سلام دردونه مامان و بابا، سارا خانوم بلا ما چطوره؟ از شيطنت هات بگم كه هزار هزار ماشاءالله تمومي نداره!!! از دلبريهات كه نگو، نميدوني چه كردي با دل من و بابا!؟ قربونت برم با مامان و بابا گفتنت. خوشگل مامان اومدم چند تا خبر بدم. پنجشنبه حسابي سرمون شلوغ بود آخه وقت آتليه داشتيم، صبح ساعت 6 از خواب بيدار شدم و لباسها رو آماده كردم هر چيزي كه فكر ميكردم ممكنه لازممون بشه رو برداشتم و بعدش بابا رو صدا كردم و راه افتاديم به سمت آرايشگاه من ساعت 9 وقت داشتم و تو و بابايي هم رفتين خونه مامان پروين. من ساعت 10:30 بود كه آماده بودم و به بابا زنگ زدم اومد دنبالم، خيلي از كارش راضي بودم و بابايي هم خيلي خوشش اومده بود خدا رو شكر. اومديم خونه مامان پروين و تو و بابايي آماده شديد و همراه مامان پروين راهي آتليه شديم، اول من عكس انداختم و بعدش با بابايي عكس انداختيم تو هم بغل مامان پروين بودي، بعدش نوبت تو شد حسابي بازيگوشي ميكردي و محيط برات جالب بود، شلوغ ميكردي و جيغ ميزدي، از تو هم هفت هشت تا تكي انداخت و بعدش سه چهارتا عكس انداختيم كه سه تاييمون بوديم بعد من و تو و بابا با تو عكس انداخت، امسال به نسبت پارسال و سال هاي قبل خيلي عكس انداختيم، علتش هم مشخص بود ديگه چون تو هم كنارمون بودي، از طرفي 15 روز ديگه تولد يك سالگيته و من هم گفتم بيشتر بندازيم. خيلي خوب شد و من و بابايي راضي بوديم، از آتليه به سمت خونه مامان پروين راه افتاديم و بعدش وسايلمون رو برداشتيم و رفتيم خونمون.
بعدازظهرش هم با خاله فاطمه و عمو رضا رفتيم پارك هنرمندان و شام هم به خواست من و خاله فاطمه رفتيم همبرگر تاپس معروف رو خورديم و تو هم كه خيلي گرسنه ات بود از اون همبرگر خوشمزه نوش جان كردي، خيلي خوشت اومده بود گل نازم من هم خيالم راحت شد از اينكه تو شامت رو خوردي و راحت خوابيدي.
خاله فاطمه و عمو رضا رو گذاشتيم خونشون و اومديم خونمون. جمعه هم خونه بوديم.
اما امروز شنبه بهار جون خاله مريم ميخواست تو برنامه عمو پورنگ شركت كنه، براي همين من و تو هم صبح همراه بابايي رفتيم خونه مامان پروين، خاله مريم و بهار هم اومدن اونجا و بعدش رفتن استوديو پيش بابايي تا بهار جون بره پيش عمو پورنگ. خيلي ذوق داشت و لحظه اي آروم نداشت همش ميگفت عمو پورنگ عمو پورنگ، خلاصه وقتي برنامه شروع شد تو هم از خواب بيدار شدي و با موسيقي تيتراژش شروع به رقصيدن كردي، خيلي عمو پورنگ دوست داري، ايشاءالله كمي بزرگتر بشي خودم ميبرمت عسل مامان. بهار جون هم خيلي بهش خوش گذشته بود و ميگفت حسابي لذت بردم. تو و بهار خيلي با هم بازي ميكنيد و همو دوست داريد.
شب هم اومديم خونه و مشغول درست كردن شام شدم و در اوج خستگي بعد از صرف شام خوابم برد...
دختر گلم، روز سه شنبه خاله افسانه از همكاراي مامان به همراه خاله مريم و خاله رويا با بچه هاشون ميان خونمون.
خوشگل نازم ديگه بايد برم، خيلي دوست دارم و ميبوسمت. بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس