تولد باباحسين جون مبارك مبارك... (به تاریخ ۱۷/۰۹/۸۹)

سلام گل خوشبوي مامان و بابا...
امروز هفدهم آذرماه هستش و روز تولد باباحسين جون...
ما هم از همين جا تولدش رو تبريك ميگيم و براش آرزوي سلامتي و تندرستي ميكنيم...
از خدا ميخواهيم كه هميشه سايه اش بالاي سرمون باشه و در كنار هم خوشبخت و سعادتمند زندگي كنيم...
ديشب خيلي باباحسين رو بوس كردي و با زبون خودت تولدش رو تبريك گفتي دخترم...
بهت افتخار ميكنم و برات هميشه آرزوي سلامتي دارم...

سارا سادات مامان يك سال و سه ماه و هفده روزه شده... (به تاریخ ۱۷/۰۹/۸۹)

سلام به ميوه خوشمزه و خوشرنگ و آب زندگي منو باباحسين...
انشاءالله هميشه تازه و سرحال باشي خوشگلم...
اين چند روز اخير كمي نگرانت بودم ماماني ولي الحمدالله انگار كه به خير گذشته. انشاءالله مشكل حادي نيست هر چه زودتر خوب خوب ميشي خوشگلم.
نازگلم خيلي بلا شدي، هزار هزار ماشاءالله خيلي عاقل شدي و در اكثر مواقع كارايي ميكني كه نظر من و بابا رو جلب ميكني بعدش يه خنده از ته دل بهمون تحويل ميدي و باعث ميشي هر دومون بيام ببوسيمت طلا خانوم. كمي محتاط هستي و سراغ كاراي خطرناك نميري ولي در مجموع نميشه لحظه اي ازت غافل شد. ديروز همينطور كه مشغول كار بودم داشتم به اين فكر ميكردم كه شروع كنم به درس خوندن و كار كردن ولي هر چي فكر ميكنم كه تو رو بذارم پيش مامان پروين، نميتونم قبول كنم كه مامانم رو بذارم تو زحمت!! آخه اذيت ميشه كه بخواد از يه بچه نو پا مراقبت كنه. خود من خسته ميشم اكثر روزها و منتظرم كه بابايي بياد و باهات بازي كنه ديگه چه برسه به مامان پروين بنده خدا. براي همين دوباره منصرف شدم. بارها شده تو اين مدت اين فكرها اومده سراغم و دوباره بيخيالش شدم. بايد صبر كنم تا تو كمي بزرگتر بشي. هميشه قبل از اينكه خدا تو رو بهم بده ميگفتم كه من تا دو سالگي سارا جون پيشش ميمونم و نميذارم كه تنها باشه. پس اين كار رو انجام ميدم ماماني، تا دو سالگيت صبر ميكنم مگر اينكه يه شرايط پيش بياد كه ديگه نشه صبر كرد...
دختر قشنگم، مامان بزرگ جمعه هفته گذشته از بيمارستان ترخيص شد و من و تو و بابايي رفتيم دنبالشون و برديمش خونشون. خوشگل مامان براي مامان بزرگ دعا كن تا هرچه زودتر حالش خوب خوب بشه.
از شنبه اين هفته يعني سيزدهم آذر ماه دارم با خانوم همسايه امون ميرم پارك چيتگر پياده روي. صبح ساعت هفت و نيم ميرم و يك ساعت بعد ميام خونه تا بابايي بره سركار. تو هم كنار باباجونت خوابيدي. من هم خيلي سرحال تر شدم و راضيتر از قبل هستم. بايد سعي كنم بيشتر از اين سرم رو تو خونه گرم كنم تا دچار روزمرگي نشم. گفتم كه يه تصميمات گرفتم ولي خوب به خاطر اينكه در كنارت باشم تا تو اذيت نشي نميخوام عمليشون كنم... انشاءالله تو بزرگتر بشي و عاقل تر و بتوني نيازهات و خواسته هات رو بگي اون موقع حتما تصميماتم رو عملي ميكنم نازدونه مامان.
راستي چند تا مرواريد جديد هم در آوردي كه خيلي كوچولو و خوشگلن انشاءالله كه راحت در بيان و دختر ناز منو اذيت نكنن. خيلي دوست دارم نفسم.
دختر قشنگم خيلي برامون دعا كن از ديروز ماه محرم شروع شده و ميدوني كه من يه ارادت خاصي دارم به اين ايام... انشاءالله كه بتونيم به نحوه احسنت از اين روزها استفاده كنيم.
دختر خوشگل من، ساراي دوست داشتني من... عاشقتم ماماني...

(علت اینکه اینقدر با تاخیر این پست رو ثبت کردم این بود که بلاگفا مشکل داشت و وارد صفحه ثبت مطلب جدید نمیشد)