تحویل سال نو در بابلسر...
خداروشکر که حسین از این تصمیم های یک دفعه ای من استقبال میکنه ![]()
سه شنبه بیست و نهم بعد از اینکه از پیش مامان برگشتم خونه، خیلی خسته و کلافه بودم، از صبح در حال بدو بدو بودم، هنوز هم سفره هفت سین رو نچیده بودم... با خودم فکر کردم و تصمیم گرفتم که بریم بابلسر و تحویل سال رو کنار مامان باشیم، تا هم خوشحالش کنیم و هم محسن و عهدیه بتونن امسال رو خونه ی خودشون تحویل کنن... به همین خاطر به حسین که پیشنهاد کردم استقبال کرد، اما بهم گفت تو که تصمیم داشتی جایی نریم فعلا! گفتم نه بریم تو خونه حوصله ام سر میره، هیچ کس هم تهران نیست همه دارن میرن سفر! ساعت دو نیمه شب بیدار شدم و شروع کردم به جمع کردن وسایل ساعت شش صبح حسین و صدا کردم و گفتم همه چی آماده است فقط بلند شو بذارشون تو ماشین! سریع از جاش بلند شد و رفت لباسهاشو پوشید و شروع کرد به چیدن وسایل تو ماشین! سارا رو صدا کردیم و راه افتادیم ساعت هفت صبح بود که راه افتادیم تهران خیلی خلوت بود ظاهراً رفتیم بنزین زدیم و من راه افتادم به سمت جاده هراز... حسین که خیلی خسته بود کنار دست من هی چرت میزد! بهش میگفتم با من حرف بزن من از ساعت دو نصفه شب بیدارم تو میخوابی با خنده میگفت من اگه میخواستم بیدار باشم که خودم رانندگی میکردم
از جاده فیروزکوه رفتیم و تا شهر فیروزکوه من رانندگی کردم، بعدش احساس خواب آلودگی کردم و جامو با حسین عوض کردم، کمی نون و پنیر برداشته بودم خوردیم و سرحال شدیم، سارا هم که صندلی عقب ماشین خواب بود، خداروشکر جاده خلوت بود و خیلی راحت رفتیم ساعت یازده و نیم ظهر بود که رسیدیم... مامان خونه بود و در و باز کرد رفتیم پیشش خیلی خوشحال شد، سارا هم خیلی خوشحال بود چون مدتی بود که دلش میخواست بریم بابلسر پیش هانی (زن عموش) خلاصه سفر یه دفعه ای اما خوبی شد خداروشکر... ناهار خوردیم و برای لحظه ی تحویل سال آماده شدیم، مامان قبل از اینکه ما برسیم سفره هفت سینش رو چیده بود و ما هم دور هم نشستیم و دعای تحویل سال رو خوندیم و آرزوهای خوب داشتیم برای همدیگه...
اون چند روزی که بابلسر بودیم مثل هر سال به مهمونی و دید و بازدید نگذشت خداروشکر، یعنی به اون حد خسته کننده نبود... همه یه جورایی سرشون شلوغ بود و مشغول خودشون بودن ما هم هر کسی که اومد خونه ی مامان دیدیم و کسانی هم که نیومده بودن و رفتیم به دیدنشون. یک روز خونه محسن اینا بودیم که خیلی خوش گذشت... یک ناهار هم خونه عمو علی سارا بودیم بقیه اش رو خونه ی مامان بودیم... از اونجا بیست تا ماهی سفید خریدم البته از آشنا و مطمئن... به قیمت خیلی مناسب که خدا خیرش بده، یک روز مونده بود به برگشتمون هم رفتم بازار سبزی ماهی شکم پر خریدم و سبزی ماست و همونجا هم شستم و آوردم اینجا. عهدیه و مامان خیلی کمکم کردن و خسته شدن، دستشون درد نکنه.
سه شنبه ششم فروردین ساعت چهار و نیم بعدازظهر راه افتادیم از بابلسر و ساعت دوازده شب رسیدیم خونه... خیلی جاده هراز شلوغ بود و ترافیک وحشتناک داشت. هم مسیر برگشت به تهران ترافیک داشت و هم مسیر رفتن به شمال هر دو ترافیک بود... خلاصه سفر به خیر گذشت و به سلامت رسیدیم تهران...
چهارشنبه هفتم فروردین حسین صبح ساعت نه رفت سرکار و دنبال کارای گرفتن بلیط و ... بود. وقتی اومد خونه ساعت پنج بعدازظهر بود و تونسته بود بلیطش رو بگیره واسه صبح روز جمعه نهم فروردین ساعت نه صبح راهی اربیل (کشور عراق) میشد. من هم مشغول جمع و جور کردن وسایل سفر و سروسامون دادن به سبزی هایی بودم که از بابلسر خریده بودم. شب هم رفتیم با سارا و حسین بیرون و قدم زدیم یک ساعتی و حرف زدیم خیلی خوب بود و خوش گذشت.
پنجشنبه هشتم فروردین حسین صبح رفت بیرون تا بره عوارض خروج و ارز مبادله ای بگیره، خیلی معطل شد و ساعت حدود دو بعدازظهر بود که اومد خونه، خیلی استرس داشتم براش تا کارهاش به خیر و خوشی انجام بشه، که خداروشکر اینطور بود و تونسته بود حواله بگیره تا بتونه از بانک ملت شعبه فرودگاه امام ارزش رو تحویل بگیره. تا قبل از بسته شدن صرافی ها هم تونسته بود سیصد دلار ارز آزاد بخره، خلاصه وقتی اومد خونه خیالش راحت بود که تونسته بود کاراشو انجام بده، ناهار خوردیم و خوابیدیم... هر سه مون خسته بودیم... بعد از اینکه بیدار شدیم رفتیم بیرون و کمی برای خونه خرید کردیم من شام درست کردم و متوجه شدم که مامان و بابا دارن از کاشان برمیگردن شام درست کردم و بهشون گفتم که شام بیان خونه ی ما! وقتی رسیدن خونمون ساعت یازده و نیم بود و شام آماده بود خوردیم و مامان و بابا که خیلی خسته بودن راه افتادن به سمت خونه... حسین هم وسایل سفرش رو جمع و جور کرده بود و هماهنگ کرده بود که صبح ساعت پنج و نیم آژانس بیاد دنبالشو بره فرودگاه... چهار و نیم با هم بیدار شدیم و کارای نیمه تمامش رو انجام دادم و آماده شد ساعت پنج و سی و پنج دقیقه از خونه رفت بیرون... خدا به همرات باشه عزیزم... انشاءالله که به خواست خدا با دست پر برمیگردی و این سفر هم تجربه های خوبی برات داره... من هم خوابم نبرد و مشغول کار بودم تا ساعت هشت صبح... کم کم خوابم گرفته بود... ساعت نه صبح حسین اس ام اس داد که دیگه باید گوشی رو خاموش کنه و میخوان پرواز کنن! باهاش خداحافظی و براش آروزهای خوبِ خوب کردم.
انشاءالله که همه ی مسافرها به سلامت برن و برگردن و حسین جان من هم صحیح و سلامت برگرده، دوشنبه ساعت ده و نیم صبح فکر میکنم پرواز برگشت به تهرانش باشه. انشاءالله که به سلامت برگرده و دور هم خوشحال و شاد باشیم.
وقتی روزهای گذشته امون رو مرور میکنیم می بینیم که همچین هم که میگن زود نگذشته ها.