دومین سفر سارا جون... بابلسر

اولين سرماخوردگي (به تاریخ ۲۸/۰۹/۸۸)


سلام فرشته كوچولوي مامان، بميرم برات كه سرماخوردي. من نباشم كه مريضيتو ببينم گل قشنگم. ديشب كه بردمت حموم خيلي بينيت آبريزش داشت. وقتي هم كه خواب بودي سخت نفس ميكشيدي و همش بيدار ميشدي و گريه ميكردي. آخه بينيت كيپ شده بود و نميتونستي راحت نفس بكشي. منم همش بيدار ميشدم و بالا سرت مينشستم تا ببينم ميتوني راحت نفس بكشي يا نه. برات قطره ميريختم و ... خلاصه ديگه داشتم ديوونه ميشدم اصلا دل ندارم تو مريض بشي. صبح كه بيدار شدم حالت بدتر شده بود و من هم طاقت نداشتم به بابايي گفتم كه سارا جونم خيلي داره اذيت ميشه ، اونم گفت حتما امروز ببرش دكتر باهاش مشورت كن كه بدتر از اين نشه. من هم وقتي اين حال تو رو ديدم لذت سفر رفتم به كامم تلخ شد. به خودم گفتم كاشكي نميرفتم تا تو مريض نشي دختر نازم.
خلاصه با هزار زحمت منشي مطب دكتر گوشي رو برداشت و من هم شما رو كه خواب بودي سريع آماده كردم و به سمت مطب دكتر راهي شديم. تو راه خوابيدي ولي بازم سخت نفس ميكشيدي. من هم وقتي رسيدم اونجا اينقدر شلوغ بود كه همش ميگفتم اي كاش زودتر مياومدم. ولي خوب نميدونستم كه دكترت حتماً هست.
خلاصه ساعت دوازده و نيم بود كه دكتر شما رو ديد و گفت كه دختر خيلي خوبيه فقط بايد تو بينيش قطره سديم كلرايد بريزي و مداوم بينيش رو تخليه كني تا اين خلط ها باعث چرك گلوش نشه. مواظبش باش تب نكنه. با بخور سرد و قطره خوب ميشه يه كمي بيشتر مراقبش باش و به جاهاي عمومي و عزاداري ها نبرش. منم گفتم باشه چشم. دكتر كلي با شما بازي كرد و تو هم بهش خنديدي مثل هميشه. براي همين دكتر خيلي دوست داره و هميشه به من ميگه كه بچه خيلي خوبيه. باهاش بيشتر كار كنيد و وقت بذاريد خيلي باهوشه هزار ماشاءالله. عزيزم دكتر وزنت رو هم چك كرد شده بودي 7350 با لباس. دور سرت 42 و قدت هم 64 شده بود. دورت بگردم الهي نازگل مامان. دكتر گفت كه رشدت خوبه خدا رو شكر. اومديم خونه و به شما شير دادم و عوضت كردم و تو هم خوابيدي. من هم كه خيلي سر درد داشتم تا اومدم كنارت بخوابم تو بيدار شدي و ديگه نذاشتي من هم بخوابم.
خلاصه روز سختي بود، علتش هم اين بود كه تو مريض شده بودي و من همش نگرانت بودم.
از خدا ميخوام كه تو اين روزهاي عزيز همه مريض ها رو شفا بده. بالاخص ني ني هاي نازي كه مريض و تو بستر بيماري هستن و سلامتي بده به همه ني ني هاي ناز و پدر مادراشون تا هميشه در كنار هم خوب و خوش و سلامت زندگي كنن.
انشاءالله كه همه ني ني هاي تو راهي هم سالم و صالح به اين دنيا پا ميذارن و در كنار خانواده هاشون و زير سايه ائمه معصومين زندگي خوبي رو شروع ميكنن. آمين
دختر نازم اين عكسا رو ديروز وقتي از مطب دكتر آوردمت خونه ازت گرفتم. قربون اون صورت مثل ماهت بشم من ماماني...
فداي چشمات بشم الهيييييييي...
img98.com Image Upload Center

قربون خنده هات برم سارا جونمممممممممممم....
img98.com Image Upload Center

آخ بميرم كه عطسه ات گرفت دختر نازم.... انشاءالله كه زودتر خوب ميشي مامان
img98.com Image Upload Center

خيلي دوست دارم گل نازم...
img98.com Image Upload Center


دوست دارم قشنگترين آفريده خداااااااااي مهربون

 

سارا جون از سفر برگشت... (به تاریخ ۲۷/۰۹/۸۸)
سلام گل قشنگم، سلام عسل مامان، سلام دختر خوب و نازم كه تو اين سفرت هم خانوم بودي و اصلا اذيت نكردي. تازه كلي هم بهت خوش گذشت و از فرصتها استفاده كردي. چند تا كار جديد هم انجام دادي و من و بابايي رو ذوق زده كردي.
ميخوام خاطره اين سفر رو به همراه يه سري عكس برات ثبت كنم تا وقتي بزرگ شدي ببيني كه چقدر همگي دوست دارن.
ساعت هفت و ربع بعدازظهر از خونه راه افتاديم، باباحسن اومد دنبالمون و ما رو تا تهرانپارس برد چون كه با عمه اينا قرار داشتيم و ميخواستيم كه با اونا بريم. ساعت هشت و نيم رسيديم پيششون و من تو رو دادم تو بغل بابايي و گفتم كه دخترمو بذار تو ماشين تا سرما اذيتش نكنه.
عمه وقتي تو رو ديد خيلي ذوق كرد و از خوشحالي همش قربون صدقه ات ميرفت و ماشاءالله ميگفت. شوهر عمه و پسر عمه هم همش تو رو صدا ميكردن و باهات مشغول بازي بودن.
ساعت يك و نيم بامداد هم رسيديم خونه مامان گل. همين كه ماشين دم در خونه مامان گل توقف كرد. عمو محسن كه حسابي چشم انتظار بود اومد دم در و شروع كرد به حال و احوال كردن و سراغ تو رو گرفتن، من هم كه شما رو پيچيده بودم تو پتو تا سرما نخوري باهاش احوالپرسي كردم و رفتم تو خونه گفتم بيا تو كه سارا سرما نخوره. وقتي از در رفتم تو عمه و دختر عمه و زن عمو محسن و مامان گل منتظر بودن صورت مثل ماهت رو ببينن. تو هم كه خواب بودي تو بغلم همين كه پتو رو از روي صورتت زدم كنار همه شروع كردن به ابراز لطف و قربون صدقه رفتن و سر و صدا كردن تو هم از خواب بيدار شدي و متعجب به اطرافت نگاه ميكردي عمو محسن كه ديگه نميتونست خودشو كنترل كنه شروع كرد به گريه كردن، باورش نميشد كه تو رفته باشي اونجا. همش ميگفت واي عزيز دلم اومده، سارا جونم اومده، همينطور تكرار ميكرد و گريه ميكرد بهش گفتم بيا بغلش كن ولي خوب نميتونست خيلي تو رو دوست داره ماماني، عمو محسن خيلي مهربون و با محبته. خدا بهش سلامتي بده. براش دعا كن تا هر چه زودتر درد كمرش خوب بشه. عمو محسن كه تو رو بغل كرد، تو بغلش شروع كردي به خنديدن، با اين كارت بيشتر دلش رو بردي. ديگه بزرگ شدي هزار ماشاءالله و به ديگران سريع رفلكس ميدي.
img98.com Image Upload Center
بعدش تا ساعت سه و نيم بامداد بيدار بودي و هر چه ميكردم بخوابي بازم چشم ميچرخوندي و به اطرافت دقت ميكردي، ديگه خسته شدي و شروع كردي به نق نق كردن من هم بغلت كردم و شيرت دادم تو هم تو بغلم خوابيدي.
اينم عكس لالا كردنت دختر نازم... خيلي خسته شده بودي نازنينم...
img98.com Image Upload Center
دوشنبه صبح تقريبا دير از خواب بيدار شديم، آخه خيلي خسته بوديم و شبش خيلي دير خوابيده بوديم. اول صبح زن عمو احمد با محمدجواد گل اومد خونه مامان گل و شما رو ديد. برات هم يه هديه خوشگل آورده بود، محمدجواد هم برات يه عروسك سرخ پوست خريده بود. خيلي بانمكه. دستشون درد نكنه.
ظهر هم اميرحسين و ساجده از مدرسه اومدن خونه مامان گل و ناهار دور هم جمع بوديم.
شب هم خونه بوديم و حسابي خوش گذرونديم. هوا خيلي عالي بود، آفتابي و خورشيد خانوم داشت رونمايي ميكرد منم از فرصت استفاده كردم و شما رو آوردم تو حياط خونه مامان گل و درختا و گلها نرگس تو باغ رو تماشا كردي عزيزم. خيلي راضي بودي و به اطرافت توجه ميكردي و از خودت صدا در مياوردي انگار كه داشتي از من سوال ميكردي من هم برات توضيح ميدادم كه مامان گل چي تو باغچه كاشته و تو باغ چه درختاي ميوه اي دارن.
عمو محسن كلي باهات بازي كرد و زن عمو ازت فيلم گرفت.
img98.com Image Upload Center
img98.com Image Upload Center
سه شنبه صبح هم هوا باروني بود و يه لحظه هم بارون قطه نميشد. فقط سرعت بارش بارون كم و زياد ميشد. من هم شما رو تو پتو پيچيدم و آوردمت بيرون تو ايون تا يه كمي بارون رو تماشا كني. خيلي خوشت اومده بود و ميخنديدي. منم دلم برات ضعف ميرفت. خوشحال بودم از خوشحاليت.
img98.com Image Upload Center
بابلسر هواش سرد بود ولي خوب سوز نداشت فقط خنك بود و با پوشيدن يه كمي لباس ميشد بيرون رفت برخلاف تهران كه هواش خشك و سرده و اصلا نميشه از در خونه بيرون رفت.
اون روز صبح زن عمو علي اومد ديدنت. اول صبح اومد و ناهار پيش ما موندن، عمو رفت دنبال مسيح و دختر عمو و دوباره جمعمون جمع شد. و همچنان بارون ميباريد. ظهر هم بردمت تو اتاق و خوابيدي چون حسابي از ديدن بارون خسته شده بودي گل نازم.
img98.com Image Upload Center
img98.com Image Upload Center
بعدش كه از خواب بيدار شدي حسابي سرحال بودي و تو بغل من ميخنديدي عسلم...
img98.com Image Upload Center
چهارشنبه شب هم خونه عمه بزرگه شام مهمون بوديم و حسابي خوش گذرونديم. البته شما رفتي خونه اون يكي عمه و حموم كردي و خسته گي از تنت دور شد حسابي و يه خواب توپ كردي.
پنجشنبه هم ناهار خاله فاطمه و عمو رضا (دوست مامان) اومدن پيشمون و ناهار خونه مامان گل بوديم. شام هم خونه عمه بوديم و كلي خوش گذرونديم و خنديديم. تو هم حسابي بازي گوشي كردي و تو بغلم خوابيدي.
شب كه اومديم خونه مامان گل خيلي سرد بود صبح از خواب كه بيدار شدي يه كمي بينيت كيپ شده بود و من همش نگرانت بودم كه خدايي نكرده سرما نخوري گلم. صبح كه بيدار شدي خيلي سخت نفس ميكشيدي و ظهرش هم چمدونهامونو بستيم و ساعت يك از خونه مامان گل اينا راه افتاديم به سمت تهران. خيلي سفر خوبي بود و بهمون خوش گذشت.

دومين مسافرت سارا جون... بابلسر (به تاریخ ۲۲/۰۹/۸۸)


سلام نفس مامان، عشق مامان. شيرينتر از عسلم خدا رو شكر كه خوبي و سرحال. قربونت برم كه روز به روز خواستني تر ميشي.
عزيزم يه چند روزي غيبت داشتيم. آخه نت خيلي كند بود و شارژ ADSL ما هم تموم شده بود به خاطر مشغله كاري بابا تا امروز طول كشيد. حالا از امروز بگم كه: من و شما صبح رفتيم حموم و بعدش شما يه خواب حسابي كردي و من هم از فرصت استفاده كردم و سريع چمدونهاي سفر رو بستم. چون ميدونستم كه اگه شما بيدار بشي ديگه تمام وقت بايد در خدمت شما باشم. براي همين سريع وسايل سفر خودم و بابايي رو گذاشتم و بعدش شما بيدار شدي. دوباره شير خوردي و عوضت كردم دوباره خوابيدي و ساك شما رو بستم. قربونت برم كه كلي دقت كردم تا چيزي جا نذارم و تمام وسايل مورد نيازت رو بردارم. انشاءالله كه چيزي جا نذاشته باشم.
امروز با عمه و شوهر عمه كه اومده بودن تهران ميريم به سمت شمال خونه مامان گل اينا. خيلي دلشون برات تنگ شده مخصوصا عمو محسن كه هر وقت صداي تو رو پاي تلفن ميشنوه بغض گلشو ميگيره و گريه ميكنه. آخه خيلي تو رو دوست داره هميشه به من ميگه عزيز دلم خوبه؟ سارا جونم خوبه؟ عزيزم امروز كه تو سه ماه و بيست و دو روز داري براي اولين باره كه داريم ميريم شمال تا خانواده بابايي شما رو ببينن! آخه تا به حال فرصت نشده بود و شما خيلي كوچولو بودي و نميشد جايي رفت، اونم مسافتهاي طولاني! ولي امروز قسمت شد. الان ساعت 4:15 و من چمدونهاي سفر رو بستم و شما هم خوابيدي منتظريم تا بابايي از سركار بياد و با هم سه تايي بريم به سمت خونه مامان گل اينا.
انشاءالله كه سفر خوبي باشه. خدا بخواد جمعه برميگرديم و ميام خاطرات سفر رو به همراه عكسهاش برات ثبت ميكنم.
عزيزم اولين سفري كه رفتي شاهرود بود خونه خاله فرزانه كه تقريبا بيست و هفت هشت روزت بود. واي نميدوني اون موقع چقدر به من سخت گذشت. آخه تو خيلي كوچولو بودي و ما هم چهار ساعت تو راه بوديم. ولي خوب در مجموع خوش گذشت. شاهرود خيلي شهر خوب و قشنگ و تميزيه.
خوب ديگه من برم كه ببينم كاري باقي نمونده باشه.
دوست دارم گل نازم، ساراي خوبم...

يه بوسسسسسسسسس محكم از اون لباي نازت

اينم چند تا عكس از مسافرت شاهرود ببين ماماني چقدر كوچولويي...

اينجا روستاي زرين آباد كه عمو مهدي (شوهر خاله فرزانه) اينا باغ پسته خريدن (البته روستا كه نبود) يادش بخير چه پسته هاي خوشمزه اي خورديم!

img98.com Image Upload Center

اينجا هم خونه مامان عمو مهدي اينا هست كه من اومدم تو اتاق تا شما رو عوض كنم!!! تو هم به فكر فرو رفته بودي گل قشنگم. قربون صورتت برم.

img98.com Image Upload Center

دوست دارمممممممممممممممممممممممممممممم يه عالمه! 

 

امروز دلم گرفته...

 

سلام، امروز دوشنبه، شانزدهم آذر ماهه و من از صبح که از خواب بیدار شدم یه حالی دارم که خودم هم نمیدونم چیه؟ یعنی بهش که فکر میکنم یه دفعه چشمام خیس میشه، راه گلوم مسدود میشه و سخت میتونم نفس بکشم. همینطور که اشکام میاد یه کمی آروم میشم ولی بغض راه گلومو میبنده باید اجازه بدم اشکام بیان و جلوشونو نگیرم تا یه کمی سبک بشم. ولی خوب وقتی بهش فکر میکنم که چرا اینطوری شدم، چیزی ندارم که توجیهش کنم. دلم گرفته، دلم یه چیزی میخواد، چی؟ چی میخواد دلم آخه؟ چرا چند روزه اینطوری شدم؟ هر چی موزیک گوش میدم چه غمگین چه شاد؟ چه عاشقانه؟ که ذهنم خالی بشه و فراموش کنم، باعث میشه ریزش اشکام تشدید بشه. البته تقریباً یه دو هفته ای هست، که این حال و دارم. خدا رو شکر همه چی خوبه و عالیه. هم سارا هم حسین مشکلی ندارم. فقط از وقتی که افسانه و آزاده و خاله پری رفتن مشهد و برگشتن من یه حس غریبی دارم. روز آخر اقامتشون تو مشهد، افسانه ساعت ۳:۳۰ بعدازظهر از جلوی گنبد طلا بهم زنگ زد و گفت که آبجی الان روبروی گنبد طلام دارن نقاره میزنن هر چی از امام رضا میخوای بگو؟ داره گوش میده؟ دیگه حالم بدتر شد. ناخودآگاه اشکام سرازیر شد طوری که یهو پهنای صورتم خیس شد و صدای گریه ام باعث شد سارا از خواب بیدار بشه. داشت دنبال صدام میگشت ولی خوب آروم بود. منم یه چند دقیقه ای با امام رضا حرف زدم، به زبون نیاوردم که چی میخوام، فقط از ذهنم عبور کرد، ولی خوب خودش که از دلم خبر داره! خودش میدونه که چی تو دلمه! خودش به همه چی آگاهه. چیزی به زبون آوردم این بود که: آخرین باری که اومدم به پابوست، گفتم یا امام رضا دلم میخواد خیلی زود دوباره بیام پیشت. نذار خیلی طولانی بشه. دلم برات تنگ میشه. ولی خوب از اون روز تا به حال سه سال و پنج ماه میگذره!!!!!!!!! و هنوز من به پابوسش نرفتم. این روزها هم که فرصت مناسبی بود تولد خودشون که ۸/۸/۸۸ بود، عید قربان، عید غدیر؟ و خیلی مناسبت های دیگه که این چند هفته بود. ولی انگار حالا حالاها قصد نداره ما رو بطلبه. انگار دلش تنگ نشده. اما اینو میدونه که دل من لک زده براش. دلم تنگه براش داره میترکه. دلم میخواد برم پیشش بچسبم به ضریحش. اینقدر گریه کنم تا سبک بشم. هیچی هم نمیخوام بهش بگم. فقط گریه کنم همین. اون هفته سر نماز مغرب و عشاء نزدیکای اومدن حسین از سرکار بود که داشت مکه رو نشون میداد و من اشکام سرازیر شده بود. دست خودم نبود. بغضی عجیب راه گلومو بسته بود. نمیدونم چی باعث این وضعیتم شده. ولی خوب هر چی هست، نشون دهنده اینه که خدا داره به من تلنگر میزنه. میگه تو همون بنده ای بودی که خیلی چیزا از من خواستی. پس صبور باش و عجله نکن. به من اطمینان داشته باش. اعتقادت رو از دست نده.خودش میدونه چِمه . واسه همینه که داره امتحانم میکنه. واسه همینه که یه کمی دیر جوابمو میده. میخواد بیشتر ازش بخوام، میخواد بیشتر بهش التماس کنم. میخواد بیشتر صداش کنم. میخواد مثل اون موقع ها که ازش میخواستم مرد زندگیمو بذار سر راهم، یه فرزند سالم و صالح به من عطا کن، ضجه بزنم. باشه خدا جون، خودت میدونی که من پیشت واسطه دارم دو تا عزیزی که دست رد به سینه اشون نمیزنی امام حسین و حضرت ابوالفضل تمام امید من هستن پیشه تو، زمان خوبی هم انتخاب کردی خیلی دیگه تا محرم و روزهای ملکوتی عاشورا و تاسوعا حسینی نمونده. از الان دارم پیشواز میرم. حسینم و سارا جونمو به واسطه همین دو عزیز ازت گرفتم. تمام زندگیمو به واسطه این عزیزا دارم. واسه همینه که خیلی امید دارم. میدونم که یه وقتایی صبرم کم میشه، حوصله ام کم میشه. گله میکنم بهت، ولی خوب منم آدمم، میدونی که ما چقدر ظرفیتمون پایینه. خودت بهم صبرش رو بده. یه کم از صبر زینب فاطمه رو به من هم بده. خدایا خودت خوب میدونی که ناشکری نمیکنم. میدونم و مطمئنم که تا الان هم تو باعث شدی که آب تو دلم تکون نخوره، ولی خوب یه کمی بیشتر بهم نظر کن. تنهام نذار که بدون تو هیچم. الان که دارم حال درونیمو ثبت میکنم اشک چشمامو پوشونده و نمیبینم چی تایپ میکنم فقط انگشتام دارن حرکت میکنن.

دلم امام رضا میخواد، دلم میخواد برم مشهد، خدایا خودت قسمتم کن...

فردا سه شنبه است و روز تولد عشقمه... ۱۷ آذر ۸۸ سالگرد تولد حسین جان منه. تولد همدم و همسرم، مونس و یاورم، همه کس و کارم، حسینم که سال ۸۴ از امام حسین خواستمش. اونم اجازه نداد خیلی طول بکشه و چند ماه بعد ما رو با هم آشنا کرد.

خدایا خودت بهش سلامتی بده، بهمون تن سالم بده تا زیر سایه امیرالمومنین و حسین فاطمه سالیان سال در کنار هم و سارا جونمون زندگی سبز و شاد و موفقی داشته باشیم.

 

****آمـــــــــــــــــــــــــــــــــــین****

 

سارا گلم تو چهار ماهگیه...

 

سارا سادات مامان، خانوم كوچولو عيدت مبارك (به تاریخ ۱۵/۰۹/۸۸)

سلام نازگل مامان، سلام فرشته آسموني من، سلام گل قشنگم، قربون اون قدت بشم الهي.
فدات بشم كه عيد غدير امسال تو در كنارمون هستي. اين شعر قشنگ رو بهت تقديم ميكنم عزيز دلم. بابايي براي من و تو اين شعر و ميخونه و من و بابايي براي تو دردونه ميخونيم. (خواننده: حميد طالب زاده)

همه چي آرومه ، تو به من دل بستي
اين چه قدر خوبه كه ، تو كنارم هستي
همه چي آرومه ، غصه ها خوابيدن
شك نداري ديگه ، تو به احساس من
همه چي آرومه ، من چه قدر خوشحالم
پيشم هستي حالا ، به خودم مي بالم
تو به من دل بستي ، از چشات معلومه
من چه قدر خوشبختم ، همه چي آرومه

تشنه ي چشماتم ، منو سيرابم كن
منو با لالايي ، دوباره خوابم كن
بگو اين آرامش ، تا ابد پا برجاست
حالا كه برق عشق ، تو نگاهت پيداست
همه چي آرومه ، من چه قدر خوشحالم
پيشم هستي حالا ، به خودم مي بالم
تو به من دل بستي ، از چشات معلومه
من چه قدر خوشبختم ، همه چي آرومه

همه چي آرومه ، تو به من دل بستي
اين چه قدر خوبه كه ، تو كنارم هستي
همه چي آرومه ، غصه ها خوابيدن
شك نداري ديگه ، تو به احساس من
همه چي آرومه ، من چه قدر خوشحالم
پيشم هستي حالا ، به خودم مي بالم
تو به من دل بستي ، از چشات معلومه
من چه قدر خوشبختم ، همه چي آرومه
همه چي آرومه ، همه چي آرومه

تشنه ي چشماتم ، منو سيرابم كن
منو با لالايي ، دوباره خوابم كن
بگو اين آرامش ، تا ابد پا برجاست
حالا كه برق عشق ، تو نگاهت پيداست
همه چي آرومه ، من چه قدر خوشحالم
پيشم هستي حالا ، به خودم مي بالم
تو به من دل بستي ، از چشات معلومه
من چه قدر خوشبختم ، همه چي آرومه

سيد حسينم و سارا سادات مامان عيدتون مبارك خيلي دوستــــــــــــــــــــــــــــون دارممممم!





قربونت برم با اين عكساي قشنگت

تو و بابايي پذيراي مهمونا بودين امروز گلم!!
img98.com Image Upload Center



img98.com Image Upload Center

img98.com Image Upload Center

img98.com Image Upload Center


 

سارا جونم خيلي باهوشه ماشاءالله بهش... (به تاریخ ۱۴/۰۹/۸۸)

سلام سارا ساداته مامان، سلام قربون اسمت برم، فداي تو بشم كه دختر فاطمه زهرا (س) هستي. خيلي دوست دارم ماماني. براي من و بابايي خيلي دعا كن دخترم تو قلبت پاكِ پاكه و عاري از هر گونه آلودگي و گناهه.
داشتن تو و بابا حسين براي من افتخاره و هميشه از اين بابت خوشحالم كه همسري چون حسين و دختري چون سارا دارم. همينا باعث ميشه كه مطمئن باشم هميشه خدا به من لطف داره و من كه بنده حقيرشم فراموش نميكنه، خدايا من سجده ميكنم به درگاهت و خاك ميشم، عزيزان منو سالم و سلامت زير سايه اميرالمومنين و ائمه معصومين حفظ كن.img98.com Image Upload Center
خيلي دلم برات تنگ ميشه گلم. وقتي ميخوابي img98.com Image Upload Centerهمش ميام بهت نگاه ميكنم و قربون صدقه ات ميرم. دلم براي چشماي قشنگت تنگ ميشه عسلم.
سارا جون وقتي خوابي و من ميام بالا سرت و باهات حرف ميزنم يه نيم نگاهي به مامان ميكني و يه لبخند خيلي ناز تحويلم ميدي img98.com Image Upload Center، بعد دوباره چشماتو ميبندي و ميخوابي. واي ي ي ي ي ي نميدوني كه دلم ميخواد از سينه در بياد با اين كارت.
خيلي دوست دارم و روز به روز علاقه ام بهت بيشتر و بيشتر ميشه عزيزم . طوري كه لحظه اي دل ندارم تنهات بذارم. ولي چه كنم كه رفتم باشگاه بدنسازي ثبت نام كردم تا بتونم يه مقدار به دوران قبل از بارداريم برگردم. گفتم كه خيلي بدنم ضعيف شده الان خدا رو شكر خيلي بهترم ماماني. تو هم كمكم كن. هر چند كه خانوميت به من ثابت شده دخترم و تو اين چند جلسه كه رفتم آروم و ساكت بودي و صبوري كردي دخترم.

خيلي دوست دارم خوشگل مامان، عشق مامان، نفس مامان، دار و ندار مامان...
واي كه قلبم ميخواد از سينه بياد بيرون فقط به خاطر تووووووو...


خدايا همه ني ني ها رو سالم و سلامت براي پدر مادراشون حفظ كن، ساراي منم سالم و سلامت براي من حفظ كن... آميـــــــــــــــن يا رب العــــــــــــــــالمين

 گلچيني از عكساي سارا جون از يك روزگي تا چهار ماهگي (به تاریخ ۱۱/۰۹/۸۸)

****سارا جون در دو روزهگيش
(اولين باري كه شير منو بهش داده بودن به مقدار پنج سي سي اونم با سرنگ چون تو دستگاه بود و نبايد بيرون ميومد)****

img98.com Image Upload Center

****سارا جون در پنج روزهگيش (اولين بار كه من بغلش كردم و خودم بهش شير دادم نه با سرنگ)****

اينجا هنوز شير نخورده و بيداره چون گرسنه است

img98.com Image Upload Center

اينجا شير خورده و خوابيده

img98.com Image Upload Center


****سارا جون در دو ماهگي****

img98.com Image Upload Center

img98.com Image Upload Center

img98.com Image Upload Center

****سارا جون در سه ماهگي****

img98.com Image Upload Center

img98.com Image Upload Center






****سارا در چهار ماهگي****

img98.com Image Upload Center

img98.com Image Upload Center

img98.com Image Upload Center

دوست دارم دختر نازم

 

قربون خنده هات برم الهي مامان... (به تاریخ ۱۰/۰۹/۸۸)

با هر خنده ات دنيا رو به من هديه ميكني عزيزم...

img98.com Image Upload Center

اينم يكي ديگه (اينقدر كنجكاو و بلايي كه وقتي دوربين ميگيرم دستم تا ازت فيلم و عكس بگيرم فقط بهم نگاه ميكني. بايد با كلي كلك حواستو پرت كنم تا بتونم ازت عكس بگيرم)

img98.com Image Upload Center


قربون اون چشمات برم كه اينقدر متفكرانه نگاه ميكني
img98.com Image Upload Center

سارا سادات مامان گل نازمي... (به تاریخ ۱۰/۰۹/۸۸)

سلام سارا سادات مامان. خيلي خوشحالم كه امسال دو تا سيد تو خونه دارم و عيد غدير رو سه تايي جشن ميگيريم عزيزم. من در كنار سيد حسين و سارا سادات كه بچه هاي حضرت زهرا (س) هستن زندگي ميكنم و هر روز خدا رو به خاطر اين نعمت بزرگش شاكرم. خوشحالم از اينكه امسال در اين عيد بزرگ تو هم در كنارمون هستي عزيزم.

خيلي دوست دارم ماماني

 

عيد سعيد قربان مبارك ... ساراي من حرف ميزنه... (به تاریخ ۰۷/۰۹/۸۸)
<عيد سعيد قربان بر همه ني ني هاي ني ني سايت و مادراشون و پدراشون مبارك باشه>



سلام عشق دوم مامان، سلام نازگلم، سلام پاره تنم عيدت مبارك عزيزم...
قربونت برم الهي مامان كه باهام حرف ميزني. فدات بشم من كه وقتي باهات حرف ميزنم به چشمام نگاه ميكني و جواب ميدي. قربون اون لباي قشنگت برم كه وقتي صداهايي از خودت در مياري لبات به زيباترين شكل ممكن در مياد. سارا جان مامان نميدوني الان كه سه ماهته چه هم صحبتي شدي برام.
انشاءالله بزرگتر شدي ديگه ميشه همدم و همزبونم دختر نازم. خيلي دوست دارم. هميشه از خدا ميخواستم اگه خواستي به من فرزندي عطا كني حتماً يه دختر هم بهم بده و منو از نعمت دختر داشتن محروم نكن. چون ما دخترا كه ميريم پيش مامان پروين خيلي بهمون خوش ميگذره. هميشه دوست داشتم يه دختر سالم و ناز و خوشگل مثل تو داشتم كه خدا رو شكر دارم. روزي صدهزار بار سجده شكر به جا ميارم و خدا رو به خاطر اين نعمتي كه بهم داده شكر ميكنم.
هر بار كه صورت ماهتو نگاه ميكنم بلند خدا رو شكر ميكنم تا تو هم بشنوي كه من به خاطر داشتن توئه كه اين همه از خداي بزرگ سپاسگزارم. سارا مامان اينارو ميگم كه بدوني چقدر برام عزيزي دخترم.
سارا جان از يك ماه پيش وقتي كه تو بيداري و ميخوابونمت رو تشكت تا به كارام برسم، همين طور باهام حرف ميزني و از خودت صدا در مياري و من هم در حين كار كردن باهات حرف ميزنم و قربون صدقه ات ميرم يه وقتايي خودتو لوس ميكني و گريه ميكني و ميگي كه بيا پيشم، منم كارامو ول ميكنم و ميام ميشينم روبروت و باهات حرف ميزنم ميگم جانم ماماني چي شده؟ تو هم يه لبخند خوشگل به من تحويل ميدي و چشماتو از من قايم ميكني و يه صدايي از خودت در مياري كه من اينطور متوجه ميشم كه دلت ميخواد من كنارت باشم و باهات حرف بزنم. ولي در عين حال خجالت هم ميكشي. ميدوني كه ماماني كار داره ولي خوب دختر نازم من شما رو در اولويت قرار دادم هر كاري هم داشته باشم تو ارجحتري.


نازگلم خيلي بلايي همش ميخوام از اين شيطنت هات و كاراي قشنگت فيلم بگيرم و عكس بندازم ولي خوب تا دوربين ميگيرم دستم تو ساكت ميشي و به دوربين نگاه ميكني. عزيزم ميخوام اين روزهاي قشنگ و تكرار نشدني رو برات ثبت كنم. با مامان همكاري كن تا وقتي بزرگ شدي خودت اين فيلمو عكسها رو ببيني و لذت ببري و به بچه هات نشون بدي. واي ي ي ي چه تصور قشنگيه.
سارا جونم از كاراي جديدي كه انجام ميدي اينه كه وقتي صدات ميكنم سرت رو ميچرخوني تا منو پيدا كني يا وقتي كه از كنارت بلند ميشم با چشمات منو دنبال ميكني. وقتي از خواب بيدار ميشي لبخند به لب داري و اين باعث خوشحالي منه.
دختر گلم ديشب كه بردمت حموم متوجه شدم كه چقدر موهات بلند شده وقتي آب ريختم رو سرت تا موهاتو بشورم ديدم موهات پشت سرت تا زير گردنت يعني نزديك كمرت مياد. موهاي جلو صورتت هم تا ابروهات مياد. قربون دختر ناز گيسو بلندم بشم. فداي تار تار موهات بشم ماماني.
نميدوني كه شدي تمام زندگي من و باباحسين.
زندگيه ما عاشقانه تر از قبل شده و اون به خاطر حضور سبز توست...
ميبوسمت  

 

برای دردونه و نازدونه ام، سارای نازم مینویسم...

 

قربون دختر خوش خنده ام برم الهي ي ي ي ي ي ي ..... (به تاریخ ۰۴/۰۹/۸۸)
 
سلام دردونه ي مامان، سلام نازدونه ي مامان.
خوبي فدات اون خنده هاي قشنگت بشم من.
سارا جان ماماني نميدوني چه خنده هاي خوشگلي ميكني. اينقدر صورت نازت جذاب ميشه وقتي ميخندي، انگار كه دنيا رو بهمون دادن. امروز صبح ساعت 6 از خواب بيدار شدي و كلي بازي كردي و به من و بابايي خنديدي. بابايي تا صدات ميكنه و ميگه سارا جان شما از خنده ريسه ميري.
اصلا نميدوني چه دلبري شدي مامان. هزار ماشاءالله به تو كه اينقدر اخلاقت خوبه. وقتي از خواب بيدار ميشي اصلا نق نق و گريه نداري خدا رو شكر. ميخندي و آروم هستي. من هميشه دوست داشتم وقتي بچه ام از خواب بيدار ميشه خوش اخلاق و خنده رو باشه. هزار بار خدا رو شكر كه آرزوهام برآورده شده.
دختر مامان خيلي ميخوامت و تمام تلاشم رو ميكنم تا تو اين چند ماهي كه از مرخصي زايمان مامان مونده روزهاي به ياد ماندني رو در كنار هم سپري كنيم.
قربون اون خنده هات برم من.......

اولين بار كه تنهات گذاشتم! (به تاریخ ۰۳/۰۹/۸۸)
 
سلام گل قشنگم،
خوبي ماماني؟
دیروز اولين روز باشگاه ام بود و مجبور بودم دو ساعتي تنهات بذارم عزيزم. پيش خاله آزاده بودي و منو خاله مريم و مامان پروين رفتيم باشگاه و حسابي ورزش كرديم.
ولي نميدوني چقدر سخت بود يه سالي بود ورزش نكرده بودم نه ماه بارداريم كه سه ماه اخرش استراحت مطلق بودم اين سه ماهي هم كه شما به جمعمون اومدي حسابی سرگرم شما بودم.
خلاصه تمام عضلاتم درد گرفته. از 8 صبح تا 9 ايروبيك داريم از 9 تا 10 هم بدنسازي ولي با همه سختيش و نگرانی و دوري از تو بازم خيلي خوب و مفید بود و روحيه ام عوض شد گلم. سرحالتر از قبل شدم و اومدم پیشت.

گل قشنگم سه ماهگيت مبارك باشه ماماني... (به تاریخ ۰۱/۰۹/۸۸)

ساراي مامان، دختر خوبم، گل قشنگم، شيرين تر از عسلم، نازدونه و دردونه من، مباركت باشه وارد ماه چهارم زندگيت شدي. با ورود به هر ماه برام روز تولدت تداعی میشه، اون همه دلهره و اضطراب به دنیا اومدنت! وای که چه استرسی داشتیم. خدایا شکرت که دخترمو سالم و سلامت در آغوش قرار دادی.
الان سه ماهه كه من و بابايي شما دختر ناز رو تو بغل ميگيريم و زندگيمون قشنگتر و سبزتر از قبل شده. خيلي خوشحاليم و روزي هزار بار خدا رو شكر ميكنيم كه تو نازنين دختر به لطف و كرم خدا وارد زندگيمون شدي.
عزيزم، ميخوام هر وقت بزرگ شدي و خاطراتت رو خوندي اينو بدوني و با تمام وجودت درك كني كه براي من و بابا حسين خيلي عزيزي. لحظه لحظه ي زندگيمون از يادمون نميره چون تو در كنارمون هستي.
گل گيسوي مامان، وقتي بابايي در اوج خستگي مياد خونه و من و تو با صورتي خندون ميريم به استقبالش اون موقع هست كه تمام خستگيها از تنش در مياد و سرحال و شاد دور هم ميشينيم و با هم حرف ميزنيم. اول هم شما شروع به صحبت كردن ميكني. كلي از خودت صدا در مياري. وقتي من و بابايي جواب حرفاتو ميديم خنده از رو لبت پاك نميشه دخترم. از خدا ميخوام كه هميشه سلامت و شاد و سرحال و خوشحال باشي و خنده از لبت محو نشه.
راستي ماماني چند روزيه كه تو صداهايي كه از خودت در مياري من چند تا كلمه كشف كردم!!!!
وقتي ميخوام عوضت كنم ميگي اّه ...
وقتي گريه ميكني ميگي نه...
وقتي خودت برام لوس ميكني و نق ميزني ميگي آي...
خيلي دوست دارم دختر شيرين زبونم...
بابايي عاشقته، عاشق صداي قشنگت وقتي كه خودتو براش لوس ميكني تا بغلت كنه...
سارا جان عزيزدلمون و هميشه در كنارمون باش ...