پارک...
گل قشنگم سلام، ساعت 12 امروز بود كه با بابايي و تو سه تايي رفتيم پياده روي. بعدش به بابايي گفتم بريم پارك كه از سارا هم عكس بگيريم. خيلي خوش گذشت و تو هم حسابي خوشحال شدي. بعدش ناهار هم رفتيم بيرون خورديم و ساعت 2 بعدازظهر بود كه اومديم خونه.
شما هم خوابيدي و داري استراحت ميكني.
دوست دارم عسل مامان...
بوسسسسسسسس
اينجا تو كالسكه بودي و داشتي به من و بابايي ميخنديدي... دوست دارم نفس خانوم

اينجا تو بغل من هستي و ميخواي به شكوفه ها دست بزني كه بابايي صدات كرد...

اينجا هم تو بغل من هستي و من برات ناناي ناناي ميخونم تو ميرقصي... الهي فداي اون دستات بشم كه برام تكون ميدي... عاشقتممممممم
شما هم خوابيدي و داري استراحت ميكني.
دوست دارم عسل مامان...
بوسسسسسسسس
اينجا تو كالسكه بودي و داشتي به من و بابايي ميخنديدي... دوست دارم نفس خانوم

اينجا تو بغل من هستي و ميخواي به شكوفه ها دست بزني كه بابايي صدات كرد...

اينجا هم تو بغل من هستي و من برات ناناي ناناي ميخونم تو ميرقصي... الهي فداي اون دستات بشم كه برام تكون ميدي... عاشقتممممممم
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۹ فروردین ۱۳۸۹ ساعت 14:16 توسط یک زوج
|
وقتی روزهای گذشته امون رو مرور میکنیم می بینیم که همچین هم که میگن زود نگذشته ها.