در جستجوی کار

سلام عذرخواهی منو بابت چند روز تاخیری که داشتم بپذیرید. حسابی سرم شلوغه آخه دنبال کار هستم. عصرها هم که میام خونه اینقدر بی رمقم که هیچ حالی واسم باقی نمی مونه پست جدیدی بذارم. همین که یه کمی استراحت می کنم  مشغول درست کردن شام برای همسرم مهربونم میشم تا وقتی به خونه میاد بوی غذای خوشمزه روحشو تازه کنه و خستگیشو از تنش بیرون ببره.

امروز رفته بودم یه شرکت خصوصی برای مصاحبه کوچیک بود ولی خوب بازم به نسبت جاهای دیگه ای که رفته بودم خیلی محیط بهتری داشت. همسر عزیز و مهربونم هم با وجود مشغله کاری زیاد باهام اومد و کلی به من انرژی داد تا تمام حرفاها و خواسته هامو بگم. بهش گفتم نمیخواد بیای وقتی این همه کار داری ولی خوب میگه نمیشه به آگهی های روزنامه ها اعتماد کرد خیالم راحت تره اگه باهات بیام.

واقعیتش اینه که من قلباْ دوست دارم همراهم باشه خیلی خوشحال میشم از اینکه کنارم هست و احساس خیلی خوبی دارم. سرشار از انرژی میشم. راستی یه پیشنهاد هم بهم داده اینکه شاید برم محل کار خودش و با خودش همکار بشم. وای که چقدر خوب میشه. اونوقت صبح ها با هم از خونه بیرون میریم و غروب هم با هم به خونه برمیگردیم. تازه اگه بخواهیم سینما یا پارک هم بریم از همون محل کار میتونیم بریم و دیگه نیازی به قرار و مدار تو خیابون نیست.

برام دعا کنید اون جایی که مد نظرم هست و پیدا کنم....

اعتماد به نفس...

تقریبا داره ۵ سال میشه که دارم تو یه شرکت پیمانکاری  کار میکنم. تو این ۸-۷ ماه اخیر خیلی  فکرم درگیر مسائل کاریم بود. ماه های اول تحملش خیلی سخت بود همش نگران بودم که نکنه بیکار بشم! 

آخه میدونید چی شده بود؟ یه دفعه مدیرعامل شرکت عوض شد و همه چی زیرو رو شد. بعد از یه مدت عذر خیلی از پرسنل و خواستن با اونایی هم که بودن سه چهار ماهه قرارداد بستن. جوه خیلی بدی بود. همه سایه ی همو با تیر میزدن و طوری شده بود که زیرآب زنی باب شده بود خصوصا آقایون تا خودشون تو شرکت بمونن و دیگری بره.

تنها کسی که تو اون شرایط باعث شد من دلم آروم بگیره و اینهمه نگرانی بی جهت نداشته باشم شوهرم بود. بعد از اینکه به خونه می اومد و نگرانی و استرس کاری منو میدید اینقدر انرژی میذاشت و با من حرف میزد تا منو آروم میکرد.

خلاصه سرتونو درد نیارم بالاخره با تلاش های زیاد همسرم من تونستم از این همه دغدغه کاری رها بشم و از بقیه ی زندگیم مثل گذشته لذت ببرم.

تو این بی خیالیها سیر میکردم که امروز بعد از ۸ ماه باهام تماس گرفتن و گفتند که خانم ..... قراردادتون داره تموم میشه و احتمال داره که کاری تو شرکت براتون نباشه،به فکر کار باشین.

منم خیلی راحت و با طمانیه گفتم باشه ممنون که گفتین.

خوشحال بودم و مسرور از اینکه بر خلاف ماههای گذشته که خیلی نگران شرایط کاریم بودم، خیلی راحت با کسی که پشت خط بود صحبت کردم و راحت پذیرفتم. احساس نارضایتی نداشتم  چون یقین داشتم  که اگر از اینجا برم مطمئناً جای بهتری مشغول به کار خواهم شد و این خودش برای من مزایای زیادی داره (محیط جدید، تجربیات جدید و ...).

همسرم هم بعد از اینکه در جریان این موضوع قرار گرفت منو در آغوش گرفت و گفت: خیلی خوشحالم از اینکه تونستی راحت با این موضوع کنار بیای. منم تنگ در آغوش گرفتمش و ازش بابت اعتماد به نفسی که بهم داد تشکر کردم.

اینو بدونیم که ما آدمها خیلی از اون چیزی که فکر میکنم قوی تر هستیم. فقط با توکل به خدا، ایمان و اعتقاد و اعتمادی که به خودمون داریم میتونیم پله های ترقی و یکی یکی طی کنیم .

خودمونو دست کم نگیریم، چون خدا همیشه و در همه حال به بنده هاش کمک میکنه  برای اینکه بهترین باشن. فقط نباید امید رو از دست داد.

یا علی

چند نکته و نتیجه اخلاقی!

درس ششم :

چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توی يه مهمونی همديگه رو می بينن و شروع می كنن در مورد زندگی هاشون برای همديگه تعريف كنن...

بعد از مدتی يكی از اونا بلند ميشه ميره دستشويی. سه تای ديگه صحبت رو می كشونن به تعريف از فرزندانشون :

اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی يه كار عالی وارد شد و خيلی سريع پيشرفت كرد.

پسرم درس اقتصاد خوند و توی يه شركت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس و اونقدر پولدار شده كه حتی برای تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد !

دومی: جالبه. پسر من هم مايه افتخار و سرفرازی منه. توی يه شركت هواپيمايی مشغول به كار شد و بعد دوره خلبانی گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه برای تولد صميمیترين دوستش يه هواپيمای خصوصی بهش هديه داد !!!

سومی: خيلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده ...

اون توی بهترين دانشگاههای جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه برای تولد بهترين دوستش يه ويلای ۳۰۰۰ متری بهش هديه داد!

هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك می گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟!

سه تای ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت كرديم راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعريف كنی؟!

چهارمی گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توی يه كلوپ مخصوص كار ميكنه!

سه تای ديگه گفتند: اوه مايه خجالته چه افتضاحی !!!

دوست چهارم گفت: نه! من ازش ناراضی نیستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره.

اتفاقا همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمی ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيمای خصوصی و يه ويلای ۳۰۰۰ متری هديه گرفت !!!

نتيجه اخلاقی: هيچوقت به چيزی كه كاملا در موردش مطمئن نيستی افتخار نكن !!!

چند نکته و نتیجه اخلاقی!

درس دوم :

يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد می کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش

راهبه سوار ميشه و راه ميفتن

چند دقيقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشيش زير چشمی يه نگاهی به پای راهبه ميندازه

راهبه ميگه: پدر روحانی ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار !

کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه...

چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس ميده!

راهبه باز ميگه: پدر روحانی! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!!!

کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه

بعد از اينکه کشيش به کليسا بر می گرده سريع ميدوه و از توی کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا می کنه و می بينه که نوشته: به پيش برو و عمل خود را پيگيری کن کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی میرسی !!!

نتيجه اخلاقی: اينکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست ميدی!!!

چند نكته و نتيجه اخلاقي!

درس اول :

يه روز مسوول فروش، منشی دفتر، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند

يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه

جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم

منشی می پره جلو و ميگه: اول من ، اول من!

من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم !

پوووف! منشی ناپديد ميشه ...

! بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: حالا من ، حالا من

من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای نوشیدنی ! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ...

پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه

بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه

مدير ميگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن !!!

نتيجه اخلاقی: اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!

دیروز از یه مسافرت چند روزه به شمال برگشتیم. خیلی خوش گذشت و البته کلی هم خسته شدیم اما به هر حال این مسافرت این موقع سال و بعد از گذشت حدود یک فصل کاری لازم بود.

این مسافرت هم تجربیات خوبی برامون داشت. وقتی برگشتیم بعد از کمی استراحت فیلمی که از شبکه GEM TV  پخش می­شد رو تماشا کردیم.

فیلم فوق­العاده زیبای before sunset  رو پخش کرد. این فیلم رو به شما توصیه می کنم. حتماً بخشی از نگاه شما به دنیای اطرفتون رو اگر تصحیح نکنه حداقل مجبور به فکر کردن دوباره می­کنه.

فیلم در مورد یه دختر و پسر جوانه که سر پر سودا و روحیه ماجراجویی دارن. این دو در پاریس با هم آشنا میشن. بعد از چند روز بدون اینکه هیچ راه ارتباطی برای هم باقی بذارن بدون رد و بدل کردن حتی یه شماره تلفن از هم جدا میشن و با هم قرار می­ذارن تا 6 مارس 6 ماه بعد در ایستگاه قطار پاریس همدیگه رو ملاقات کنن. پسر سر قرار میاد اما دختر نه و انتظار طولانی جسی برای دیدن دوست دخترش بی نتیجه باقی می­مونه. بقیه داستان و دیدار این دو 9 سال بعد اتفاق میفته. وقتی که دختر دچار آشفتگی در رابطش شده و همه جاذبه­های دوستی در نظرش کمرنگ شده و جسی هم یک ازدواج ناموفق داشته که حاصل آن یک پسر هستش که تنها دلیلش برای ادامه زندگیش وجود پسرشه.

این فیلم یک فیلم کاملاً دیالوگ محور و هنری است. فیلم فوق­العاده زیباست و برای ما حرفهای بسیار جالبی داشت که فرصت بررسی و بیانش الان نیست. به هر حال به همه تماشای این فیلم زیبا رو توصیه می­کنیم و امیدواریم شما هم بپسندید.

برای شروع

سلام

از اینکه وقت گذاشتید و به وبلاگ من سر زدید ممنونم. من اهل نوشتن مرتب و روتین نیستم اما همسرم بیشتر اهل نوشتن است. این وبلاگ رو بعد از مدتها صحبت راه انداختیم و هدفمون هم صرفاً انتقال بخشی از تجربیاتمون به سایر دوستانه. اینها هم که اینجا می­خونید لزوماً عقاید قطعی ما نیستند. چون بسیاری از اونها به مرور زمان تغییر می­کنه و اینها صرفاً تجربیاتی هستند که ما لحظه به لحظه به دنبالش هستیم و خیلی از اونها هیچ وقت تکرار نمیشن، چون مورد پسندمون قرار نمی­گیرن. اما خیلی­هاشون هم به بخشی از زندگی، عقاید، روش یا منش ما تبدیل میشن یا شدن.

اینکه میگم مورد پسند باعث سوء تعبیر نشه. پسند به معنای رعایت یا در نظر گرفتن بخش عمده عقاید و قواعد سخت­گیرانه و خودساخته حاکم بر جامعه نیست. هر چند معدودی از اونها رو قبول داریم و یا اگر نه، حداقل برای بقاء نظام اجتماعی ضروری می­دونیم.

به هرحال ما دو تا هر چیزی رو براساس تجربه­های شخصی در می­یابیم و زندگی خودمونو صرفاً براساس رضایت درونی انسانی پایه گذاشتیم. هیچ اجبار و یا هیچ خواسته معنوی و یا نفسانی نمی­تونه و حق نداره احساس آرامش یا رضایت درونی هر یک از ما رو مختل کنه. همه برنامه­های زندگی ما بر این اساس طراحی شده.

ما تجربه کردن رو دوست داریم. کلمه­ای به نام گناه به معنای مصطلح در زندگی ما وجود نداره.  چون ما معتقدیم انسان حق داره به هر چیزی شک کنه و بعد بهش فکر کنه و در صورت لزوم اونو تجربه کنه. البته با همون شرط اساسی که از اول گذاشتیم.

همه در خدمت رضایت و آرامش درونی انسانها

امیدوارم تجربه­­هامون به شما هم کمک بکنه. فکر می­کنم برای شروع و به عنوان اولین پست کافی باشه.