سومین سفر سارا جون... (بابلسر نوروز 1389)
سلام نفس مامان که الان رو پام خوابیدی و داری خستگی در میکنی. عزیز دلم ما روز دوم فروردین به سمت بابلسر حرکت کردیم و دیشب از سفر برگشتیم. رفتنمون خیلی راحت بود ولی برگشتنه خیلی اذیت شدیم و مدت طولانی رو تو ترافیک بودیم. اما خدا رو شکر تو خیلی اذیت نشدی چون بیشتر مسیر رو خواب بودی. اگه بیدار بودی کلافه میشدی. چون ماشین خیلی کند حرکت میکرد. ساعت سه بعدازظهر از بابلسر راه افتادیم و ساعت یک و نیم بامداد رسیدیم خونه. تو هم تو ماشین گرسنه ات شده بود و من هم بهت غذا و شیر میدادم. خیلی ناراحتت بودم و دوست داشتم زودتر میرسیدیم خونه تا بهتر بهت میرسیدم. عزیز دلم خونه مامان گل اینا بودیم و تقریبا بهمون خوش گذشت. البته مثل هر سال نبود. با اینکه تو کنارمون بودی و زندگی خیلی قشنگتر و شیرین تر بود ولی خوب تو اون جمع و خانواده ها امسال خیلی روزهای شادی رو سپری نکردیم. بیشترش به خاطر رفتار بعضی افراد بود... البته خیلی مهم نیست ولی خوب من اصلا انتظار چنین برخوردهایی رو نداشتم. خلاصه سرتو درد نیارم روز اول که راه افتادیم ساعت حدود پنج بعدازظهر بود و ساعت ده و نیم شب بود که رسیدیم اونجا. عمو محسن تا صدای ماشین رو شنیده بود اومده بود جلوی در و تو رو از من گرفت و رفت تو خونه. خیلی دلش برات تنگ شده بود. هر وقت عمو محسن خونه بود تو رو بغل میکرد و کلی باهات بازی میکرد. زن عمو هم خیلی دوست داره و مدام باعث خنده تو میشد. روز سوم فروردین ساعت حدودای دوازده ظهر بود که من و تو بابایی حاضر شدیم رفتیم بیرون تا یه دوری بزنیم. هوا خوب بود و یه نسیم خنکی هم در حال وزیدن بود. به بابایی گفتم تا هوا خوبه و سرد و بارونی نشده بیا بریم لب دریا. سه تایی آماده شدیم و راه افتادیم به سمت دریا. کنار رودخونه که رسیدیم به بابایی گفتم بیا بریم قایق سواری. هرچند لباس تو خیلی گرم و مناسب نبود ولی خوب پتوت رو همراهم آورده بودم و سه تایی سوار قایق موتوری شدیم. خیلی خنک بود و باد میومد خیلی لذت بردیم ولی سارای خوب تو میترسیدی و محکم دستای بابایی رو گرفته بودی و سرتو انداخته بودی پایین تا جایی رو نبینی. الهی بمیرم برات دختر نازم که ترسیدی. ولی خوب تجربه کردی قایق سواری رو دیگه. تنها روزی که بهمون خوش گذشت همون قایق سواری بود. وگرنه بعدش خیلی سرخوش نبودیم.
تو هر مهمونی و جمعی که وارد میشدیم همه تو رو تو بغل میگرفتن و باهات بازی میکردن و قربون صدقه ات میرفتن. تو هم که هزار هزار ماشاءالله اینقدر خانوم و اجتماعی هستی که تو بغل همه میرفتی و بهشون میخندیدی. براشون خیلی عجیب بود که با اینکه خیلی دیر به دیر میبینیشون ولی خوب اصلا غریبی نمیکنی!!!! خیلی دوست دارم سارا جونم باعث افتخارمونی مامانی جون.
خوب دیگه الان برم به کارامون برسم که هنوز چمدونای سفر وسط اتاقه. دوست دارم نفس خانوم.
بوسسسسسسسس
+ نوشته شده در یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸۹ ساعت 9:31 توسط یک زوج
|
وقتی روزهای گذشته امون رو مرور میکنیم می بینیم که همچین هم که میگن زود نگذشته ها.