امروز دلم گرفته...
سلام، امروز دوشنبه، شانزدهم آذر ماهه و من از صبح که از خواب بیدار شدم یه حالی دارم که خودم هم نمیدونم چیه؟ یعنی بهش که فکر میکنم یه دفعه چشمام خیس میشه، راه گلوم مسدود میشه و سخت میتونم نفس بکشم. همینطور که اشکام میاد یه کمی آروم میشم ولی بغض راه گلومو میبنده باید اجازه بدم اشکام بیان و جلوشونو نگیرم تا یه کمی سبک بشم. ولی خوب وقتی بهش فکر میکنم که چرا اینطوری شدم، چیزی ندارم که توجیهش کنم. دلم گرفته، دلم یه چیزی میخواد، چی؟ چی میخواد دلم آخه؟ چرا چند روزه اینطوری شدم؟ هر چی موزیک گوش میدم چه غمگین چه شاد؟ چه عاشقانه؟ که ذهنم خالی بشه و فراموش کنم، باعث میشه ریزش اشکام تشدید بشه. البته تقریباً یه دو هفته ای هست، که این حال و دارم. خدا رو شکر همه چی خوبه و عالیه. هم سارا هم حسین مشکلی ندارم. فقط از وقتی که افسانه و آزاده و خاله پری رفتن مشهد و برگشتن من یه حس غریبی دارم. روز آخر اقامتشون تو مشهد، افسانه ساعت ۳:۳۰ بعدازظهر از جلوی گنبد طلا بهم زنگ زد و گفت که آبجی الان روبروی گنبد طلام دارن نقاره میزنن هر چی از امام رضا میخوای بگو؟ داره گوش میده؟ دیگه حالم بدتر شد. ناخودآگاه اشکام سرازیر شد طوری که یهو پهنای صورتم خیس شد و صدای گریه ام باعث شد سارا از خواب بیدار بشه. داشت دنبال صدام میگشت ولی خوب آروم بود. منم یه چند دقیقه ای با امام رضا حرف زدم، به زبون نیاوردم که چی میخوام، فقط از ذهنم عبور کرد، ولی خوب خودش که از دلم خبر داره! خودش میدونه که چی تو دلمه! خودش به همه چی آگاهه. چیزی به زبون آوردم این بود که: آخرین باری که اومدم به پابوست، گفتم یا امام رضا دلم میخواد خیلی زود دوباره بیام پیشت. نذار خیلی طولانی بشه. دلم برات تنگ میشه. ولی خوب از اون روز تا به حال سه سال و پنج ماه میگذره!!!!!!!!! و هنوز من به پابوسش نرفتم. این روزها هم که فرصت مناسبی بود تولد خودشون که ۸/۸/۸۸ بود، عید قربان، عید غدیر؟ و خیلی مناسبت های دیگه که این چند هفته بود. ولی انگار حالا حالاها قصد نداره ما رو بطلبه. انگار دلش تنگ نشده. اما اینو میدونه که دل من لک زده براش. دلم تنگه براش داره میترکه. دلم میخواد برم پیشش بچسبم به ضریحش. اینقدر گریه کنم تا سبک بشم. هیچی هم نمیخوام بهش بگم. فقط گریه کنم همین. اون هفته سر نماز مغرب و عشاء نزدیکای اومدن حسین از سرکار بود که داشت مکه رو نشون میداد و من اشکام سرازیر شده بود. دست خودم نبود. بغضی عجیب راه گلومو بسته بود. نمیدونم چی باعث این وضعیتم شده. ولی خوب هر چی هست، نشون دهنده اینه که خدا داره به من تلنگر میزنه. میگه تو همون بنده ای بودی که خیلی چیزا از من خواستی. پس صبور باش و عجله نکن. به من اطمینان داشته باش. اعتقادت رو از دست نده.خودش میدونه چِمه . واسه همینه که داره امتحانم میکنه. واسه همینه که یه کمی دیر جوابمو میده. میخواد بیشتر ازش بخوام، میخواد بیشتر بهش التماس کنم. میخواد بیشتر صداش کنم. میخواد مثل اون موقع ها که ازش میخواستم مرد زندگیمو بذار سر راهم، یه فرزند سالم و صالح به من عطا کن، ضجه بزنم. باشه خدا جون، خودت میدونی که من پیشت واسطه دارم دو تا عزیزی که دست رد به سینه اشون نمیزنی امام حسین و حضرت ابوالفضل تمام امید من هستن پیشه تو، زمان خوبی هم انتخاب کردی خیلی دیگه تا محرم و روزهای ملکوتی عاشورا و تاسوعا حسینی نمونده. از الان دارم پیشواز میرم. حسینم و سارا جونمو به واسطه همین دو عزیز ازت گرفتم. تمام زندگیمو به واسطه این عزیزا دارم. واسه همینه که خیلی امید دارم. میدونم که یه وقتایی صبرم کم میشه، حوصله ام کم میشه. گله میکنم بهت، ولی خوب منم آدمم، میدونی که ما چقدر ظرفیتمون پایینه. خودت بهم صبرش رو بده. یه کم از صبر زینب فاطمه رو به من هم بده. خدایا خودت خوب میدونی که ناشکری نمیکنم. میدونم و مطمئنم که تا الان هم تو باعث شدی که آب تو دلم تکون نخوره، ولی خوب یه کمی بیشتر بهم نظر کن. تنهام نذار که بدون تو هیچم. الان که دارم حال درونیمو ثبت میکنم اشک چشمامو پوشونده و نمیبینم چی تایپ میکنم فقط انگشتام دارن حرکت میکنن.
دلم امام رضا میخواد، دلم میخواد برم مشهد، خدایا خودت قسمتم کن...
فردا سه شنبه است و روز تولد عشقمه... ۱۷ آذر ۸۸ سالگرد تولد حسین جان منه. تولد همدم و همسرم، مونس و یاورم، همه کس و کارم، حسینم که سال ۸۴ از امام حسین خواستمش. اونم اجازه نداد خیلی طول بکشه و چند ماه بعد ما رو با هم آشنا کرد.
خدایا خودت بهش سلامتی بده، بهمون تن سالم بده تا زیر سایه امیرالمومنین و حسین فاطمه سالیان سال در کنار هم و سارا جونمون زندگی سبز و شاد و موفقی داشته باشیم.
****آمـــــــــــــــــــــــــــــــــــین****
وقتی روزهای گذشته امون رو مرور میکنیم می بینیم که همچین هم که میگن زود نگذشته ها.