سلام به سارای خوشگلم، سلام به نفس مامان و بابا. خدا رو شکر میکنم که تو رو دارم. وقتی پارسال این روزها رو مرور میکنم، پیش خودم میگم خدا رو شکر که به خیر و خوشی گذشت. چه روزهای سختی بود... از زمانی که استراحت مطلق شدم و نگران تو، بهم سخت گذشت. ولی الان وقتی به صورت مثل ماهت نگاه میکنم میگم عجب وروجکی بودیا، چقدر مامان رو اذیت کردی. چقدر دلم برای تکون نخوردنات شور میزد... با همه استرسی که داشتم ولی خوب بازم دلتنگ اون روزها هستم.

خوشگل مامان امروز اول مرداد، چقدر زود گذشت، یازده ماهه شدی و تنها سی روز تا یک سالگیت مونده. تولدت تو ماه مبارک رمضانه و فکر نمیکنم بتونیم جشنی برات بگیریم. البته اگه خاله فرزانه اینا از شاهرود بیان حتما یه مهمونی خودمونی میدم. چون دوست دارم همگی به یاد پارسال دور هم جمع بشیم و از داشتن تو خدا رو شکر کنیم. خیلی خیلی زود گذشت. چقدر کوچولو و ناتوان بودی و الان هزار ماشاءالله برای خودت خانومی شدی و هر کاری میکنی. وقتی میگی مامان قلبم تو سینه به تپش میوفته. پیش خودم میگم وای من مامان این دختر کوچولوی ناز هستم!... باور میکنی یه وقتایی باورم نمیشه که من مادرم...

الان یه ماهه که ما اسباب کشی کردیم و اومدیم خونه جدید. تو اینجا رو خیلی دوست داری خدا رو شکر. مهمتر از همه اینه که آب و هواش خیلی تمیزه و برای تو نگران نیستم. میبرمت بیرون و حسابی دست و پا میزنی. چهارشنبه شب برای اولین بار کفش پات کردم و جلوی در خونه تاتی میکردی. خیلی خوشت اومده بود چون جلوی در خونه سنگ ریزه ریختن و آسفالت یا موزاییک نیست از شنیدن صدای سنگ ها زیر پات ذوق میکردی. اما زود خسته شدی و خودتو انداختی تو بغلم. بابایی هم که باهات بازی میکرد خودتو مینداختی تو بغلش حال نداشتی راه بری تنبل خانوم. :)

نازگلم، در بطری ها رو باز میکنی و میبندی. یه وقتایی میام میبینم که زمین خیسه و تو با اون دستای کوچولوت در بطری رو باز کردی و آب ریختی زمین. بعد که من میگم وای سارا چیکار کردی؟ تو بهم میخندی و ذوق میکنی. قربون اون خنده هات برم من. وقتی سر سفره میشینیم برای تو هم غذا میکشم تو بشقاب و بهت قاشق میدم که بخوری تو هم قاشق رو میذاری کنار و با دستای کوچولوت شروع میکنی برنج رو له کردن. بعد از تو بشقابت میریزی بیرون و اگه چیزی به دستت چسبیده باشه میذاری دهنت. حسابی سرگرم میشی با این کار. من و بابایی هم کیف میکنیم و میگیم سارا از الان دوست داره استقلال داشته باشه و خودش غذاشو بخوره بزرگتر بشه میخواد چی بشه؟؟!!!!!!

راستی چهارشنبه برات آش دندونی پختم. بابایی براش عجیب بود میگفت این دیگه چه جور آشیه؟ چرا اینطوریه؟ چرا سبزی و رشته نداره؟ آخه تنها آشی که بابا دوست داره آش رشته است، با این حال خوشمزه بود... خودت ازش یه قاشق بیشتر نخوردی سیر بودی. خوب دیگه باید بریم ناهار خونه خاله مریم دعوتیم.

الان داری با بابایی بازی میکنی و منم دیگه باید برم آماده بشم. دوست دارم نفس مامان.

یازده ماهگیت مبارک باشه عسلم...