سلام به عمرم، سلام به دخترم، سارای خوبم. خوشگل مامان حالش چطوره؟ انشاءالله که خوب خوبه. الهی من فدات بشم که عاشق راه رفتن شدی. دوست داری همش راه بری. تاتی میکنی و میگی تاتی تاتی... تا من میام سمتت دست منو میگیری و شروع میکنی به راه رفتن. فدات قدم های کوچولوت بشم من عسلم.
خوشگلم از پنجشنبه هفته گذشته یعنی بیست و یکم مرداد ماه مبارک رمضان شروع شده، اما فعلا که من نتونستم روزه بگیرم. خیلی دلم تنگ شده بود برای ماه رمضان، پارسال روز دوم ماه رمضان دنیا اومدی قربونت برم من. فدات بشم جمعه خاله فرزانه و خاله مریم و مامان پروین اومدن خونمون افطار. خاله افسانه نتونست بیاد چون مهمون داشت. بهمون در مجموع خوش گذشت ولی اینقدر شما بچه ها شیطنت کردین و به این ور اون ور خوردین که من و خاله فرزانه کلی حرص خوردیم، یا صدای گریه تو میومد یا محمد صدرا. خلاصه به خیر گذشت. محمدصادق بهت میگفت سارا ببعی میگه میگفتی بع بع وای نمیدونی بابایی چه ذوقی میکرد از این کارات. خوشگل نازم خیلی دوست دارم چند روز بیشتر نمونده به اول شهریور به روزی که تو متولد شدی... روزی که همه دنیای من شد سارا... روزی که از درون من کودکی شیرین متولد شد و اون روز بود که کاملتر شدم... مادر شدممم... و الان بعد از گذشت حدود یک سال لذتی صد چندان میبرم از کلمه مادر... از مامان گفتن تو در پوست خودم نمیگنجم و میخوام بغلت کنم و محکم در آغوشم بفشارمت که مادر شدن رو به من هدیه کردی... دیشب دوباره باباحسین وقتی تو خواب بودی اومد صورتت رو بوسید و گفت پریسا جان ممنونم ازت که سارا جونم، دختر نازمون رو به دنیا آوردی...
میدونم که خیلی تو رو دوست داره و با هر حرکتت کلی ذوق میکنه. الان حدود یک هفته است که وقتی بابایی میخواد بره سرکار تو از خواب بیدار میشی و میری تو بغلش، پیش من هم نمیای. بعد بابایی دیرش میشه و با کلی کلک باید حواست رو پرت کنم تا بابایی بتونه بره. وقتی تو متوجه میشی شروع به گریه کردن میکنی و اون موقع است که بابایی تحمل گریه هاتو نداره منم بهش میگم برو دیگه دیرت شد. من آرومش میکنم. بعد کلی باهات بازی میکنم و اسباب بازیهات رو نشونت میدم تا آروم بشی. از اون ور وقتی بعدازظهر میشه و بابایی میاد خونه همین که زنگ در به صدا در میاد تو شروع میکنی به ذوق کردن و بابا بابا گفتن. وقتی از در میاد تو خودتو پرت میکنی تو بغلشو شروع میکنی به دست زدن و جیغ کشیدن. فدات بشم من عزیزم. خوشحالم که بابایی رو اینقدر دوست داری و دلت براش تنگ میشه.
دختر نازم، عزیز دلم، عاشقتم... خیلی دوست دارم... میبوسمت...
اینم چند تا عکس از این دو هفته ای که گذشت...
با عمو رضا و خاله فاطمه رفتيم پارك هنرمندان و تو خيلي بازي كردي...

آپلود سنتر عكس وب سايت فيروز

آپلود سنتر عكس وب سايت فيروز

اينجا هم از فرط خستگي خوابت برده...

آپلود سنتر عكس وب سايت فيروز