صبج یکشنبه بیست و پنجمون فروردین که مصادف با شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) بود بعد از خوردن صبحانه سبکی تلفن خونه به صدا دراومد، مریم بود، مشغول حال و احوال شدیم، که مریم پیشنهاد کرد برای ناهار بریم خونشون، حسین و سارا که خیلی مشتاق بودن بلافاصله موافقت خودشون رو اعلام کردن، من هم بهشون گفتم میایم به شرطی که خودتو تو زحمت نندازی، سریع آماده شدیم و تصمیم گرفتیم برای اینکه بیشتر دور هم باشیم زودتر به اونجا بریم، سارا رفت تا خاله اش موهاشو ببافه، فرانک جون وقتی از سارا شنیده بود که میخواهیم بریم مهمونی زنگ زد و گفت که خودت هم بیا موهاتو برات درست کنم، حسین کمی معطل شد اما من موهامو سشوار کشیدم و خیلی مرتب راهی خونه مریم اینا شدیم، ناهار دور هم بودیم که تلفن حسین به صدا در اومد و مامان گل از بابلسر زنگ زده بود و خبر داد که ساعت دو و نیم بعدازظهر از بابلسر راه میافته به سمت تهران، من که دیگه تمام افکارم مشغول تهیه شام شب و رسیدن مامان شده بود، به حسین گفتم از مامان بپرس که حدودا کی میرسه؟ مامان گفت که با محمد داماد داداش میاد تهران، حسین هم به محمد پیشنهاد که خودت هم شام بیا خونمون، اون هم استقبال کرد، به همین خاطر ساعت حدودای شش بعدازظهر بود که دیگه به حسین گفتم جمع و جور کن که بریم خونه، من کار دارم، هر چی مریم اینا اصرار کردن که بمونید دیرتر برید یا اینکه همین جا شام درست میکنیم بردار ببر، من مخالفت کردم، ساعت حدود هفت بود که رسیدیم خونه و من هم بلافاصله مشغول درست کردن شام شدم.

مامان و محمد حدودای ساعت هشت شب بود که رسیدن خونه ی ما، شام تقریبا حاضر بود، من مشغول تدارک وسایل سفره بودم و حسین و محمد هم مشغول صحبت، مامان و سارا با هم مشغول بازی بودن، کباب تابه ای خیلی خوشمزه شده بود، نوش جان کردیم و محمد ساعت یازده شب بود که رفت خونشون، ما هم همگی در اوج خستگی ، خوابیدیم.

دوشنبه ساعت چهار بعدازظهر مامان رو بردم مطب دکتر گذاشتم و منتظر شدم تا حسین از راه برسه، وقتی رسید، من و سارا برگشتیم خونه تا شام رو آماده کنیم، خدارو صد هزار مرتبه شکر همه چی خوب بود و دکتر از وضعیت مامان راضی بود،  وقتی حسین و مامان اومدن خونه خسته بودن شام خوردیم و مشغول صحبت شدیم، مامان حرف از رفتن به بابلسر و رفتن ما به اونجا زد و حسین هم موافقت کرد که همگی با هم برگردیم بابلسر تا هم مامان راحت تر برگرده و هم ما یه حال و هوایی عوض کنیم.

سه شنبه صبح من رفتم باشگاه و حسین هم رفت سرکار، سارا کلاس نرفت و به بهونه ی اینکه مامان خونه است موند خونه، منم همش دلم خونه بود، که نکنه سارا مامان رو خسته و کلافه کنه... چند بار زنگ زدم و متوجه شدم سارا میخواد که کارتن ببینه اونم شبکه پرشین  تون  رو ، مامان هم بلد نبود که براش بیاره، به خانوم زندی زنگ زدم و گفتم بره برای سارا کارتن بذاره تا من چند دقیقه ی دیگه خودمو میرسونم خونه، زودتر از همیشه و ساعت معمول برگشتم خونه، با سارا رفتیم یه سر خونه خانوم زندی  تا حال و هوای سارا از اینکه امروز کلاس نرفته عوض بشه... خانوم زندی بهم پیشنهاد کرد که یه سر بریم پیش دوستش که لباس میفروشه و الان جنساش تو حراجه. اما من به خاطر اینکه مامان خونه تنها نمونه قبول نکردم، بهم گفت زود میریم و برمیگردیم حیفه اگه نیای و خرید نکنی ضرر میکنی، بیا حتما خوشت میاد... خلاصه من هم بهش گفتم باشه بذار فردا اگه شد میریم....

چهارشنبه صبح بعد از اینکه حسین رفت سرکار سارا خانوم کلاس نرفت، ما مشغول جمع و جور کردن خونه شدیم، ساعت یازده با خانوم زندی و سارا رفتیم به سمت مغازه دوستشون، مامان هم خونه بود و گفت منتظر میمونه تا ما برگردیم، بهش گفتم با ما بیا اما گفت خونه راحت تره، خلاصه ما رفتیم و من هم چند تا تیکه لباس برداشتم و برگشتیم خونه، بعد از خوردن ناهار مشغول جمع و جور کردن وسایل سفر شدم، شب بیست و هشتم فروردین وقتی حسین از سرکار برگشت یه ساعتی استراحت کرد و من هم وسایل رو گذاشتم تو ماشین سارا رو هم حاضر کردم و به مامان هم گفتم حاضر بشه، حسین هم بیدار کردم و بهش گفتم بلند شو که دیگه باید راه بیافتیم... سوار ماشین شدیم و من تا ابتدای جاده هراز رفتم یک ساعت فقط تو ترافیک تهران معطل شدیم سارا و مامان عقب نشسته بودن و سارا چند دقیقه ای بعد از اینکه سوار ماشین شد خوابش برد. همگی خیلی خسته بودیم اما مامان از اینکه داشتیم با هم برمیگشتیم بابلسر خوشحال بود سارا هم کلی ذوق رفتن به شمال و دیدن عمو و زن عموشو داشت... از جاده هراز رفتیم، حسین از اول هراز تا آمل اومد و بعدش گفت که خسته است و از من خواست بقیه راه رو برم، شهر در آرامش و سکوت بود و من هم از این که در خلوت شب رانندگی کنم لذت میبردم، وقتی رسیدیم بابلسر ساعت حدود یک نصفه شب بود و ما هم مستقیم رفتیم خونه ی محسن اینا دور هم چای خوردیم و گپ و گفتی داشتیم و بعدش همگی از فرط خستگی خوابیدیم.

صبح پنجشنبه بعد از خوردن صبحانه، هانی به من گفت که مادرشون زنگ زده و ما رو برای شام دعوت کرده ما هم چون عید فقط رفتیم خونشون سر زدیم، ازمون قول گرفته بودن که حتما مزاحمشون بشیم و برای شام یا نهار بهشون زحمت بدیم با حسین مشورت کردم و بنا شد که شام بریم خونه شون، حسین رفت بیرون تا از کارخونه ی تن ماهی بازدید کنه، محسن هم رفت سرکار من و مامان و سارا و هانی خونه بودیم نزدیک ناهار حسین برگشت و منتظر اومدن محسن بودیم که به پیشنهاد سارا رفتیم تو محوطه شهرک قدم زدیم و کمی عکس انداختیم و از هوای سالم و سبک اونجا استفاده کردیم. برگشتیم خونه محسن اومد و دور هم ناهار خوردیم...

طبق معمول بعد از ناهار حسین و محسن و مامان خوابیدن و من و هانی مشغول جمع و جور کردن سفره ناهار شدیم و بعدش رفتیم تو اتاق تا کمی بخوابیم، یه استراحت کوچولو کردیم و بعد بلند شدیم تا راهی خونه مادر هانی بشیم...

حسین ما رو رسوند و بعد خودش رفت تا به برادرش سری بزنه، من و هانی و مامان و سارا با مادر هانی دور هم بودیم و مشغول حرف زدن، که پدر و برادرش هم از راه رسیدن به حسین زنگ زدم و ازش خواستم که هر چه زودتر بیاد ، چند دقیقه ای طول کشید و حسین اومد بعدش محسن از راه رسید، همگی دور هم بودیم و شب خیلی خوبی رو گذروندیم... من هر وقت میرم خونه ی مادر هانی کلی بهم خوش میگذره و انرژی خوبی ازشون میگیرم.

برای خوابیدن دوباره راهی خونه هانی شدیم، هر چند مامان گل تمایل داشت که بریم خونه ی اونا اما چون ساک و وسایلمون همگی خونه هانی بود دیگه برنگشتیم اونجا و قرار شد که فردا بریم خونه ی مامان.

صبح جمعه از خواب بیدار شدیم و دور هم صبحانه خوردیم، حسین و محسن طبق معمول بعد از خوردن صبحانه از خونه رفتن بیرون، محسن رفت سرکار و حسین هم رفت بازدید از کندوهای عسل یکی از همشهری هاشون.

خواهر جون با مامان تماس گرفته بود و ما رو برای ناهار دعوت کرده بود، قرار شد که بهشون خبر بدیم اما از اونجایی که تعداد مهموناشون زیاد بود و هانی هم تدارک ناهار دیده بود ما اونجا نرفتیم، بعد از خوردن ناهار و جمع و جور کردن سفره راهی خونه ی مامان اینا شدیم، سارا با محسن و هانی تو حیاط مشغول چیدن گوجه سبز شده بود و تا تونست گوجه سبز چید و تو حیاط شست و خورد، من و حسین هم یه سر رفتیم خونه ی خواهر جون و چند دقیقه ای اونجا نشستیم خیلی ها اونجا بودن، آبجی فاطمه به همراه عروس ها و دختراشون، داداش علی حسین و خواهر کوچیکش... خیلی از اینکه تو اون محیط بودم احساس خوبی نداشتم اما خوب به اصرار حسین رفتیم و چند دقیقه ای نشستیم، اما چون باید راهی تهران میشدیم بعد از خداحافظی از خواهر جون و مهمونهاش از مامان و محسن و هانی هم خداحافظی کردیم و راه افتادیم به سمت تهران...

ساعت نزدیک نه شب بود که رسیدیم خونه... خیلی خسته شدیم و اما با این حال بهمون خوش گذشته بود... مخصوصا به سارا که تونسته بود از درخت گوجه سبزی که وقتی حامله بودم به نامش کاشته بودیم میوه بچینه و بخوره...

شنبه سی و یکم فروردین حسین رفت سرکار و سارا رو هم بردم کلاس نقاشی... با مدیر مهدش در مورد خوابش صحبت کردم و اینکه هنوز مستقل از ما نمیخوابه، و خیلی خیلی منو تشویق کرد که هر چه زودتر این کارو انجام بدم هم برای سلامت جسمی و روحی سارا و هم به خاطر آرامش خودمون... شب بعد از اینکه با حسین در این مورد مشورت کردم و اون هم خیلی استقبال کرد تصمیم گرفتم از فردا شب یعنی اول اردیبهشت دیگه سارا تحت هیچ شرایطی تو تخت ما نخوابه و تو اتاق خودش و تو تخت خودش بخوابه ... مدیر مهد سارا بهم گفت که این پروژه جداسازی حدودا دوماه طول میکشه و شما اصلا نباید کوتاه بیاین و اجازه بدین برگرده تو اتاقتون که اگه این طور بشه هیچ وقت این اتفاق نمیافته... گفت که با جدیت و مصمم این کارو انجام بدیم و نتیجه رو از هر چند روز یک بار بهش بگم.

سارا هفته ی اول خیلی سخت و خیلی بد خوابید، یک ساعت میخوابید و بعد دو سه ساعت بیدار بود و هی گریه و غرغر و خواهش و التماس و بهونه که تو رو خدا بیام پیش تو بخوابم، هم خودش بد خواب میشد و هم منو ناراحت میکرد... حسین رو بد خواب میکرد خلاصه پدری از ما در اومد هفته ی اول... قرار هم شده بود که در طول روز هم اگه خواست بخوابه بره تو اتاق خودش بخوابه، البته اینطور نبود که تنهاش بذاریم تو اتاق. من کنارش رو زمین میخوابیدم اما اصرار داشت که بیاد پیش من رو زمین بخوابه، میگفت اینجا هیولا داره و از این جور حرفا...

چهارشنبه چهارم اردیبهشت یکی از دوستان قدیمی به موبایلم زنگ زد که من خیلی زود شناختمش، مژگان بود بعد از تقریبا سه سال باهاش حرف میزدم خیلی خوشحال شدم، ازدواج کرده بود و خیلی نزدیک به هم بودیم... ازم خواست که برای مهمونی که میخواد بگیره و همگی دور هم جمع بشیم حاضر بشم... من هم موافقت کردم و گفتم که حتما میام... جمعه ششم اردیبهشت بهم خبر داد که فردا ساعت سه و نیم به بچه ها گفته که بیان... من هم صبح شنبه وقتی سارا رو بردم کلاس با خانوم زندی رفتم براش یه هدیه خریدم و بعدش سارا رو برداشتم و اومدیم خونه آماده شدیم و راهی شدیم به سمت خونه مژگان اینا. الهام و الناز و شهرزاد و پریسا و چند تا از دوستای مژگان هم بودن که من ندیده بودمشون... به یاد گذشته ها کلی با هم گفتیم و خندیدیم و رقصیدیم... خلاصه دور هم بودیم و خوش گذشت. مژگان از هدیه ای که براش خریده بودم خوشش اومد خداروشکر. ساعت شش بعدازظهر بود که برگشتیم خونه.

یکشنبه هشتم اردیبهشت صبح باشگاه بودم و بعدش سارا رو آوردم خونه... دلم میخواست از خونه برم بیرون و یه دوری بزنم اما نمیدونستم کجا و کی؟

دوشنبه نهم صبح از خواب بیدار شدم حسین رفت سرکار با شیوا صحبت کردم و ازش خواستم بیاد تا بریم جایی بعد از کلی پیشنهاد از جانب اون و من و کمک از حسین که کجا بریم بالاخره تصمیم گرفتیم بریم بوستان بانوان. به مامان زنگ زدم و بهش گفتم بیاد بریم، گفت که منتظر بابا بیاد خونه و همراهیمون نکرد، به خانوم زندی گفتم و اون مثل همیشه بدون هیچ حرفی استقبال کرد و گفت که میاد... آماده شدیم و سریع یه چایی و کمی بیسکوییت برداشتیم و راهی شدیم به سمت پارک بانوان ، با شیوا هماهنگ کردم و بهش گفتم میام دنبالت اما حواسم نبود که اونجا طرحه زوج و فرده؟! سر همت صیاد پلیس نگه مون داشت و خواست جریمه کنه که بهش گفتم من نمیدونستم و الان سریع برمیگردم اونم جریمه ام نکرد... رسیدیم سر کوچه شیوا اینا، شیوا رو برداشتیم و راه افتادیم به سمت پارک چون تا به حال نرفته بودیم کمی گشتیم ولی بالاخره پیدا کردیم، ماشین و پارک کردیم و راه افتادیم به سمت پارک، سارا که خیلی ذوق داشت و براش جالب بود که ببینه که پارک خانوما ! چطوره؟ خیلی قشنگ و جالب بود، خیلی هم شلوغ بود، ما ساعت حدودای دوازده بود که رسیدیم، اول سارا رفت و بازی کرد با وسایل و بعدش کمی قدم زدیم و آخر سر هم وسایلمون رو برداشتیم و رفتیم اون بالا لا به لای درختا نشستیم و عکس انداختیم و خندیدیم. خیلی خوب بود و خوش گذشت، جای مامانم ،مریم و بهار خیلی خالی بود.

ساعت سه و نیم بود که از اونجا اومدیم بیرون، شیوا رو متروی حقانی پیاده کردم و بعد خودمون راه افتادیم به سمت خونه، خیلی تجربه ی خوبی بود و خوش گذشت. عکسایی خیلی خیلی قشنگی گرفتیم. به سارا فوق العاده خوش گذشته بود و برای همه تعریف میکنه که ما رفتیم پارک دخترونه!

قرار گذاشتیم یه بار دیگه با هماهنگی و با آمادگی کامل بریم پارک و از صبح تا غروب اونجا بمونیم و خوش بگذرونیم... انشاءالله...