سارا جونم تولدت مبارک...
میوه ی دل من! ثمره ی عشق و زندگی من و حسین امروز سه ساله شد!
سارا جونم، قربون اون اسم قشنگت برم، امروز سه سالت شد، سه سال پیش تو این ساعتها من استرس فوق العاده ای داشتم، تکون نمیخوردی و منو نگران کردی تا شش بعدازظهر تحمل کردم ولی بعدش دیگه رفتیم دکتر و گفت که باید به دنیا بیای، چه ساعات پر استرسی رو گذروندیم، چقدر نگرانت بودم، چقدر گریه کردم تا صحیح و سالم به دنیا بیای، چقدر خدا خدا کردم تا سلامتت رو تضمین کنه، چقدر امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل (ع) رو قسم دادم تا مراقبت باشن! چون من تو رو از اونا خواسته بودم میدونی که عزیزم...!
امروز سه سال از اون روز خاطره انگیز میگذره و من مادر یه دختر سه ساله هستم، یه دختر خانوم، عاقل، باهوش و با ادب که همه ی افتخار من و باباشه... برات آرزوی سلامتی میکنم عزیز دلم، همه ی تلاشم رو میکنم تا به بهترین و عالی ترین نقطه تو زندگی برسی عزیزم البته این همش به تلاش و سعی خودت هم بستگی داره من و بابا شرایطش رو مهیا میکنم تو هم از فرصت هات استفاده کن!
خیلی دوست دارم عشق مامان و بابا هستی اینو بدون که یکی از مهمترین هدف های زندگی من و بابایی آینده ی توئه نفسم... میبوسمت و سه سالگیت رو تبریک میگم بهت... وقتی بزرگ شدی و اینا رو خوندی میفهمی که چه عشقی از تو میگیره دل من!![]()
![]()
وقتی روزهای گذشته امون رو مرور میکنیم می بینیم که همچین هم که میگن زود نگذشته ها.