سارای گلم اول شهریور به دنیا اومد و اینم خاطره ی به یاد ماندنی به دنیا اومدن سارا جونم
گل قشنگم، ساراي مهربونم، دختر خوبم، دردونه ي من و بابايي سلام
ببخشيد كه دارم خاطراتتو با تاخير ثبت ميكنم آخه خودت خوب ميدوني كه چقدر روز تولدت و بعد از اون بهم سخت گذشت تمامش با استرس و نگراني براي تو دختر گلم بوده تا اون روزي كه از بيمارستان مرخص شدي و من و بابايي شما رو آورديم خونه و جمعمون و كامل كردي و دلهره و نگراني من با در كنارت بودن كمتر شد.
حالا بذار از اول برات تعريف كنم كه چي شد و چرا شما به جاي اينكه روز چهارشنبه چهارم شهريور به دنيا بياي روز يكشنبه اول شهريور دنيا اومدي و بعدش چه اتفاقاتي افتاد...
من و بابا حسين داشتيم خونه رو براي ورود شما آماده ميكرديم. روز پنجشنبه 29 مرداد با هم رفتيم براي اتاقت فرش و لوستر خريديم، وقتي كه اومديم خونه هر دومون حسابي خسته بوديم. مخصوصا من كه وزنم هم بالا رفته بود و به كمرم خيلي فشار ميومد. خلاصه ناهار كه خورديم بابايي و من يه ساعتي خوابيديم و بعد براي تمام كردن كارهاي اتاقت آماده شديم. دوتايي داشتيم لذت ميبرديم و از روزايي حرف ميزديم كه شما به دنيا اومدي و صدات تو خونه مي پيچه، عزيز دلم روز پنجشنبه گذشت و صبح روز جمعه ديگه بابايي بيدار شد و جهاد اكبر كرديم و شروع به خونه تكوني كرديم البته بيشتر كارها رو بابايي ميكرد و من خيلي توان كار كردن نداشتم. خيلي زود خسته ميشدم و انرژيم تحليل ميرفت. تا ساعت 11-12 شب شد و بابايي هم بايد فردا ميرفت سر كار و از طرفي شروع ماه مبارك رمضان هم بود و بابايي ميخواست روزه بگيره. من هم سريع براش سحري درست كردم و وقتي آماده شد بهش گفتم كه ديگه بسه بهتره بريم استراحت كنيم تا صبح خواب نمونيم و براي سحر بيدار بشيم.
سحر كه بيدار شديم من خيلي دلم گرفته بود. تلويزيون رو روشن كردم و شروع كردم به گوش كردن دعاي سحر و همينطور دعا ميكردم براي پسر خاله مريم و شما و همه ني ني هايي كه تو راه هستن و مامان، باباهاشون چشم انتظارشون هستن تا سالم و سلامت بيان تو بغل مامانهاشون. خلاصه خيلي سبك شدم و با بابايي هم صحبت كردم و بهم گفت كه دست به خونه نزن من خودم بعدازظهر كه از سر كار برگردم همه كارها رو انجام ميدم. منم گفتم باشه و استراحت كردم. تا اينكه مامان پروين صبح زنگ زد و گفت كه خريدي داري بگو من برات بخرم بيارم. بعد از يه ساعت دايي حسين با كلي خريد از سيب زميني گرفته تا ميوه و ... اومد خونمون و بهم گفت كه بهشون دست نزن مامان گفته كه فقط بذارشون تو يخچال تا واسه چند روز ديگه كه زايمان داري خودمون ميايم تميزشون ميكنيم. منم گفتم باشه و گذاشتم همونطوري تو آشپزخونه.
راستي شما هم خيلي تو دل مامان شيطوني ميكردي ميرفتي يه گوشه دل مامان قلمبه ميشدي و دلم سفت ميشد و درد ميگرفت منم همش باهات حرف ميزدم و ازت ميخواستم كه ماماني يه كمي آرومتر حركت كن، يواشتر لگد بزن تا من اينقدر دردم نياد ولي خوب شما گوش نميكردي و من هم مجبور بودم هر از گاهي برم زير دوش آب گرم تا دردم كمتر بشه.
ساعت شد 5 بعدازظهر و نزديك اومدن بابايي به خونه شد من به خودم گفتم بلند شدم يه كمي دور و ورمو مرتب كنم و افطاري آماده كنم براي بابايي. هويج ها رو پوست كندم و آب گرفتم. بادمجان ها رو آب گرفتم و باميه ها رو پاك كردم. خلاصه خيلي خسته شده بودم و كمرم خيلي درد ميكرد در عين اينكه شما هم خيلي به دل مامان فشار مي آوردي. وقتي بابايي اومد و حال منو ديد گفت كه چت شده؟ گفتم هيچي فقط دلم درد ميكنه. اومدي كلي دلمو ماليد و باهات حرف زد كه يه كمي آرومتر حركت كني و اينقدر خودتو سفت نكني كه من دردم نياد ولي خوب تو گوش نميكردي. تا اينكه زنگ زد به مامان پروين و ازش راهنمايي خواست مامانم بهش گفت كه برم يه دوش آب گرم بگيرم و يه كمي راه برم تا بچه جاشو عوض كنه اينقدر بهم فشار نياره. منم دوباره رفتم دوش گرفتم و رفتم رو تخت دراز كشيدم ولي هنوز درد داشتم. بابايي اومد بهم گفت كه به هيچي فكر نكن و ريلكس كن راحت خوابت ميبره. منم اينقدر صلوات فرستادم و نادعلي خوندم تا خوابم برد.
تا صبح چندين بار از خواب بيدار شدم و دور خودم ميچرخيدم از درد تا اينكه صبح شد. بابايي كه آماده شد بره سر كار منم بهش گفتم من اصلا حالم خوب نيست خونه نميمونم ميرم خونه مامان پروين. اونم گفت برو و مواظبه خودت و دخترم باش. صبح خاله مريم و عمو محمود و بهار جون اومدن دنبالم و منو و بهارو بردن خونه مامان پروين. مامان پروين كلي به من رسيد و برام صبحانه مفصل آورد خوردم. ولي از صبح كه بيدار شده بودم تو ديگه تو دلم تكون نميخوردي. منم خيلي نگرانت شده بودم. ولي خوب همش خودمو آروم ميكردمو صلوات ميفرستادم. وقت ناهار كه شد مفصلاً ناهار خوردم اونم چي پلو با مرغ و هويج و سيب زميني سرخ كرده خيلي مزه داد. ولي بازم شما تكون نخوردي. مامان پروين برام فالوده طالبي درست كرد كه شيرين باشه شايد تكون بخوري ولي بازم تكون نخوردي. تا اينكه بابايي ساعت 4:30 اومد. خيلي خسته بود و گفت كه ميره يه كمي استراحت كنه تا افطار بشه. منم نميخواستم نگرانش كنم. همش به دلم نگاه ميكردم و ميديدم ديگه تكونهاي محكم نميخوري و هر از گاهي يه كوچولو احساست ميكنم. ديگه داشتم نگرانت ميشدم تا اينكه رفتم پيشه بابايي و بهش گفتم كه حسين سارا خيلي وقته تكون نميخوره. خدايي نكرده اتفاقي نيوفتاده باشه؟ اونم گفت خوب سريع آماده شو بريم پيش دكترت. منم ساعت 6 بود كه به دكتر كاظمي زنگ زدم و از اونجايي كه وصل نميكنن مستقيم با خودش حرف بزنم، منشيش از من پرسيد مشكلتون چيه و بهش اطلاع داد. وقتي دوباره زنگ زدم گفت كه دكتر گفته اگه تا ساعت 7 ميرسي سريع بيا مطب، اگه نميرسي مستقيم برو بيمارستان اتاق زايمان تا من خودمو برسونم. منم كه حسابي نگرانت شده بودم آماده شدم و ماشين خاله فرزانه اينارو گرفتيم و با بابايي راه افتاديم به سمت بيمارستان آتيه. مامان پروين و خاله فرزانه و عمو مهدي گفتن كه برو به سلامت ايشاءالله كه هر چي قسمت باشه اگه قرار شد زايمان هم بكني به سلامت باشه نگران نباش و استرس نداشته باش.
ساعت يه ربع به هفت بود كه رسيدم مطب دكتر، وقتي رفتم تو بهم گفت كه برو بخواب ببينم چرا زودتر نيومدي از ساعت 15 تا الان من اينجا نشستم بعد تو الان ساعت 7 شب بايد زنگ بزني بگي كه بچه تكون نميخوره؟ خلاصه چشمت روز بد نبينه دكتري كه هميشه دستشو ميذاشت رو دلم از اون ور ميفهميد قلبت گذاشت و صداشو گوش ميكرد كلي دنبالت گشت حدود 7-8 دقيقه طول كشيد با كلي صلوات و ذكر و اشك من و نگراني دكتر خلاصه صداي قلبتو شنيد و منو فرستاد به بيمارستان و گفت كه سريع برو اتاق زايمان تا ازت تست NSC بگيرن اگه مشكلي نبود فردا صبح زايمان ميكنم اگه نه همين امشب.
واي ماماني نميدوني چقدر سخت بود...
از روي تخت كه بلند شدم در مطب دكتر و باز كردم ديدم كه بابا پشت در نشسته و بهش گفتم كه بياد تو با دكتر صحبت كنه. دكتر وقتي ديدش بهش گفت كه سريع ببرش اتاق زايمان تا ازش تست بگيرن اگه كه مشكلي باشه همين امشب بچه رو به دنيا ميارم اگه نه فردا صبح و نامه بستري شدن رو داد به بابايي. اونم تشكر كرد و سريع دست منو گرفت و برد بيمارستان تا برسيم به اتاق زايمان داشت با من حرف ميزد از اينكه آخ جون امشب سارا جونم دنيا مياد. ديگه انتظار به سر رسيد و ... منم با كلي نگراني و استرس جواب حرفاش رو ميدادم و بهش ميگفتم كه خيلي نگرانم برامون دعا كن.
رسيديم پشت در اتاق زايمان، كه بابايي در زد و بعد از چند دقيقه در و باز كردن. من رفتم تو و نامه بستري دكتر و دادم به دستشون. از اونجايي كه دكتر خودش تلفني با دكتر ماما هماهنگ كرده بود كه چه كار كنن. سريع فرم بستري رو در آورد و شروع كرد به پرسيدن سوالا از من. بعد بهم گفت كه برو رو تخت بخواب و دستگاه رو بهم وصل كرد. ساعت حدود 7:15 بود كه من تو اتاق زايمان بودم و دستگاه تست NSC رو بهم وصل كردن و گفتن كه بايد نيم ساعت تا 45 دقيقه تست بگيره اونوقته كه مشخص ميشه امشب زايمان ميكني يا فردا صبح. دستگاه و كه وصل كرد بهم گفت كه حركات جنينت رو ثبت كن. ماماني شما فقط سه چهارتا حركت محكم و واضح داشتي ديگه هيچ حركتي نداشتي و منو نگران ميكردي. خلاصه اين 45 دقيقه براي من يه عمر گذشت تا اينكه ساعت شد 8 و من صداشون كردم كه بيان و دستگاه و ازم جدا كنن و نتيجه رو زودتر به دكتر خبر بدن. اون موقع تازه هم اذان گفته بودن و پرستارها و ماماها رفته بودن براي افطار بعد از كلي تلاش بالاخره صدامو شنيدن و اومدن براي باز كردن تست كه يه دفعه بهم گفت واي اين دستگاه خرابه و حركات و ضربان جنين و ثبت نكرده ، انگار كه دنيا رو سرم خراب شد خيلي ناراحت بودم و دل تو دلم نبود. آخه تو هيچ حركتي نداشتي و اين نگراني منو بيشتر ميكرد. دكتر رو به من كرد و بهم گفت كه اون يكي دستگاه به يه نفر ديگه وصله كه اون هم حالت اورژانسي داره و نميتونم ازش باز كنم بايد يه كمي صبر كنيم تا تست اون تموم بشه. منم گفتم باشه صبر ميكنم. از جام بلند شدم و رفتم دم در اتاق زايمان و بابايي رو صدا كردم و بهش گفتم كه ماجرا از چه قراره و اون هم نگران شد و بهم گفت كه به دكترا بگو كه بچه تكون نميخوره و دكتر منتظر جواب تست هست. ولي خوب چاره اي نبود من هم دلمو آروم كردم و به خودم گفتم هر چي خدا بخواد همون ميشه. خدا خواسته كه اين دستگاه تست نگيره و من بايد منتظر باشم. عقيده ام اين بود كه هموني كه تو رو به من داده، الان هم تو رو برام حفظ ميكنه. به بابايي گفتم كه منتظر باش و به مامان اينا فعلا چيزي نگو تا جواب قطعي تست و نظر دكتر كاظمي بياد. ساعت 8:15 دستگاه رو به من وصل كردن و داشت تست ميگرفت ولي تو اين سري هيچ حركتي نداشتي و هر لحظه نگراني منو بيشتر ميكردي. بعد از نيم ساعت يعني ساعت 8:45 دكتر رو صدا كردم و بهش گفتم كه بچه من هيچ تكوني نميخوره. اون هم تستو ديد و گفت كه آره هيچ تكوني نخورده الان به دكترت زنگ ميزنم به احتمال 90% الان ميفرسته اتاق عمل پاشو برو آماده شو تا من بهش زنگ بزنم و نتيجه تست رو براش بخونم.
من هم از جام بلند شدم و رفتم لباسهامو عوض كردم و گان اتاق عمل رو پوشيدم خيلي نگران بودم و يه كمي هم ميترسيدم. آخه هيچ وقت دوست نداشتم كه يه دفعه و بدون آمادگي برم اتاق عمل. بهيار اتاق زايمان منو آماده كرد براي اتاق عمل و تمام لباسهامو تحويل بابايي داد. دكتر ماما هم با دكتر كاظمي صحبت كرد و رو به من كرد و گفت: دكتر تا نيم ساعته ديگه اينجاست، سريع آماده شو و كاراتو بكن كه بايد بري اتاق عمل. من هم تا زماني كه دكتر كاظمي بياد شروع به خواندن قرآن كردم تا آرامشي بگيرم و با توكل به خدا برو اتاق عمل. به بابايي كه گفتم الان بايد برم اتاق عمل اشك تو چشماش جمع شد و با خوشحالي رو به من كرد و گفت به سلامتي عزيزم مواظبه خودت و دخترم گلم باش. منم از اينجا براي هر دوتاتون دعا ميكنم و از خدا سلامتي جفتتونو ميخوام. منم كه اشك تو چشمام جمع شده بود ازش خداحافظي كردم خاله مريم و خاله فرزانه هم خودشونو رسونده بودن بيمارستان تا قبل از رفتن من به اتاق عمل ببينمشون، حضورشون خيلي بهم دلگرمي داد. بابايي هم به همه زنگ زده بود و گفته بود كه پريسا رو بردن اتاق عمل تا سارا جونو دنيا بياره. به مامانش اينا هم زنگ زده بود و اطلاع داده بود و اونا هم سريع راه افتاده بودن به سمت تهران. ساعت 9:20 دكتر كاظمي كه رسيده بود به پاركينگ بيمارستان زنگ زد به اتاق عمل و گفت كه پريسا رو بفرستيد اتاق عمل من رسيدم. دكتر ماما هم به من گفت كه آماده اي؟ گفتم بله. خانم بهيار و صدا كرد بهش گفت كه منو ببره اتاق عمل. ساعت 9:30 بود كه من وارد اتاق عمل شدم و ديدم كه چند تا خانوم تو اتاق هستن و منو دعوت كردن كه روي تخت بخوابم. من هم رفتم رو تخت خوابيدم كه يه دفعه دكتر كاظمي از در اومد تو و ازم پرسيد پريسا حالت چطوره؟ گفتم مرسي خانوم دكتر. بچه ام تكون نميخوره. گفت نگران نباش بالاخره بعد از دو ماه استراحت مطلق زمان تولدش رسيد. سريع مقدمات عمل و انجام دادن و دنبال دكتر بيهوشي ميگشتن كه من بهشون گفتم ميخوام بيهوشي كامل باشم. ازم پرسيدن كه آخرين چيزي كه خوردي چي بود؟ گفتم كه فالوده طالبي و چاي. ناهار هم مفصل خوردم. دكتر بيهوشي كه اومد تو اتاق يه آقاي جووني بود با كلي خوش و بش با خانوم دكتر و پرستارها از پرستار پرسيد اينكه هر چي دلش خواسته خورده تازه نوع بيهوشي رو هم تعيين ميكنه. منم گفتم چون كمر درد دارم نميتونم بيحسي نخاعي بشم. ميخوام بيهوشي كامل باشم. گفت باشه و شروع كرد به صحبت كردن با خانم دكتر. خانوم دكتر از من پرسيد پريسا ميخواي اسمشو چي بذاري؟ منم گفتم سارا... و ديگه چيزي يادم نمياد و بيهوش شدم.
خيلي درد داشتم. شدت دردم بود كه باعث شد به هوش بيام و بيدار شدم.هنوز تو سالن اتاق هاي عمل بودم و حسين و مامان اينا پشت در ورودي اتاق هاي عمل بودن و صداي ناله هاي منو از پشت در ميشنيدن. اينقدر درد داشتم كه هر چي به پرستار ميگفتم درد دارم دستمو بگير ميگفت باشه الان ميبرمت تو اتاقت بهت مسكن ميدم. ولي دستمو نميگرفت اين بود كه به شدت دردم اضافه ميكرد و باعث شد كه صداي ناله هام بالاتر بره. وقتي در اتاق عمل رو باز كردن و اومدم بيرون صداي خاله فرزانه رو شنيدم كه ميگفت كه مامان آوردنش. بابا حسين و خاله مريم و مامان پروين و ... پشت در اتاق عمل منتظر من بودن. من هم كه هنوز كامل به هوش نيومده بودم خيلي متوجه اطرافم نبودم. منو كه بردن تو بخش و به تخت جابه جا كردنو لباسهامو عوض كردن يه چيزايي يادم مياد كه خيلي واضح نيست. بعدش يادمه كه از مامان پرسيدم حال بچه ام چطوره؟ كجاست؟ چرا نميارن ببينمش؟ مامانم گفت كه الان ميارن نگران نباش. حالش خوبه خوبه. پرسيدم حسين كجاست؟ گفت كه رفته بچه رو ببينه، الان مياد. بعدش به من مسكن تزريق كردن و يه كمي آروم شدم تا اينكه بابايي اومد بالا سرم و روي منو بوسيد و بهم خسته نباشيد گفت و ازم تشكر كرد بابت دسته گلي كه به دنيا آوردم. ازش پرسيدم حالش خوبه؟ چرا نميارنش ببينمش و بهش شير بدم گفت كه ميارن نگران نباش. بعدش ديگه چيزي يادم نمياد چون ديگه مسكن ها اثر كرده بود و من به خواب عميقي رفته بودم. بابايي ميگه كه ساعت 10:20 منو از اتاق عمل آوردن بيرون. تا صبح چند بار از خواب بيدار شدم و مامان پروين و صدا كردم و بهش گفتم كه به من آب بده چون خيلي عطش داشتم.
صبح ساعت 8:00 به اصرار خودم و مامان از تخت بلند شدم راه برم و بعدش هم رفتم دستشويي. از مامانم پرسيدم بچه ام كجاست ؟ گفت كه تو بخش نوزادان هستش گفتن كه تو خودت سرپا بشي بتوني بشيني بعدش ميارنش پيشت. منم هم صبح دو ساعت زودتر از اوني كه بايد از جام بلند شدم و شروع به راه رفتن كردم تا هر چه زودتر بيام تو بخش نوزادان و تو رو ببينم. بهيار اون ساعت كه خانوم خيلي خوبي بود لطف كرد و منو زودتر سرپا كرد تا به بخش نوزادان بيام و هر چه زودتر روي ماه تو رو ببينم. وقتي وارد بخش نوزادان شدم چشمم فقط دنبال تو ميگشت عزيزم. مامان پروين كمكم كرد اومدم داخل بخش كه پرستار اونجا گفت كه فقط مادر نوزاد ميتونه بياد داخل همراه بايد بيرون باشه. منم اومدم داخل و ازم پرسيدن اسمت چيه و بعدش تخت تو رو بهم نشون دادن. ديدم اسممو رو تختت چسبوندن و نزديكتر شدم تا تو رو ديدم اشك از چشمام سرازير شد. باورم نميشد گل قشنگم كه نه ماه تو دلم نگهش داشتم حالا تو دستگاه باشه و نيارنش پيشم. شروع كردم به گريه كردن و از پرستار پرسيدم كه بچه من چشه كه اينجا نگهش داشتن؟ گفت كه مشكل تنفسي داره زير چادر اكسيژنه. بايد چند روزي اينجا بمونه تا مشكلش حل بشه. اصلا طاقت شنيدن اين حرفو نداشتم ديگه توان ايستادن رو پاهامو نداشتم. با گريه ازت جدا شدم و اتاقو ترك كردم. رفتم پيش مامان پروين و بهش گفتم كه چرا بهم نگفتي كه بچه تو دستگاه است؟ بهم گفتن كه نميتونم فعلا شيرش بدم و بايد شيرم و بدوشم و براش بذارم تا هر وقت دكترش اجازه داد شروع كن بهش شير منو بدن. چون فعلا سرم بهش وصله و اجازه خوردن شير مادر رو نداره. مامان پروين كلي باهام حرف زد و بهم گفت كه چيزي نيست زودي خوب ميشه مگه بهار نه روز تو دستگاه نبود؟ خوب بچه است ديگه زود دنيا اومده بايد تو دستگاه باشه. آخه ماماني من آمپول بتامتازون زده بودم براي اينكه ريه هاي تو كامل بشه و مشكل تنفسي پيدا نكني. ولي مثل اينكه جواب نداده بود و بايد حدود 7 تا 10 روز تو دستگاه ميموندي و من هم كه اصلا دل نداشتم تو رو تو اون وضعيت ببينم. فقط تنهايي و خوندن قرآن و ذكر گفتن بود كه آرومم ميكرد و تحمل اين روزارو برام آسون ميكرد...
روز دوشنبه هم من تو بیمارستان بستری بودمو خاله مریم و شوهرش با مامان گل و عمه و خاله آزاده و دایی حسین و بابایی اومدن بیمارستان عیادتم. ولی خوب شما رو نمیتونستن ببینن من هم عکسهایی که ازت گرفته بودمو بهشون نشون دادم. (اون روز خاله مریم سرحال نبود و من چون ذهنم مشغول تو بود خیلی ازش پیگیر حال علیرضا نشدم، ولی انگار که حالش اصلا خوب نبود، و خدا نخواست که بیشتر از این اذیت بشه و اونو برد پیش خودش، خدا به خاله مریم صبر بده انشاءالله خیلی سخته) روز سه شنبه ساعت 11:45 مرخص شدم و با خاله پروانه و خاله پری و باباحسین به سمت خونه راه افتادیم. ولی من اصلا دوست نداشتم برم خونه و همش دلم پیش تو بود. هر چی به باباحسین گفتم که من بیمارستان بمونم پیش سارا میگفت که تو خودت حال نداری و باید ازت مراقبت کنن بیا بریم خونه استراحت کن و یه دوش بگیر هر وقت بخواهی من میارمت بیمارستان. خلاصه کار من تو این مدت که تو بیمارستان بستری بود این شده بود که صبح ساعت 7 تو بیمارستان باشم و برات شیر بدوشم تا بعد از اینکه از شما آزمایش خون گرفتن بیام ببینمتو احساسات مادرانمو خالی کنم. ساعت 1-2 بعدازظهر هم میومدم خونه و ناهار میخوردمو با مامانی و عمه اینا اگه حال داشتم یه صحبتی میکردم و بعد به قران خوندن متوسل میشدم تا آرومم کنه و زمان برام بگذره تا ساعت 6-7 غروب که دوباره میومدم به سمت بیمارستان تا ساعت 11 شب میموندم پیشت با بابایی و بعدش با هم در اوج خستگی میومدیم خونه ولی من دلمو میذاشتم پیشت و میومدم خونه دوست داشتم تمام وقت پیشت باشم. ولی دیگه کمر درد و درد بخیه هام اجازه نمیداد. خیلی اذیت میشدم ساراجون ولی تو اون شرایط اصلا خودمو نمیدیدم و همش به تو فکر میکردم. مامان گل و مامان پروین میگفتن که به خودت هم برس که انشاءالله سارا جون اومد رمقی برات بمونه که بهش برسی و مواظبش باشی، ولی من زیر بار نمیرفتم. خلاصه اینکه مامان روزای سختی رو گذروندیم. دکتر اجازه نداده بود که تو از سینه خودم شیر بخوری برای همین من در حسرت در آغوش گرفتن تو به دیدنت میومدم. سه روزت بود که اومدم بیمارستان دیدم که مهتابی برات روشن کردن، ازشون علت رو پرسیدم گفتن برای اینکه پیشگیری کنن تا زردی نگیری، ولی خوب پیشگیری که نشد هیچ زردیت هم بالا رفته بود و به 13 رسیده بود، اینا حال منو بدتر میکرد و صبرمو کمتر، ولی خوب هیچ چاره ای نداشتیم و باید برات دعا میکردیم و این شرایطو تحمل میکردیم تا حالت بهتر بشه. تا اینکه روز پنجشنبه 5 شهریور صبح اول وقت که با بابایی اومده بودیم بیمارستان، بابا رفت با دکتر فلاحی صحبت کرد و حسابی بهش اعتراض کرد که شما چرا جواب همسر منو نمیدید وقتی ازتون میپرسه که حال بچه اش چطوره؟ اون یه مادره و نگران بچه ای که نه ماه تو شکمش بوده. حالا وقتی از شما میپرسه حال بچه اش چطوره فقط بهش میگید بهتره! در نهایت بعد از اینکه بابایی با دکتر صحبت کرد من تو اتاق شیردهی پیش بقیه مادرها نشسته بودمو بهشون نگاه میکردم وقتی داشتن به بچه هاشون شیر میدادن که یه دفعه خانوم بهیار اومد تو اتاق شیردهی و گفت مادر نوزاد ... گفتم: بله. گفت بیا بگیرش ولی بهش شیر نده. یه چند دقیقه ای بغلش کن! وای مامان نمیدونی که چه حالی داشتم وقتی تو رو داد تو بغلم. اشک از چشمام سرازیر شده بود و همه به من نگاه میکردن و از هم دیگه میپرسیدن که این خانومه چرا گریه میکنه وقتی بچه اشو بهش دادن. نمیدونستن که من دختر گلمو بعد از 5 روز تو بغلم گرفتم. همونطور که گریه میکردم از در رفتم بیرونو بابایی رو صدا زدم و بهش گفتن حسین جان بیا. اونم وقتی از دور دید که یه بچه بغلمه، پرسید بچه کیه؟ گفتم سارا جونمه. سریع اومد پیشمون و خیلی خوشحال و سرمست تو رو در آغوش گرفت و خداروشکر کرد از اینکه تو رو از دستگاه برای مدتی بیرون آوردن. خلاصه منو بابایی برای نیم ساعت یا شایدم کمتر کلی باهات حال کردیم و شکرگزار خدای بزرگ شدیم. وقتی که رفتم تو رو به بخش برگردونم که بذارنت تو دستگاه بهم گفتن که دکتر گفته بعدازظهر میتونی بیایی بهش شیر بدی ولی باید اول شیرتو بدوشی و سینه اتو کاملا خالی کنی بعد بهش شیر بدی. دیگه انگار که تمام دنیا رو به من داده باشن. تو پوست خودم نمیگنجیدم. با خوشحالی تمام رفتم پیش بابایی و بهش این خبر خوبو دادم اونم خوشحالیش صدچندان شد و به من تبریک گفت. وقتی با بابایی برگشتیم به خونه منتظر بودم هرچه زودتر شب بشه تا دوباره بیام به دیدنت و در آغوش بگیرمتو بهت شیر بدم. رفتم یه دوش گرفتم و خوب استراحت کردم تا سرحال بیام پیشت آخه تو نمیدونی که من چقدر بهت وابسته بودم یه وقتایی به خودم میگفتم کاشکی دنیا نمیومدی و تو دلم میموندی لااقل اینطوری پیش خودم بودی نه اینکه تو بیمارستان باشی و من خونه.
خلاصه روزها از پي هم گذشتن و من لحظه شماري ميكردم تا تو رو مرخص كنن. تا اينكه روز شنبه ساعتاي 11 بود كه سرپرستار بخش نوزادان اومد بهم گفت كه خانوم... نوزادت فردا مرخصه... برو خوشحال باش. منم با خوشحالي تمام اين خبر خوبو به باباحسين دادم و بهش گفتم كه دختر گلم فردا مرخصه و من ديگه امشب خونه نميام و ميمونم بيمارستان تا براي شب آخر اينجا پيشش باشم، شما هم فردا ساعت 9 بيا و وسايل سارا جونمو بيار تا بياريمش خونه. نميدوني مامان اون شب چي به من گذشت. درد بخيه هام، خستگي، گرسنگي، نگراني براي فردا... همه اينا رو تحمل كردم تا تو رو هرچه زودتر به خونه ببرم. نصفه شب هم از ساعت 12 شب تا 6 صبح هم همش ميومدم تو بخش بهت سر ميزدم و يه بار هم ساعت 4 صبح اومدم بهت شير دادم. ولي بخيه هام خيلي درد ميكرد، كمر درد هم داشتم ولي خوب تحملش آسونتر شده بود. صبح ساعت 6 به باباحسين زنگ زدم و بهش گفتم كه يه سري وسايل هم براي خودم بياره. اون هم براي ساعت 9:30 اومده بود بيمارستان. دكتر فلاحي اومده بود براي ويزيت نوزادان و من هر لحظه منتظر بودم كه پرستار بياد بهم بگه كه نوزادت مرخصه بيا اين برگه رو بگير. ولي خوب هر چي منتظر شدم خبري نشد. تا اينكه رفتم سوال كردم كه چرا برگه ترخيص نوزادمو نميدين؟ گفتن كه بايد منتظر جواب آزمايش بيليروبينش باشيم. اگه زرديش پايين اومده باشه مرخصه. خلاصه لحظات به كندي ميگذشتن تا اينكه بابايي اومد بهم گفت كه پرونده ترخيص سارا جون رفته به بخش ترخيص و من ميرم كه كاراشو انجام بدم. ولي رفتم شما رو از بخش گرفتم و عوضت كردم و لباساتو تنت كردم. پرستار بخش گفت كه بده ما اين كاراشو انجام ميديم گفتم كه نميخوام دوست دارم خودم عوضش كنم و لباس به تنش بپوشم. ديگه دوست نداشتم لحظه اي از خودم دورت كنم. دوتايي با هم آماده شديم و بابايي هم رفته بود كاراي ترخيصتو انجام داد وقتي اومد بالا سه تايي با هم رفتيم از پرسنل بخش نوزادان و بخش زايمان تشكر كرديم براي زحماتي كه تو اين يه هفته براي ما كشيده بودن و با خوشحالي تمام بيمارستانو ترك كرديم. و خدا رو شكر كرديم به خاطر همه نعمتهاش و اينكه تو رو سالم و سلامت تو آغوشمون گذاشت...
سارا در لحظه تولد
سارا در يك روزگي
عكس هاي اتاق سارا جون















سارا جون بعد از اينكه از بيمارستان رسيد به خونه

سارا جون بعد از اومدن به خونه بلافاصله با مامانيش رفت حموم تا تميز تميز بشه

وقتی روزهای گذشته امون رو مرور میکنیم می بینیم که همچین هم که میگن زود نگذشته ها.