چند تا خبر جدید...
سلام به شيرين تر از عسلم،
صبحت بخير ماماني. خدا رو شكر كه خوبي و خيلي بهتر از قبل شدي.
اين چند كه روز كه نتونستم برات بنويسم مشغول نگهداري تو بودم. اين خونه جديد هنوز ADSL راه نيافتاده براي همين خيلي حوصله كانكت شدن با اين اينترنت هاي كند رو ندارم. ميخوام از چند تا كارات بگم. كوچولوتر كه بودي و من پشت كامپيوتر مينشستم با دقت نگاه ميكردي اما الان وقتي روشنش ميكنم با تمام وجودت ذوق ميكني و صدا از خودت در مياري. بعد با هر دو دستت ميزني روي كيبورد و خوشحالي ميكني. قربونت برم كه اينقدر باهوشي و ميدوني كه چطور بايد ازش استفاده كني. ساعت از پنج بعدازظهر كه ميگذره شروع ميكني به آواز خوندن كه تو آوازت فقط اسم بابايي رو مياري و يه بند ميگي بابا... بابا... بابا... منم بهت ميگم سارا جان ماماني الان بابا مياد صبر كن، بعدش كه ميبينم بازم ادامه ميدي به اين كار بغلت ميكنم و ميگم بيا بريم دد (با فتحه) تو هم ذوق ميكني و چهار دست و پا خودتو ميرسوني تو بغل من و ميگي دد دد. خيلي دوست دارم. خوشگل مامان. وقتي بابايي از سركار مياد خودتو برت ميكني تو بغلش و بغل من نمياي. يكي دو ساعتي با هم بازي ميكنيد و حسابي خودتو خسته ميكني بعد گرسنه ات ميشه و از گرسنگي شروع به نق زدن ميكني. شامتو كه بهت دادم خودتو تو بغلم رها ميكني و در حال شير خوردن خوابت ميبره.
راستي دو روز كه يه خبر جديد شنيدم و خيلي خوشحال شدم. خدا به خاله فاطمه و عمو رضا يه ني ني داده كه انشاءالله به سلامتي تو اسفند ماه به دنيا مياد. خودشون هم اصلا باورشون نميشه. چون ميخواستن چند ماه ديگه اقدام كنن تا خاله فاطمه درسش تموم بشه. ولي خوب خدا خواست و زودتر بهشون اين نعمت عزيز و دوست داشتني رو داد. انشاءالله كه دوران خوبي رو سپري كنه و يه ني ني سالم و صالح به دنيا بياره. ديروز صبح با بابايي راه افتاديم به سمت خونه شون و تا آخراي شب اونجا بوديم. كلي با خاله فاطمه حرف زدم و از تجربه هام بهش گفتم.
اينم بگم كه امشب يا فردا صبح راهي بابلسر ميشيم. ميدونم كه هوا گرمه و از خدا ميخوام تو اذيت نشي. مامان گل و عمو و عمه منتظر هستن و دلشون خيلي خيلي برات تنگ شده. الان ديگه دلشون براي من و بابايي تنگ نميشه فقط و فقط دلشون براي شما تنگ ميشه :).
ماماني گلم ميخوام براي سالگرد ازدواجمون مثل پارسال از آتليه و آرايشگاه وقت بگيرم ولي يادم ميره با بابايي روزش رو فيكس كنم. اميدوارم امروز بتونم اين كارو بكنم.
دختر نازم كه الان تو تخت خوابت خوابيدي خيلي خيلي دوست دارم و آرزو ميكنم همه بچه ها هميشه سالم و شاد زير سايه پدر و مادراشون زندگي كنن تو نازنين من هم سلامت و موفق زندگي شادي رو سپري كني.
صبحت بخير ماماني. خدا رو شكر كه خوبي و خيلي بهتر از قبل شدي.
اين چند كه روز كه نتونستم برات بنويسم مشغول نگهداري تو بودم. اين خونه جديد هنوز ADSL راه نيافتاده براي همين خيلي حوصله كانكت شدن با اين اينترنت هاي كند رو ندارم. ميخوام از چند تا كارات بگم. كوچولوتر كه بودي و من پشت كامپيوتر مينشستم با دقت نگاه ميكردي اما الان وقتي روشنش ميكنم با تمام وجودت ذوق ميكني و صدا از خودت در مياري. بعد با هر دو دستت ميزني روي كيبورد و خوشحالي ميكني. قربونت برم كه اينقدر باهوشي و ميدوني كه چطور بايد ازش استفاده كني. ساعت از پنج بعدازظهر كه ميگذره شروع ميكني به آواز خوندن كه تو آوازت فقط اسم بابايي رو مياري و يه بند ميگي بابا... بابا... بابا... منم بهت ميگم سارا جان ماماني الان بابا مياد صبر كن، بعدش كه ميبينم بازم ادامه ميدي به اين كار بغلت ميكنم و ميگم بيا بريم دد (با فتحه) تو هم ذوق ميكني و چهار دست و پا خودتو ميرسوني تو بغل من و ميگي دد دد. خيلي دوست دارم. خوشگل مامان. وقتي بابايي از سركار مياد خودتو برت ميكني تو بغلش و بغل من نمياي. يكي دو ساعتي با هم بازي ميكنيد و حسابي خودتو خسته ميكني بعد گرسنه ات ميشه و از گرسنگي شروع به نق زدن ميكني. شامتو كه بهت دادم خودتو تو بغلم رها ميكني و در حال شير خوردن خوابت ميبره.
راستي دو روز كه يه خبر جديد شنيدم و خيلي خوشحال شدم. خدا به خاله فاطمه و عمو رضا يه ني ني داده كه انشاءالله به سلامتي تو اسفند ماه به دنيا مياد. خودشون هم اصلا باورشون نميشه. چون ميخواستن چند ماه ديگه اقدام كنن تا خاله فاطمه درسش تموم بشه. ولي خوب خدا خواست و زودتر بهشون اين نعمت عزيز و دوست داشتني رو داد. انشاءالله كه دوران خوبي رو سپري كنه و يه ني ني سالم و صالح به دنيا بياره. ديروز صبح با بابايي راه افتاديم به سمت خونه شون و تا آخراي شب اونجا بوديم. كلي با خاله فاطمه حرف زدم و از تجربه هام بهش گفتم.
اينم بگم كه امشب يا فردا صبح راهي بابلسر ميشيم. ميدونم كه هوا گرمه و از خدا ميخوام تو اذيت نشي. مامان گل و عمو و عمه منتظر هستن و دلشون خيلي خيلي برات تنگ شده. الان ديگه دلشون براي من و بابايي تنگ نميشه فقط و فقط دلشون براي شما تنگ ميشه :).
ماماني گلم ميخوام براي سالگرد ازدواجمون مثل پارسال از آتليه و آرايشگاه وقت بگيرم ولي يادم ميره با بابايي روزش رو فيكس كنم. اميدوارم امروز بتونم اين كارو بكنم.
دختر نازم كه الان تو تخت خوابت خوابيدي خيلي خيلي دوست دارم و آرزو ميكنم همه بچه ها هميشه سالم و شاد زير سايه پدر و مادراشون زندگي كنن تو نازنين من هم سلامت و موفق زندگي شادي رو سپري كني.
راستي گل قشنگم يه دندون ديگه به دندونات اضافه شده و اون هم بغل دو تا دندوناي فك پايينت سمت چپ، خيلي خوشگلو كوچولوئه. بميرم برات كه اينقدر براي اين دندونات اذيت شدي. اين چند روز كه مريض بودي همش به خاطر دندونات بود، من اينو ميدونستم ولي اين دكترا قبول نميكردن كه مريضيت و اسهالت به خاطر دندوناته. خدا رو شكر كه اون روزها تموم شد. اميدوارم كه هيچ وقت مريض نشي ماماني.
عسل خانوم مامان عاشقونه دوست دارم...
ميبوسمت...
اينم دو تا عكس از آرشيو عكس هاي خرداد ماهت

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۳۸۹ ساعت 8:35 توسط یک زوج
|
وقتی روزهای گذشته امون رو مرور میکنیم می بینیم که همچین هم که میگن زود نگذشته ها.