دوشنبه ی هفته ی گذشته نوزدهم فروردین، با شیوا و خانم زندی قرار گذاشتیم بریم امامزاده صالح (ع)، صبح با حسین و خانوم زندی و سارا از خونه زدیم بیرون، سارا رو بردم کلاس و با حسین تا سر باغ فردوس رفتیم از اونجا به بعد هم پیاده رفتیم تا تجریش، مشغول صحبت بودیم و از هوا که عالی بود هم استفاده کردیم، ساعت نه و نیم بود رسیدیم تجریش، با شیوا تماس گرفتم گفت که تو متروئه، ما رفتیم داخل تو صحن و منتظر شیوا شدیم، کمتر از یه ربع شد که شیوا هم به جمع مون ملحق شد، خانوم زندی رفت داخل صحن و زیارت کرد و نماز خوند و گفت که برای تو هم دعا کردم که باعث شدی من امروز بیام زیارت امامزاده صالح، شیوا هم یه جعبه خرما گرفته بود و نذرش رو ادا کرد، اون روز حال و هوام عجیب بود، دلم یه زیارت میخواست یه خلوت و محیط معنوی، یه نیایش و دعا بابت سپاس از داشته هام و نداشته هام... یه هوس بود که منو راهی امامزاده صالح کرد و شیوا و خانوم زندی رو هم با خودم راهی کردم، خلاصه با اینکه زمانمون کم بود و باید میرفتم دنبال سارا ، اما بازم همون سه ساعتی که اونجا بودیم بهمون خوش گذشت، بعد از زیارت کمی تو بازار تجریش قدم زدیم و بعد یه مسیری رو هر سه پیاده برگشتیم به سمت سر نیایش، با شیوا و خانوم زندی برگشتیم به سمت خونه، شیوا هم باهامون اومد و قرار شد که شام غدیر هم بیاد و همگی دور هم باشیم. موقعی که از امامزاده صالح بیرون میومدم تو دلم نذر کردم که اگه حاجتم روا شد، نون و پنیر و سبزی اینجا پخش کنم...

رسیدیم خونه، منو شیوا ماشینو برداشتیم و رفتیم دنبال سارا، سارا رو آوردیم خونه و سریع یه کوکو درست کردیم و ناهار خوردیم، خیلی گرسنه و خسته بودیم، بعدازظهر سارا کلاس باله داشت، برای شام باقالی پلو با گوشت گذاشتم و با شیوا سارا رو بردیم کلاس باله، برگشتیم خونه تا گوشت رو بار بذارم، رفتیم دنبال سارا ، از اونجا سه تایی رفتیم خیابون بیست متری تا هم شیوا اونجا رو ببینه که چیا داره و هم کمی میوه بخرم، یک ساعتی اونجا بودیم و بعدش برگشتیم خونه، غدیر هم زود اومد، چند دقیقه ای گذشت و حسین هم از راه رسید، دور هم بودیم و کلی خوش گذروندیم...

جمعه بیست و سوم فروردین تولد بهار جون بود، بهش زنگ زدیم و هر سه تولدش رو تبریک گفتیم، چون با مریم و محمود قرار گذاشته بودن برن بیرون دیگه دیدنش نرفتیم، ظهر بود که با حسین و سارا قدم زنون رفتیم تا ماست بخریم برای ناهار، که به حسین گفتم یکشنبه شهادت حضرت فاطمه (س) است  و تعطیله، حسین تعجب کرد و گفت تعطیله؟ نمیدونستم، بهش گفتم نذر کردم اگه حاجتم روا بشه، برم امامزاده صالح و نون و پنیر و سبزی بدم، اما دلم میخواد زودتر نذرمو ادا کنم، حسین هم استقبال کرد و گفت خوب نذرتو ادا کن چه اشکالی داره، تو قبل از اینکه حاجتت روا بشه، نذرت رو ادا کن! گفتم دوست داشتم برای شهادت حضرت فاطمه نذرمو ادا کنم، اما حاجتم روا نشده، فردا نذرمو ادا میکنم به امید سریع تر روا شدن حاجتم! عزیزم هم استقبال کرد و بعد از خرید ماست به خونه برگشتیم، زنگ زدم به میوه فروشی که ازش خرید میکنم، بهم گفت که سبزی داره، سفارش دادم سه کیلو سبزی خوردن برام آماده کنه، رفتم نونوایی سنگکی و گفتم چهار تا سنگک کنجدی برام بزنه میام میبرم، با حسین و سارا رفتیم میوه فروشی سبزی رو گرفتیم و برگشتیم نون رو گرفتیم و سر راه هم دو تا بسته پنیر خریدیم و برگشتیم خونه، باورم نمیشد چیزی که بهش فکر میکردم که انجامش بدم داشت انجام میشد، من داشتم آماده میشدم تا فردا نذرم رو ادا کن، حسین و سارا هم خیلی بهم کمک کردن، ناهار خوردیم و شروع به پاک کردن سبزی کردیم، نون ها رو برش دادم و بسته بندی کردم تا فردا صبح لقمه ها رو آماده کنم، خلاصه اینکه حس و حال خوبی داشتم، به خانوم زندی گفتم که میخوام فردا برم امامزاده صالح و نذرم رو ادا کنم ، اون هم گفت که همراهم میاد، سبزی ها شسته و آماده شده بود.

شنبه صبح خیلی زود از خواب بیدار شدم، نمازم رو خوندم و مشغول درست کردن نون و پنیر و سبزی ها شدم، نزدیک به چهل و پنج تا لقمه شد، خیلی مرتب و تمیز بسته بندی شون کردم و حسین و سارا رو بیدار کردم و آماده شدیم، سارا خیلی خوشحال بود و همش میگفت که میخواد همراه من بیاد امامزاده صالح و لقمه ها رو پخش کنه، با خانوم زندی و سارا و حسین از خونه اومدیم بیرون، ریحانه رو هم از سر خیابون سوار کردیم و راه افتادیم ، سارا و حسین و ریحانه با هم رفتن سرکار، من و خانوم زندی از سر خیابون فرشته پیاده رفتیم به سمت تجریش ، ساعت نه صبح بود که رسیدیم امامزاده صالح، خیلی محیط حرم آروم و معنوی بود، خنکای صبح صورتمون رو نوازش میداد و بودن اونجا حس خوبی داشت، از در که وارد شدیم، خانوم زندی بهم گفت کیفت رو بده به من و برو لقمه هات رو پخش کن، من گفتم الان ؟ نریم داخل نماز بخونیم بعد بیایم پخش کنیم، گفت نه الان بهتره اول صبحه، اینجا هم به اندازه کافی زائر هست که نذرتو ادا کنی، داخل صحن ببری اونجا کثیف میشه، گفتم باشه، لقمه ها رو پخش کردم ، خیلی دوست داشتن و با میل ازم میگرفتن، یه نفر ازم پرسید، حاجت گرفتی ؟ گفتم نه دعا کنید بگیرم! یکی دیگه که از صحن اومد بیرون تا لقمه رو دستم دید که به سمتش گرفتم، گفت خدا خیرت بده خیلی گرسنه ام بود، خیلی حس خوبی داشت همه لقمه هارو پخش کردم و از اینکه تونستم تو شب شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) اینکار رو انجام بدم خیلی احساس رضایت میکردم، حالا دیگه آرامشم کامل شده بود و شاکر خدا بودم از اینکه شرایط مهیا شد برای این کار. جای شیوا خیلی خالی بود پیشمون، رفته بود رشت و نتونست با ما بیاد زیارت... بعد از اینکه لقمه ها رو پخش کردیم ، نماز زیارت خوندیم و برای همه ی بیماران شفای عاجل تمنا کردیم.... الهی آمین

پیاده یه مسیری رو برگشتیم و بعدش راهی خونه شدیم، سارا همراه ما نیومد و پیش ریحانه و حسین موند، وقتی رسیدم خونه دلم همش پیش سارا بود، از حسین پرسیدم اگه سارا دلتنگه خودم بیام بیارمش، گفت که نه لازم نیست حالش خوبه و با هم برمیگردیم خونه، وقتی غروب با هم اومدن خونه سارا خیلی خسته بود... منو بغل کرد و بهم گفت بهش خوش گذشته اما دوست داشته که منم پیشش بودم!

امروز یکشنبه و روز شهادت خانوم فاطمه زهرا (س) است از خدا میخوام  همه ی پدرها و مادرها رو سالم و سلامت و سایه اشون رو سر فرزندانشون نگه داره ... الهی آمین

مامان گل ساعت سه بعدازظهر از بابلسر همراه محمد راه افتاده به سمت تهران تا فردا بره دکتر، انشاءالله که همه چی خوبه و هیچ مشکلی نداره... شاید ما آخر هفته همراهش بریم بابلسر، باید ببینیم برنامه ی کاری حسین چطور پیش میره... محمد مامان رو میاره اینجا و شام پیش ما میمونه، باید برم شام درست کنم که مهمون دارم .