بالاخره حسین برگشت...
سلام...
اين چند روز رو به سختي همراه با سارا گذرونديم... دير گذشت و سخت، اما چون باید صبوری به خرج میدادم و به سارا هم یاد میدادم که صبور باشه جلوی اون بروز نمیدادم که سخت میگذره. حسین همیشه میگه این فاصله ها و دوری ها باعث میشه که سارا بزرگ بشه و در مقابل مسائل و مشکلات زندگیش مقاوم باشه.
حالا یه کم از چند روز گذشته بگم:
شنبه دهم فروردين بعد از اينکه از خواب بيدار شديم و صبحانه خورديم با سارا از خونه اومديم بيرون، اول از بانک پول گرفتيم و بعد رفتيم کمي ميوه خريديم، رفتيم خونه مامان، دو ساعتي اونجا بوديم و بعدش برگشتيم خونه، چون مامان پو بابا ميخواستن برن به چند تا از اقوام سر بزنن، اومديم خونه و با سارا سرگرم تماشای تي وي بودیم، ناهار خورديم، مشغول تماشاي تلويزيون بوديم که ريحانه زنگ زد و گفت که ميخواد با فريد بيان خونمون، من که خسته بودم و ميخواستم بخوابم به خاطر اصرار سارا و اينکه میگفت مامان بگو مهمون بياد خونمون حوصله امون سر نره موافقت کردم و بهشون گفتم که بيان، سارا سرش گرم بود با فرید و حسابی مشغول بودن، ساعت هشت بود که دیدم دارن از رفتن حرف میزنن گفتم شام پیش من بمونین اما خواستن برن خونه ی مریم، سارا هم خیلی خسته بود و من هم اصرار نکردم که بمونن، وقتی رفتن شام آماده بود و به سارا شام دادم و اون هم با میل خورد و مشغول دیدن سریال آب پریا شد، سریال که تموم شد مسواک زد و چند دقیقه ای کنارش خوابیدم تا خوابش برد، من هم بیدار موندم تا حسین بیاد هتل و آنلاین بشه تا باهاش کمی حرف بزنم و رفع دلتنگی بشه...
تا سه صبح بيدار بودم و تونستم نيم ساعتي با حسين صحبت کنم، خيلي سراغ سارا رو گرفت و از اینکه در طول روز چه بهمون گذشته سوال کرد، از اوضاع و احوال خودش گفت و اینکه چقدر مشغول کار و جلسه است و دلش برامون تنگ شده، خیلی خیلی خسته بود و من نخواستم که بیشتر از این وقتشو بگیرم با اینکه خوابم نمیبرد و دوست داشتم بیشتر باهاش حرف بزنم، ازش خداحافظی کردم و براش آرزو کردم تا کارهاش اونجور که باید پیش بره. تا پنج صبح بیدار بودم و بعد از اینکه نمازم رو خوندم، خوابم برد.
يکشنبه يازدهم فروردين صبح که از خواب بيدار شديم بازم رفتيم خونه مامان پروين، مريم و محمود و بهار جون هم اونجا بودن. همگي دور هم بوديم، ريحانه رفته بود سرکار و از اونجا زنگ زد و گفت که هيچ کس نيومده من چیکار کنم، منم گفتم بیا خونه. دور هم بوديم و جاي حسین خيلي خيلي خالي بود، سر سفره ناهار بوديم که موبايلم زنگ زد، حسین بود، خيلي خوشحال شدم و با هم حرف زدیم و بهم گفت که يک ساعت ديگه ميره جلسه و خيلي طول ميکشه تا تموم بشه، خواستم صداتونو بشنوم و از حالتون باخبر بشم صداي سارا رو پاي تلفن شنيد و خيلي ابراز دلتنگي کرد براش، گفت که فردا انشاءالله مياد و دوباره دور هم هستيم به خواست خدا... خلاصه تا عصر خونه مامان بوديم و بعدش راه افتاديم به سمت خونه، هر چي باباحسن و مامان پروين گفتن که پيش ما بمونيد، سارا مخالفت میکرد، هرچند خود من هم خونه خودمون راحت تر بودم، اومديم خونه و کمي با سارا بازي کردم بعد سريال مورد علاقه اش رو ديد و خوابيد، منم نخوابیدم منتظر بودم حسین بياد هتل و آنلاين بشه تا باهاش کمي حرف بزنم و از برنامه ي فرداش بپرسم، خلاصه تا دو صبح بيدار بودم تا بالاخره اومد و از فشار کار و استرسي که در طول روز داشت گفت و ابراز دلتنگي کرد، گفت فردا ميام و ميبينمتون.
صبح دوشنبه دوازدهم فروردين از خواب بيدار شدم و کاراي خونه رو انجام دادم و ناهار درست کردم و بعد سارا رو صدا کردم و صبحانه اش رو دادم و آماده بیرون رفتن از خونه شدیم، رفتیم بنزین زدیم که موبایلم زنگ زد، حسین بود و گفت که داره میره فرودگاه، منم بهش گفتم من و سارا هم میایم دنبالت انشاءالله قبل از اینکه تو برسی اونجاییم و چشم انتظار دیدن تو هستیم... خداحافظی کرد و سفارش کرد که با احتیاط برم تا فرودگاه.
فرزانه هم در همون لحظه زنگ زد، خونه ی مامان بود و بهم گفت که قرار گذاشتن برای شام همگی برن خونه ی افسانه، از ما هم خواست که به جمعشون ملحق بشیم و شب همگی دور هم باشیم. من هم گفتم اگه حسین اومد و خسته نبود حتما میایم. حسین ساعت دو و نیم بعدازظهر میرسید و من هم راهی فرودگاه امام شدم، وسط راه بودیم که سارا خوابش برد، وقتی وارد پارکینگ فرودگاه شدم ساعت یک ربع به دو بود، سارا رو صدا کردم و رفتیم وارد سالن پروازهای ورودی شدیم ، تابلو رو دیدم همه چی مرتب بود و پرواز تاخیر نداشت، خوشحال شدم از اینکه تا نیم ساعت دیگه حسین رو میبینم، ده دقیقه نگذشته بود که دیدم روی تابلو نشون میده که پرواز یک ساعتی تاخیر داره، خیلی ناراحت شدم، حالا خودم تحمل میکردم نمیدونستم که سارا رو چه جوری آروم و قانعش کنم تا حسین برسه.
رفتم از اطلاعات پرسیدم تا مطمئن بشم که واقعا تاخیر داره ؟ گفت که تاخیر داره اما معلوم نیست کی پروازش بشینه؟ کلافه بودم و خسته به شوق دیدن حسین اومده بودم ولی باید یک ساعت دیگه انتظار میکشیدم، با سارا سر خودمونو گرم کردیم، رفتیم برای حسین گل گرفتیم البته سارا انتخاب کرد و گفت که میخواد تزیین بشه، بعد گل رو دستش گرفت و مدام بوش میکرد تا اینکه زمان به پایان رسید و روی تابلو دیدم که پروازشون از اربیل به زمین بود، خداروشکر یه نفس راحتی کشیدم ، اشک تو چشمام جمع شده بود، دلتنگش بودم و بغضی تو گلوم بود، سه بعدازظهر بود که اعلام کرد پرواز نشست. چند دقیقه ای گذشت که حسین بهم زنگ زد با شنیدن صداش قطرات اشکم جاری شد اما خودمو کنترل کردم و بهش گفتم که ما رسیدیم و اینجا منتظرت هستیم. من و سارا چشم دوختیم به پله برقی، وقتی دیدمش به سارا گفتم سارا بابایی اومد، اون هم داد میزد بابا بابا؟! به ماموری که جلوی در خروجی نشسته بود گفتم اجازه میدین دخترم بره پیش پدرش؟ اجازه داد و سارا هم به سمت حسین دوید! دستاشو حلقه کرد دور گردن حسین و رفت تو بغلش، گل هایی که گرفته بود بهش داد و بوسیدش، حسین هم صورتشو غرق در بوسه کرد و از دور برای من هم بوس فرستاد. نمیدونم چه طور اون چند ساعت رو تحمل کردم ، چون دیگه تاب این چند دقیقه رو نداشتم تا چمدونش برسه، بالاخره گذشت و عشق من با دخترمون اومدن پیشم، بغلش کردم و بوسیدمش و بهش گفتم که خیلی دلم براش تنگ شده بود، سارا هم یه بند پشت سر هم حرف میزد و امون نمیداد که من هم حرفی بزنم، حسین هم چون دلش نشکنه از من عذرخواهی کرد و توجهش به سارا بود، سوار ماشین شدیم و به سمت خونه راه افتادیم ، چهار و نیم بود که رسیدیم خونه، ناهار که قرمه سبزی گذاشته بودم در حد خیلی کم خوردیم و بعدش سوغاتی هامونو باز کردیم، برای من یه کیف بنفش خوشگل آورده بود و برای سارا هم یک جفت اسکیت... دستش درد نکنه ، هر سه خسته و داغون بودیم و نیاز داشتیم کمی استراحت کنیم، ساعت رو گذاشتم و بهش گفتم که شب میخواهیم برم خونه ی افسانه.
تا ساعت شش و نیم خوابیدیم و بعدش بیدار شدیم و سریع آماده شدیم و راهی خونه افسانه شدیم، سر راه رفتیم دنبال الهام و راه افتادیم، هشت و نیم رسیدیم، همگی اونجا بودن و دور هم جمع بودن... این برای اولین بار بود که در ایام عید همگی دور هم هستیم، حرف زدیم و مشغول صحبت بودیم. خلاصه زمان گذشت و گذشت تا اینکه وقت شام رسید و دور هم نوش جان کردیم، جمع و جور کردیم و ساعت یک نصفه شب راه افتادیم به سمت تهران، اما همونجا بود که برای فردا که سیزده به در بود برنامه ریزی کردیم که همگی ببریم پارک تندرستی که نزدیک خونه ی مامان ایناست و همونجا سیزدهمون رو به در کنیم. برای چهارشنبه هم بابا با عمه سهیلا صحبت کرد که ناهار همگی بریم اونجا هر چند حسین استقبال نکرد اما این برنامه ریخته شد و حسین گفت که من باید برم سرکار اگه شد میام اگه نه هم نمیریم دیگه، برای شام چهارشنبه هم برنامه ریزی شد که بریم همگی خونه ی عمو عباس . قرارا شد تا فرزانه اینا هستن پنجشنبه ناهار هم همگی بیان خونه ی ما! خلاصه اینکه یه برنامه ریزی اساسی واسه دو سه روز آینده اش کردیم. وقتی رسیدیم خونه ساعت دو و نیم نصفه شب بود و خسته و هلاک بودیم ... خوابیدیم و گفتیم هر زمان که از خواب بیدار شدیم میریم پارک پیش مامان اینا...
ساعت ده بود که حسین و سارا رو صدا کردم و راهی پارک شدیم، یه صبحانه خیلی خیلی سبک در حد بیسکوییت و چای خوردیم و راهی پارک شدیم بابا و علی تو پارک بودن و ما هم زیرانداز رو پهن کردیم، کم کم همگی از راه رسیدن و دور هم بودیم خاله و برادر الهام و خواهر شوهر افسانه هم به جمع ما اضافه شدن، من هم که خیلی خسته بودم با سارا سرمو گرم کردم، ساعت شش و نیم عصر بود که مامان رفت تا آش رشته ای که بپخته بود رو از خونه بیاره اما من و حسین چون خسته بودیم از همگی خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه، الان سارا خیلی خیلی خسته است و خوابیده، من هم در حال جا به جا کردن وسایل هستم و حسین هم دراز کشیده. هر سه احتیاج به استراحت عمیق و طولانی داریم، خداروشکر میکنم که عشق من صحیح و سلامت به تهران رسیده و سایه اش بالای سرمه...
انشاءالله که همه ی مسافرین صحیح و سلامت به خونه هاشون برگردن...
وقتی روزهای گذشته امون رو مرور میکنیم می بینیم که همچین هم که میگن زود نگذشته ها.