دومین سفر سارا جون... بابلسر
سلام فرشته كوچولوي مامان، بميرم برات كه سرماخوردي. من نباشم كه مريضيتو ببينم گل قشنگم. ديشب كه بردمت حموم خيلي بينيت آبريزش داشت. وقتي هم كه خواب بودي سخت نفس ميكشيدي و همش بيدار ميشدي و گريه ميكردي. آخه بينيت كيپ شده بود و نميتونستي راحت نفس بكشي. منم همش بيدار ميشدم و بالا سرت مينشستم تا ببينم ميتوني راحت نفس بكشي يا نه. برات قطره ميريختم و ... خلاصه ديگه داشتم ديوونه ميشدم اصلا دل ندارم تو مريض بشي. صبح كه بيدار شدم حالت بدتر شده بود و من هم طاقت نداشتم به بابايي گفتم كه سارا جونم خيلي داره اذيت ميشه ، اونم گفت حتما امروز ببرش دكتر باهاش مشورت كن كه بدتر از اين نشه. من هم وقتي اين حال تو رو ديدم لذت سفر رفتم به كامم تلخ شد. به خودم گفتم كاشكي نميرفتم تا تو مريض نشي دختر نازم.
خلاصه با هزار زحمت منشي مطب دكتر گوشي رو برداشت و من هم شما رو كه خواب بودي سريع آماده كردم و به سمت مطب دكتر راهي شديم. تو راه خوابيدي ولي بازم سخت نفس ميكشيدي. من هم وقتي رسيدم اونجا اينقدر شلوغ بود كه همش ميگفتم اي كاش زودتر مياومدم. ولي خوب نميدونستم كه دكترت حتماً هست.
خلاصه ساعت دوازده و نيم بود كه دكتر شما رو ديد و گفت كه دختر خيلي خوبيه فقط بايد تو بينيش قطره سديم كلرايد بريزي و مداوم بينيش رو تخليه كني تا اين خلط ها باعث چرك گلوش نشه. مواظبش باش تب نكنه. با بخور سرد و قطره خوب ميشه يه كمي بيشتر مراقبش باش و به جاهاي عمومي و عزاداري ها نبرش. منم گفتم باشه چشم. دكتر كلي با شما بازي كرد و تو هم بهش خنديدي مثل هميشه. براي همين دكتر خيلي دوست داره و هميشه به من ميگه كه بچه خيلي خوبيه. باهاش بيشتر كار كنيد و وقت بذاريد خيلي باهوشه هزار ماشاءالله. عزيزم دكتر وزنت رو هم چك كرد شده بودي 7350 با لباس. دور سرت 42 و قدت هم 64 شده بود. دورت بگردم الهي نازگل مامان. دكتر گفت كه رشدت خوبه خدا رو شكر. اومديم خونه و به شما شير دادم و عوضت كردم و تو هم خوابيدي. من هم كه خيلي سر درد داشتم تا اومدم كنارت بخوابم تو بيدار شدي و ديگه نذاشتي من هم بخوابم.
خلاصه روز سختي بود، علتش هم اين بود كه تو مريض شده بودي و من همش نگرانت بودم.
از خدا ميخوام كه تو اين روزهاي عزيز همه مريض ها رو شفا بده. بالاخص ني ني هاي نازي كه مريض و تو بستر بيماري هستن و سلامتي بده به همه ني ني هاي ناز و پدر مادراشون تا هميشه در كنار هم خوب و خوش و سلامت زندگي كنن.
انشاءالله كه همه ني ني هاي تو راهي هم سالم و صالح به اين دنيا پا ميذارن و در كنار خانواده هاشون و زير سايه ائمه معصومين زندگي خوبي رو شروع ميكنن. آمين
دختر نازم اين عكسا رو ديروز وقتي از مطب دكتر آوردمت خونه ازت گرفتم. قربون اون صورت مثل ماهت بشم من ماماني...
فداي چشمات بشم الهيييييييي...

قربون خنده هات برم سارا جونمممممممممممم....

آخ بميرم كه عطسه ات گرفت دختر نازم.... انشاءالله كه زودتر خوب ميشي مامان

خيلي دوست دارم گل نازم...

دوست دارم قشنگترين آفريده خداااااااااي مهربون
سارا جون از سفر برگشت... (به تاریخ ۲۷/۰۹/۸۸)
سلام گل قشنگم، سلام عسل مامان، سلام دختر خوب و نازم كه تو اين سفرت هم خانوم بودي و اصلا اذيت نكردي. تازه كلي هم بهت خوش گذشت و از فرصتها استفاده كردي. چند تا كار جديد هم انجام دادي و من و بابايي رو ذوق زده كردي.
ميخوام خاطره اين سفر رو به همراه يه سري عكس برات ثبت كنم تا وقتي بزرگ شدي ببيني كه چقدر همگي دوست دارن.
ساعت هفت و ربع بعدازظهر از خونه راه افتاديم، باباحسن اومد دنبالمون و ما رو تا تهرانپارس برد چون كه با عمه اينا قرار داشتيم و ميخواستيم كه با اونا بريم. ساعت هشت و نيم رسيديم پيششون و من تو رو دادم تو بغل بابايي و گفتم كه دخترمو بذار تو ماشين تا سرما اذيتش نكنه.
عمه وقتي تو رو ديد خيلي ذوق كرد و از خوشحالي همش قربون صدقه ات ميرفت و ماشاءالله ميگفت. شوهر عمه و پسر عمه هم همش تو رو صدا ميكردن و باهات مشغول بازي بودن.
ساعت يك و نيم بامداد هم رسيديم خونه مامان گل. همين كه ماشين دم در خونه مامان گل توقف كرد. عمو محسن كه حسابي چشم انتظار بود اومد دم در و شروع كرد به حال و احوال كردن و سراغ تو رو گرفتن، من هم كه شما رو پيچيده بودم تو پتو تا سرما نخوري باهاش احوالپرسي كردم و رفتم تو خونه گفتم بيا تو كه سارا سرما نخوره. وقتي از در رفتم تو عمه و دختر عمه و زن عمو محسن و مامان گل منتظر بودن صورت مثل ماهت رو ببينن. تو هم كه خواب بودي تو بغلم همين كه پتو رو از روي صورتت زدم كنار همه شروع كردن به ابراز لطف و قربون صدقه رفتن و سر و صدا كردن تو هم از خواب بيدار شدي و متعجب به اطرافت نگاه ميكردي عمو محسن كه ديگه نميتونست خودشو كنترل كنه شروع كرد به گريه كردن، باورش نميشد كه تو رفته باشي اونجا. همش ميگفت واي عزيز دلم اومده، سارا جونم اومده، همينطور تكرار ميكرد و گريه ميكرد بهش گفتم بيا بغلش كن ولي خوب نميتونست خيلي تو رو دوست داره ماماني، عمو محسن خيلي مهربون و با محبته. خدا بهش سلامتي بده. براش دعا كن تا هر چه زودتر درد كمرش خوب بشه. عمو محسن كه تو رو بغل كرد، تو بغلش شروع كردي به خنديدن، با اين كارت بيشتر دلش رو بردي. ديگه بزرگ شدي هزار ماشاءالله و به ديگران سريع رفلكس ميدي.
بعدش تا ساعت سه و نيم بامداد بيدار بودي و هر چه ميكردم بخوابي بازم چشم ميچرخوندي و به اطرافت دقت ميكردي، ديگه خسته شدي و شروع كردي به نق نق كردن من هم بغلت كردم و شيرت دادم تو هم تو بغلم خوابيدي.
اينم عكس لالا كردنت دختر نازم... خيلي خسته شده بودي نازنينم...
دوشنبه صبح تقريبا دير از خواب بيدار شديم، آخه خيلي خسته بوديم و شبش خيلي دير خوابيده بوديم. اول صبح زن عمو احمد با محمدجواد گل اومد خونه مامان گل و شما رو ديد. برات هم يه هديه خوشگل آورده بود، محمدجواد هم برات يه عروسك سرخ پوست خريده بود. خيلي بانمكه. دستشون درد نكنه.
ظهر هم اميرحسين و ساجده از مدرسه اومدن خونه مامان گل و ناهار دور هم جمع بوديم.
شب هم خونه بوديم و حسابي خوش گذرونديم. هوا خيلي عالي بود، آفتابي و خورشيد خانوم داشت رونمايي ميكرد منم از فرصت استفاده كردم و شما رو آوردم تو حياط خونه مامان گل و درختا و گلها نرگس تو باغ رو تماشا كردي عزيزم. خيلي راضي بودي و به اطرافت توجه ميكردي و از خودت صدا در مياوردي انگار كه داشتي از من سوال ميكردي من هم برات توضيح ميدادم كه مامان گل چي تو باغچه كاشته و تو باغ چه درختاي ميوه اي دارن.
عمو محسن كلي باهات بازي كرد و زن عمو ازت فيلم گرفت. 

سه شنبه صبح هم هوا باروني بود و يه لحظه هم بارون قطه نميشد. فقط سرعت بارش بارون كم و زياد ميشد. من هم شما رو تو پتو پيچيدم و آوردمت بيرون تو ايون تا يه كمي بارون رو تماشا كني. خيلي خوشت اومده بود و ميخنديدي. منم دلم برات ضعف ميرفت. خوشحال بودم از خوشحاليت.
بابلسر هواش سرد بود ولي خوب سوز نداشت فقط خنك بود و با پوشيدن يه كمي لباس ميشد بيرون رفت برخلاف تهران كه هواش خشك و سرده و اصلا نميشه از در خونه بيرون رفت.
اون روز صبح زن عمو علي اومد ديدنت. اول صبح اومد و ناهار پيش ما موندن، عمو رفت دنبال مسيح و دختر عمو و دوباره جمعمون جمع شد. و همچنان بارون ميباريد. ظهر هم بردمت تو اتاق و خوابيدي چون حسابي از ديدن بارون خسته شده بودي گل نازم.

بعدش كه از خواب بيدار شدي حسابي سرحال بودي و تو بغل من ميخنديدي عسلم...
چهارشنبه شب هم خونه عمه بزرگه شام مهمون بوديم و حسابي خوش گذرونديم. البته شما رفتي خونه اون يكي عمه و حموم كردي و خسته گي از تنت دور شد حسابي و يه خواب توپ كردي.
پنجشنبه هم ناهار خاله فاطمه و عمو رضا (دوست مامان) اومدن پيشمون و ناهار خونه مامان گل بوديم. شام هم خونه عمه بوديم و كلي خوش گذرونديم و خنديديم. تو هم حسابي بازي گوشي كردي و تو بغلم خوابيدي.
شب كه اومديم خونه مامان گل خيلي سرد بود صبح از خواب كه بيدار شدي يه كمي بينيت كيپ شده بود و من همش نگرانت بودم كه خدايي نكرده سرما نخوري گلم. صبح كه بيدار شدي خيلي سخت نفس ميكشيدي و ظهرش هم چمدونهامونو بستيم و ساعت يك از خونه مامان گل اينا راه افتاديم به سمت تهران. خيلي سفر خوبي بود و بهمون خوش گذشت.
دومين مسافرت سارا جون... بابلسر (به تاریخ ۲۲/۰۹/۸۸)
سلام نفس مامان، عشق مامان. شيرينتر از عسلم خدا رو شكر كه خوبي و سرحال. قربونت برم كه روز به روز خواستني تر ميشي.
عزيزم يه چند روزي غيبت داشتيم. آخه نت خيلي كند بود و شارژ ADSL ما هم تموم شده بود به خاطر مشغله كاري بابا تا امروز طول كشيد. حالا از امروز بگم كه: من و شما صبح رفتيم حموم و بعدش شما يه خواب حسابي كردي و من هم از فرصت استفاده كردم و سريع چمدونهاي سفر رو بستم. چون ميدونستم كه اگه شما بيدار بشي ديگه تمام وقت بايد در خدمت شما باشم. براي همين سريع وسايل سفر خودم و بابايي رو گذاشتم و بعدش شما بيدار شدي. دوباره شير خوردي و عوضت كردم دوباره خوابيدي و ساك شما رو بستم. قربونت برم كه كلي دقت كردم تا چيزي جا نذارم و تمام وسايل مورد نيازت رو بردارم. انشاءالله كه چيزي جا نذاشته باشم.
امروز با عمه و شوهر عمه كه اومده بودن تهران ميريم به سمت شمال خونه مامان گل اينا. خيلي دلشون برات تنگ شده مخصوصا عمو محسن كه هر وقت صداي تو رو پاي تلفن ميشنوه بغض گلشو ميگيره و گريه ميكنه. آخه خيلي تو رو دوست داره هميشه به من ميگه عزيز دلم خوبه؟ سارا جونم خوبه؟ عزيزم امروز كه تو سه ماه و بيست و دو روز داري براي اولين باره كه داريم ميريم شمال تا خانواده بابايي شما رو ببينن! آخه تا به حال فرصت نشده بود و شما خيلي كوچولو بودي و نميشد جايي رفت، اونم مسافتهاي طولاني! ولي امروز قسمت شد. الان ساعت 4:15 و من چمدونهاي سفر رو بستم و شما هم خوابيدي منتظريم تا بابايي از سركار بياد و با هم سه تايي بريم به سمت خونه مامان گل اينا.
انشاءالله كه سفر خوبي باشه. خدا بخواد جمعه برميگرديم و ميام خاطرات سفر رو به همراه عكسهاش برات ثبت ميكنم.
عزيزم اولين سفري كه رفتي شاهرود بود خونه خاله فرزانه كه تقريبا بيست و هفت هشت روزت بود. واي نميدوني اون موقع چقدر به من سخت گذشت. آخه تو خيلي كوچولو بودي و ما هم چهار ساعت تو راه بوديم. ولي خوب در مجموع خوش گذشت. شاهرود خيلي شهر خوب و قشنگ و تميزيه.
خوب ديگه من برم كه ببينم كاري باقي نمونده باشه.
دوست دارم گل نازم، ساراي خوبم... ![]()
يه بوسسسسسسسسس محكم از اون لباي نازت ![]()
اينم چند تا عكس از مسافرت شاهرود ببين ماماني چقدر كوچولويي...
اينجا روستاي زرين آباد كه عمو مهدي (شوهر خاله فرزانه) اينا باغ پسته خريدن (البته روستا كه نبود) يادش بخير چه پسته هاي خوشمزه اي خورديم!
اينجا هم خونه مامان عمو مهدي اينا هست كه من اومدم تو اتاق تا شما رو عوض كنم!!! تو هم به فكر فرو رفته بودي گل قشنگم. قربون صورتت برم.
دوست دارمممممممممممممممممممممممممممممم يه عالمه!





















وقتی روزهای گذشته امون رو مرور میکنیم می بینیم که همچین هم که میگن زود نگذشته ها.