دیروز صبح حسین منو برد آرایشگاه و خودش با سارا رفتن دکتر، سارا یه کم سرماخوردگی داشت و منو نگران میکرد، و تا دکتر نمیرفت خیالم راحت نمیشد، بعد از اینکه از مطب دکتر برگشتن، من کارم تو آرایشگاه تموم شده بود و اومدن دنبال من، با هم رفتیم خونه مامان، اونجا لباسهامونو عوض کردیم و به همراه ریحانه راهی آتلیه شدیم، ساعت یک و نیم ظهر آتلیه بودیم، خانوم رضایی هم همون موقع اومد، تا ساعت سه اونجا بودیم، حدود بیست و سه تا عکس انتخاب کردیم که خیلی خیلی قشنگ بود، سارا هم خیلی همکاری کرد، هر جور که خانم رضایی بهش میگفت فیگور میگرفت فقط نمیتونست سرشو ثابت نگه داره و به دوربین نگاه کنه، اما خوب چون ایشون کارشون رو بلدن عکسایی که ازش گرفته بود همش خوب بود...

خلاصه تو راه برگشت به خونه هم رفتیم کیک رو گرفتیم، بعد اینکه رسیدیم خونه ناهار خوردیم، تزئین اتاق رو کامل کردیم و میز و چیدیم و مهمونا که رسیدن جشن تولد سارا جونمو شروع کردیم، تا ساعت دوازده و نیم دور هم بودیم...

وقتی همه رفتن به قدری ما خسته بودیم که گرفتیم خوابیدیم، امروز هم از صبح که بیدار شدم در حال جمع کردن تزئینات و وسایل و اینا هستم، حسین و سارا هم با هم رفتن ماشین رو بردن سرویس، تا واسه مسافرت سه شنبه آماده باشیم...

امیدوارم این سفر بهمون خوش بگذره و با آرامش و سلامت بریم و برگردیم... آمین...

خدایا واسه همه داشته هام و نداشته هام ازت سپاسگزارم... تنهام نذار فقط