اولين برف زمستوني...
خوبي ماماني؟ خوبي عسلم؟ خيلي ازت ممنونم كه روز به روز داري خانوم تر و عزيزتر ميشي برام.
دختر نازم ديروز حدوداي ساعت 11 ظهر بود كه خاله اكرم دوست ماماني زنگ زد و گفت كه بعد از مدتها اومده تهران و ميخواد بياد خونمون. منم اينقدر از خوشحالي ذوق زده شده بودم كه بهش گفتم هر چه زودتر بياي بهتره. بيشتر كنار هم هستيم و به ياد گذشته ها يه كمي حرف ميزنيم.
خلاصه سريع كارامو كردم و شما رو آماده كردم تا خاله اكرم بياد. بهار جون هم كه اومده بود خونمون منتظر بود تا با پرنيا جون دختر خاله اكرم بازي كنه. ولي از شانس بد وقتي خاله راه ميوفته بياد به سمت خونه ما پرنيا خانوم شيطون از خستگي خوابش ميبره و خاله هر چي تلاش ميكنه بياردش اون گريه ميكنه و بدخواب ميشه براي همين از آوردنش منصرف ميشه و خودش تنهايي مياد خونمون.
ساعت حدوداي سه بعدازظهر بود كه اومد خيلي دير اومد. آخه با بچه كوچيك سخته نميشه سريع آماده شد و راه افتاد. براي همين هميشه يه كمي تاخير هست.
خلاصه با خاله كلي گپ و گفت كرديم و از روزاي خوش با هم بودنمون گفتيم و خنديديم. از زندگيهامون تعريف كرديم و اينكه چقدر با حضور دختراي نازمون زندگيمون قشنگتر شده و سختي هاش هم شيرينيه خاص خودش رو داره.
ساعت حدوداي 5 بعدازظهر بود كه بابايي از سركار اومد و عمو محمود هم اومد دنبال بهار جون. اون موقع هوا خيلي سرد بود و حسابي سوز داشت. بابايي كه اومد گفت من براي اينكه مزاحم شما نباشم و راحت باشيد ميرم خونه مامان پروين ولي خوب من نذاشتم بره. بهش گفتم اكرم جون هم دلش پيشه دخترش پرنيا جونه و ميخواد ديگه بره خونه. بيشتر از اين نميتونه بمونه. تو پيش سارا جون بمون و مواظبش باش تا من و اكرم جون بريم بيرون و يه كمي قدم بزنيم اينطوري بيشتر هم كنار هم هستيم.
از اونجايي كه باباحسين خيلي مهربونه و حسابي هواي مامان رو داره، از اين پيشنهادم استقبال كرد و گفت كه خيلي خوبه من پيش سارا جونم ميمونم و كلي با هم بازي ميكنيم تا مامانش با دوستش بره بيرون و بهش خوش بگذره.
بعدش من سريع آماده شدم و با خاله اكرم از خونه رفتيم بيرون. تا خونه داداش خاله اكرم كه پرنيا جون اونجا بود پياده رفتيم ولي نميدوني چي شد ماماني؟ ما كه از خونه زديم بيرون يه سوزي ميومد كه نگو! با اينكه لباس گرم پوشيده بوديم ولي خوب هوا سرد بود. شايد پنج دقيقه پياده روي كرديم كه ديديم داره برف مياد. واي باورمون نميشد. كلي با هم حرف زديم و زير برف راه رفتيم به ياد روزاي مجردي و دوران دبيرستان. خيلي بهمون خوش گذشت. سعي كرديم از مسيرهايي بريم كه تو اون دوران ازش خاطره داشتيم. و خيلي از خاطرات اون روزها رو هم مرور كرديم.
بعدش كه خاله رسيد به خونه داداشش من ازش خداحافظي كردم و اومدم به سمت خونه. ولي اون موقع ديگه شدت برف خيلي بيشتر شده بود و حسابي هوا زمستوني شده بود. خيلي حال كرديم و كلي زير برف راه رفتم. ولي خيلي دلم ميخواست تو و بابايي هم در كنارم بودين تا لذت زير برف راه رفتنو با شما تقسيم ميكردم. ولي خوب نميشد. براي همين به بابايي SMS دادم كه نميدوني چه برفي داره مياد!!! اونم در جوابم بهم گفت كِيف كن!! من از اين فرصت استفاده كردم و حسابي راه رفتم زير برف و خيالم از بابت شما هم راحت بود چون برات شير گذاشته بودم و تو فاصله اي كه نبودم برات كافي بود. خلاصه وقتي اومدم خونه خيس شده بودم و سر و صورتم برفي بود.
بابايي در رو كه باز كرد برام گفت حسابي حالشو برديا!!! خداروشكر كه بهتون خوش گذشته!!
منم ازش تشكر كردم بابت تمام محبت هاش. وقتي رسيدم خونه تو از خواب بيدار شدي و منم بغلت كردم و بهت شير دادم و برات تعريف كردم كه بيرون چه خبره.
پارسال كه تو دل مامان بودي و چند باري برف اومد از راه شركت به سمت خونه هميشه باهات حرف ميزدم و بهت ميگفتم كه اين دونه هاي سفيدي كه داره از آسمون مياد پايين اسمش برفه و سرد هم هست. بهت گفتم كه ماماني من راه رفتن زير بارون و برف رو خيلي دوست دارم.
خلاصه ديروز هم يكي از بهترين روزهاي با شما بودن بود. دختر ناز مامان خيلي خوشحالم كه تو رو دارم، خيلي خوشبختم كه تو رو دارم
خدايا همه ني ني ها رو در كمال صحت و سلامت براي پدر مادرهاشون حفظ كن... آمين يا رب العالمين
+ نوشته شده در چهارشنبه ۷ بهمن ۱۳۸۸ ساعت 10:2 توسط یک زوج
|



وقتی روزهای گذشته امون رو مرور میکنیم می بینیم که همچین هم که میگن زود نگذشته ها.