خنده هاتم.
قربون خنده هات برم الهيييييييييييييييييييييييييييييي 
ماماني خيلي دوست دارم، روز به روز بهت وابسته تر ميشم
******************************
تو اين روزهاي عزيز دعا كنيم خدا همه ني ني ها رو براي پدرها و مادرهاشون و پدر مادرها رو براي ني ني هاشون حفظ كنه و هر كي در انتظار فرزند خداي بزرگ فرزندي سالم و صالح بهشون عطا كنه.
آمين يا رب العالمين
تاسوعا و عاشورای حسینی
سلام مامانی سلام گل دخترم سلام گل گیسوی مامان
عزیزم شب تاسوعای حسینی (البته به سال قمری) یک سال شده بود که تو رو داشتم. پارسال این موقع بود که جواب آزمایشم مثبت شده بود. در پوست خودم نمیگنجیدم و همه رو لطف و کرم امام حسین و حضرت ابوالفضل میدونستم.
سارای مامان میدونی که مامان این چند روز حالش خوب نیست سرماخورده و حسابی مریض شده. غیر از اون هم میدونی که مامان دلش گرفته. میدونی که تا به چشمات نگاه میکنه اشک از چشماش سرازیر میشه. میدونی که دلم چقدر کوچیک شده انگار اشکام گوشه چشمم منتظرن تا بریزن رو گونه هام!!!!
عزیزم اتفاقات این چند روز اخیر حسابی منو درگیر کرده. مناسبت های این روزا هم که جای خودشو داره. نمیتونم با کسی هم حرف بزنم. به خاله پری گفتم که برامون دعا کنه. اونم گفت چون دلت شکسته خدا به دلای شکسته زودتر نگاه میکنه. وقتی داری سارا سادات رو شیر میدی به یاد علی اصغر امام حسین برای شفای همه مریضا دعا کن.
منم گفتم چشم اگه لایق باشم...


وقتی روزهای گذشته امون رو مرور میکنیم می بینیم که همچین هم که میگن زود نگذشته ها.