سارا جون در آستانه دوازدهمین ماه زندگيش...
سلام به ساراي مهربونم... صبحت بخير ماماني. الان ساعت هشت و نيمه و شما تو خواب ناز هستي. منم از فرصت استفاده كردم. هزار ماشاءالله بهت خيلي بازيگوش شدي و لحظه اي نميشه تنهات گذاشت. تا ميذارمت تو تختت بلند ميشي و هر چي اسباب بازي و عروسكت دور و برت هست ميندازي از تختت بيرون. ديگه به هر جا برسي بلند ميشي و ميايستي. ديگه خيلي احتياط نميكني، يعني يه جورايي دلت گنده شده و ترست از افتادن كم شده. بيشتر مسلط شدي به خودت و حتي يه دستي هم ميتوني تعادلت رو حفظ كني. دختر نازم، نفس مامان يه وقتايي فقط تو بغل من هستي و يه وقتايي هم از بغل بابايي تو بغلم نمياي. مخصوصا وقتي بابايي لباس پوشيده و ميخواد بره بيرون. همش ميگي دد (با فتحه). نازگل مامان وقتي گرسنه ات ميشه غر غر ميكني و همش دنبال من راه ميافتي و ميگي ماما... بعد اگه دست من خوراكي يا غذا ببيني ذوق ميكني و همش ميخندي. اما اگه من بهت ندم و به كارم ادامه بدم شروع ميكني به گريه كردن. فدات بشم با اين كارات.
من و بابايي خيلي دوست داريم و زندگيمون و لحظه هاي خوشمون با حضور تو رنگ ديگه اي گرفته. با كارايي كه تو ميكني قشنگياش بيشتر شده.
راستي چند شب پيش تو ماشين بوديم، داشتيم از خونه مامان پروين ميرفتيم خونمون، كه تو سرت رو گذاشتي روي سينه من و آروم گرفتي، اما هنوز چشمات باز بودي، وقتي بابايي تو رو در اين حالت ديد خيلي ذوق كرد و دستش رو آروم كشيد روي سرت و قربون صدقه ات ميرفت، اما تو بدون هيچ حرفو صدايي خيلي جدي دستش رو زدي كنار و چشماتو بستي. اي دختر بلاي من، بابايي خيلي دوست داره.
عاشقتيممممممم...
وقتی روزهای گذشته امون رو مرور میکنیم می بینیم که همچین هم که میگن زود نگذشته ها.