ساراي نازم ... دلبر ماماني

 

سلام خوشگل مامان، سلام نفس مامان، سلام معني زندگي و زنده بودن مامان. الهي من فداي اون خنده هات بشم كه تمام خستگي هارو از تنم به دور ميكنه. خيلي دوست دارم و خدا رو شاكرم كه تو مهربون رو هديه داد به من. انشاءالله كه خودش هميشه و در همه حال پشت و پناهت باشه عزيزم. امروز روزه خسته كننده اي داشتيم. صبح كه بابايي رفت سركار من زنگ زدم به خاله آزاده تا بياد پيش تو، تا من برم به كاراي بيرونم برسم.
صبح تو فاصله اي كه خواب بودي من از فرصت استفاده كردم و رفتم آزمايشگاه، آز خون كه دادم بهشون گفتم خواهشا زود آماده اش كنيد كه ببرم به دكترم نشون بدم. اونا هم لطف كردن و چون سرشون خلوت بود اين كار و انجام دادن. زنگ زدم به مطب دكتر كاظمي كه برم گواهي تاييد شيردهي و تاريخ زايمان رو براي بيمه بگيرم كه منشيش گفت كه شنبه مياد و يه هفته اي رفته مرخصي. منم كلافه شدم. بعدش اومدم خونه و يه ساعت بعد با شما و خاله آزاده رفتيم درمانگاه محل تا يكي از دكترهاي اونجا اين گواهي رو بهم بدن تا من شنبه با خودم ببرم شركت. ولي دكتر سلطاني اين كارو نكرد و بهم گفت كه من نميتونم اين كارو بكنم. البته من فكر ميكنم بيشتر حرصش از اين در اومده بود كه من نرفتم پيشش براي زايمان و خاله فرزانه هم پيشش نرفته بود شاكي شده بود. خلاصه با خستگي تمام برگشتيم به سمت خونه. با اينكه ميخواستم بريم برات پوشك بخرم از نزديك خونه دوستم (مريم مامان سلمان جون) ولي خوب چون تو بغلم خوابيده بودي و خاله آزاده تو رو از آغوشيت در آورده بود حمل كردنت سخت هم ساك وسايلت دستم بود و هم خودت حسابي سنگين شده بود. منم چون كارم به نتيجه نرسيده بود بيخيال شدم و به بابايي زنگ زدم تا بره و خودش پوشك برات بخره.
عزيز دل مامان، تمام دارو ندارم، خيلي دوست دارم و آرزو ميكنم كه بهترين و شادترين روزها رو در پيش رو داشته باشي و هميشه سالم و سلامت زير سايه اميرالمومنين زندگي كني.

ساراي خوبم، ماماني شنبه اول اسفند ماهه و شما هم شش ماهت تموم ميشه. مثل برق و باد گذشت اين شش ماه. و شما وارد ماه هفتم زندگيت ميشي عزيزم. دختر قشنگم زندگيمون سبزتر و شيرين تر و خواستني تر از قبل شده با حضور تو.

دوست دارم نفس خانوم و ميبوسمت...

فقط عكس...





Free 2 Upload

Free 2 Upload

Free 2 Upload

Free 2 Upload

Free 2 Upload

Free 2 Upload

Free 2 Upload

Free 2 Upload

دوست دارم...

عكساي پايان شش ماهگي سارا جون...


سلام ستاره آسموني...
چند روز بيشتر نمونده تا شش ماهت تموم بشه عزيز دلم. ماماني بايد شنبه بره سركار. تصميم به سركار رفتن كه ندارم ولي خوب بايد يه چند روزي برم تا بتونم حقوق اين شش ماهم رو بگيرم. بعدش ديگه پيش هم هستيم تا بزرگ شدنت و كارهاي جديدت رو از نزديك ببينم و به ذهن بسپارم تا وقتي بزرگ شدي و نشستي كنارم و ازم پرسيدي ماماني من كوچولو بودم چه كارايي ميكردم، منم با لذت تمام برات تعريف كنم و دست رو موهات بكشمو ببوسمت و بهت بگم كه چقدر حضورت باعث گرمي زندگيمون و عشق من و بابايي شد.
دختر نازم اين عكساي چند روز آخر شش ماهگيته ببين كه چقدر بزرگ شدي و خانوم شدي. خيلي زود گذشت انگار به يه چشم به هم زدن اين شش ماه گذشت و شما كه اينقدر ضعيف و كوچولو بودي و قادر نبودي پشه اي رو كنار بزني حالا ماشاءالله اين قدر دست و پاهاتو تكون ميدي كه خسته و گرسنه ميشي.
خيلي دوست دارم نازنين مامان

اينجا خونه خاله پري هستيم، خوش گذرونيديم حسابي 22 بهمن بود

Free 2 Upload

سارا جوني از حموم اومدي قربون صورتت برم الهيييييييي

Free 2 Upload

دخترم اهل مطالعه است فداي چشمات بشم... ميخواد هوششو تقويت كنه


Free 2 Upload

Free 2 Upload


دوست دارم نفس مامان و بابا

گل ناز مامان: امروز برای اولین بار برات غذا درست کردم... نوش جونت


سارای گلم سلام، عزیز دلم سلام، خوشحالم که خوبی و خوشحال. از خدا میخوام که همیشه سالم و سلامت و خوشبخت باشی زیر سایه امیرالمومنین.
عزیز دلم امروز وقتی از خونه مامان پروین اومدیم خونه کلی با هم بازی کردیم.
گل نازم، وقتی تو خواب بودی آرد برنج و بادومی که مامان پروین برات داده بود ریختم تو ظرفای مخصوصش و گذاشتم تو یخچال. بعد برات یه کمی فرنی درست کردم. وقتی که بابایی از سرکار اومد تو از خواب بیدار شدی و اصلا سرحال نبودی فکر میکنم به این خاطر بود که درست نخوابیده بودی و خستگی از تنت در نرفته بود. اما وقتی فرنیت آماده شد و برات آوردم خیلی با اشتها شروع کردی به خوردن و این اولین بار بود که برات غذا درست کردم و تو نازنین هم نوش جان کردی.
خیلی خوشت اومد عزیزم. بعد از اینکه غذاتو خوردی خیلی سرحال شدی و کلی با بابا بازی کردی و حسابی حرف میزدی و بازیگوشی میکردی.
عزیز دلم خیلی خوشحالم که خوب غذا خوردی و حسابی ذوق زده شدم. خوشحالم از اینکه برات غذا درست کردم و خدا رو شکر میکنم که تو هم خوشت اومد و استقبال کردی. دختر خوبم برات آرزوی سلامتی و تندرستی میکنم.
خیلی دوست دارم و میبوسمت...

فقط عکس...



سارا جون در دوازدهم بهمن 88

img98.com Image Upload Center

img98.com Image Upload Center

سارا جون در سيزدهم بهمن 88

img98.com Image Upload Center

img98.com Image Upload Center

img98.com Image Upload Center

img98.com Image Upload Center

فرشته زميني مامان دوست دارم...

دوست دارم قد تموم دنیا...

فدات بشم الهي مامان... چه خوشگل خوابيدي (به تاریخ ۱۴/۱۱/۸۸)


سلام دردونه و نازدونه ام، صبحت بخير عزيز دلم. الان ساعت نه و نيم صبحه و شما هم تو خواب ناز هستي. يه چند باري بيدار شدي اما وقتي اومدم پيشت و بهت شير دادم دوباره خوابيدي.
يه بار كه اومدم بالا سرت ديدم چه خوشگل خوابيدي قربون اون قدت برم من. ماشاءالله بهت، چه بدن نرمي داري كه ميتوني اين همه كش و قوس بهش بدي. برات عكساش رو گذاشتم تا خودت هم ببيني.
حالا از ديروز بگم، وقتي من داشتم خونه رو جمع و جور ميكردم شما رو تخت بودي و داشتي بازي ميكردي. وقتي اومدم بالا سرت ديدم كه اين دختر خوشگل و نازنازي من نياز به شستشو داره، براي همين ديگه منتظر بابايي نشدم تا شب بياد و ببرمت حمام، آماده ات كردم كه بريم، بابايي تماس گرفت و حال و احوال من و شما رو پرسيد گفتم كه منو سارا جون داريم ميريم حمام، گفت سخته كه تنهايي ميريد، گفتم يه كاريش ميكنم، اما اصلا سخت نبود و تو هم توي وان حمامت آب بازي ميكردي اينقدر خوشگل دست و پا ميزدي كه من فقط داشتم تو رو نگاه ميكردم. تو هم لبخندهاي خوشگلتو تحويل من ميدادي. قربون اون لثه هاي بي دندونت برم ماماني. كلي تو حمام حال كردي و خسته شدي.
بعد از اينكه اومديم بيرون لباسهاتو تنت كردم و شير خوردي و خوابيدي.
ديشب پسر عمه جواد اومده بود خونمون. يعني بابايي ساعت پنج بعدازظهر زنگ زد كه داره با جواد مياد خونه. من و تو هم كه تو خواب ناز بوديم. من كه بيدار شدم سريع شام درست كردم و چاي دم كردم تا بابايي و جواد از راه برسن. تو هم مثل هميشه دختر خوب من بودي و كلي باعث افتخارم شدي.
مامان فداي تك تك سلولهات بشه الهي. دوستت دارم گل قشنگم.
راستي اينم بگم كه كلي با جواد بازي كردي و خنديدي. طوري كه ديگه شب از خستگي نق نق ميكردي و ميخواستي زودتر بخوابي.
دختر ناز مامان و بابا خيلي خيلي خيلي خيلي دوستت داريم.

img98.com Image Upload Center

img98.com Image Upload Center

img98.com Image Upload Center

سارا جونم، خانوم طلاي مامان (به تاریخ ۱۳/۱۱/۸۸)


سلام دختر گلي. دوست دارم عزيزم. خوشگل مامان ماشاءالله ماشاءالله روز به روز كه ميگذره بيشتر از قبل توجه ميكني و ديگه قشنگ با اسباب بازيهات بازي ميكني. تو اتاقت كه ميذارمت حوصله ات سر نميره و قشنگ سرگرم بازي با عروسكهاي توي تختت ميشي.
عروسك هاتو بغل ميكني و باهاشون غلت ميزني. وقتي ميام بالاي سرت ميبينم كه خسته شدي اينقدر باهاشون بازي كردي و كشتي گرفتي. خسته نباشي دختر گلم.
امشب خاله فرزانه و خاله آزاده و مامان پروين با محمد صدرا جون اومدن خونمون و شب نشيني دور هم بوديم البته شام هم آورده بودن تا دور هم بخوريم. با اينكه سه چهار ساعتي بيشتر دور هم نبوديم ولي خوب خيلي خوش گذشت. از خاله فرزانه هم يه متني به نام "من فرزند شهيد نيستم..." تو ضميمه چارديواري روزنامه جام جم چاپ شده بود كه آورده بود من خوندم. خيلي خيلي قشنگ بود. انصافاٌ حرف نداشت. خيلي تاثير گذار بود و من و بابايي كلي بهش تبريك گفتيم به خاطر اين قلم زيبايي كه داره. ميگفت از دفتر روزنامه زنگ زدن و بهش گفتن كه خيلي ها زنگ زدن و بابت اين صفحه تشكر كردن.
خلاصه اين چند ساعت آخر شب هم كلي بهمون خوش گذشت و شما هم مثل هميشه خانوم خانوم بودي. هر وقت دور و برمون شلوغ ميشه شما حسابي سرگرم ميشي و ديگه اصلا گرسنه ات نميشه خوابت هم نميگيره. ولي خوب خاله اينا كه اومدن بعد از يك ساعت بغلت كردم بهت شير دادم تو هم انگار خيلي خسته بودي شير خوردي و خوابيدي. ولي زياد نخوابيدي فقط سه ربع خوابيدي و خستگيت در رفت و بعدش سرحال و پرانرژي بيدار شدي و بازي ميكردي.
الان خوابيدي و ساعت يك و پانزده دقيقه بامداده و من دارم برات خاطره مينويسم. خيلي دوست دارم دختر گلم.
بوسسسسسسسس

حسابي وروجك شدي مامان...


سلام ساراي گلم، سلام طلا خانوم، خوبي نازنين دخترم؟ فداي اون خنده هات بشم كه وقتي به قهقهه تبديل ميشه من و بابايي دلمون برات ضعف ميره.
خيلي بلا شدي ماماني. تا وقتي كه بيداري حسابي فعاليت ميكني. وقتي هم خوابي اينقدر خوابت عميق ميشه كه انگاري كوه كندي. فعلا برنامه ات اينطوريه كه دو ساعت ميخوابي و دو ساعت بيداري. شبا هم حداكثر ديگه از ساعت 12 ميخوابي تا 9 صبح يه وقتايي هم تا 10 ميكشه.
خدا رو شكر، گوش شيطون كر خوابت خوبه. اما وقتايي كه بيداري حسابي آتيش ميريزي. جديدا هم ياد گرفتي اعتراض ميكني، غر ميزني كه بيشتر شبيه به عدم رضايت از موقعيتت هست. وقتي ميام بالا سرت و بهت ميگم چيه مامان؟ چي ميخواي دخترم؟ يه خنده اي از سرشوق تحويلم ميدي و اينقدر دست و پاهات رو تكون ميدي تا بغلت كنم. منم عشق ميكنم وقتي تو اينقدر باهوش و زرنگي.
ديروز براي امتحان يه كيسه فريزر بهت دادم كه باهاش بازي كني و از صداش آروم بشي. باورم نميشد حسابي سرگرمت كرده بود كلي باهاش بازي كردي و وقتي هم از دسترست دور ميشد با صداهايي كه از خودت در مياوردي منو متوجه ميكردي و مي اومدم ميدادم دستت و دوباره مشغول بازي ميشدي. وقتي ديدم اينقدر علاقه داري به نايلون فريزر داري يك نايلون رو باد كردم و درش رو گره زدم و دادم به دستت واي سارا جون نميدوني مامان باهاش كشتي ميگرفتي. اينقدر انگشتات رو انداختي توش و با ناخن هات فشارش دادي تا پاره شد. بعدش گريه كردي كه چرا بادش خالي شده و من اومدم بغلت كردم. از نايلون فريزر بيشتر خوشت اومد تا بادكنك. آخه تو بادكنك نميتوني ناخن بندازي، زورت نميرسه ولي تو نايلون فريزر ميتوني!!!
سارا گل مامان، خيلي دوست دارم، ديروز داشتم عكساي تولدت و يكي دو ماهگيت رو ميديدم، دلم براي روزهايي كه خيلي كوچولو بودي تنگ شد!!! به خودم گفتم واي ببين اين دختر منه، ماشاءالله بهش اصلا عكساي الانش با عكساي سه چهار ماه پيشش قابل مقايسه نيست. چقدر عوض شده، با همين حرفا بود كه اشك تو چشمام جمع شد و پيش خودم گفتم خدايا بابت اين نعمت بزرگ و هديه عزيزي كه بهم دادي ازت ممنونم ، خودت حافظ و نگهدارش باش.
دختر گلم يادم رفته بود بگم، دو ماهت كه بود بردمت دكتر ثاقب، بابابي از اينكه سرت رو همش به سمت راست ميچرخوني و اصلا به سمت چپ نميگيري گفت دكتر هم برات فيزيوتراپي نوشت كه خدايي نكرده عضلات گردنت ضعيف نشه، ولي خوب من شما رو نبردم و با راهنمايي خاله فرزانه خودم تو خونه برات فيزيوتراپي شدم!!!! متوجه شده بودم كه براي چي اينقدر سرت رو به سمت راست ميچرخوني، خاله من شبا تو رو به سمت چپم ميخوابوندم و تا صبح سرت به سمت راستت بود و شير ميخوردي، براي همين عادت كرده بودي، براي همين شيوه ام رو عوض كردم و مدام طوري به تو شير ميدادم كه سرت به سمت چپت قرار بگيره، و خدا رو شكر الان ديگه خوب خوب شدي و هيچ مشكلي نداري، و خودت ديگه به راحتي سرت رو به سمت چپت ميچرخوني و ميخوابي، امروز به بابا حسين گفتم كه اينقدر به دخترم گفتي سرت رو به راستت نذار، ديگه فقط به چپش ميخوابه!!!
اول بهمن هم كه براي چكاپ ماهيانه ات رفتيم دكتر، گفت كه خدا رو شكر سرت ديگه مشكلي نداره و خوبه خوبه.
عزيز دلم، خانوم خوشگلم، دختر نازم، شيرين تر از عسلم و دلبرم، اينو بدون كه مامان و بابا بينهايت دوست دارن و تمام زندگيشون در يه كلمه خلاصه ميشه و اونم چيزي نيست جز ســــــــــــارا جونشون.
دختر قشنگم، مواظبه خودت باش. دوست دارمت و از همينجا يراي اون صورت مثل ماهت يه بوس ميفرستم .

اينم يه سري عكس جديد از دختر گلم...


img98.com Image Upload Center

img98.com Image Upload Center

img98.com Image Upload Center


عکس داغ داغ...

اين عكس داغ امروز بعدازظهره كه سارا جونم سرشار از انرژي و بازي بود

img98.com Image Upload Center

اولين برف زمستوني...


سلام گل نازم، سلام دختر خوشگلم.
خوبي ماماني؟ خوبي عسلم؟ خيلي ازت ممنونم كه روز به روز داري خانوم تر و عزيزتر ميشي برام.
دختر نازم ديروز حدوداي ساعت 11 ظهر بود كه خاله اكرم دوست ماماني زنگ زد و گفت كه بعد از مدتها اومده تهران و ميخواد بياد خونمون. منم اينقدر از خوشحالي ذوق زده شده بودم كه بهش گفتم هر چه زودتر بياي بهتره. بيشتر كنار هم هستيم و به ياد گذشته ها يه كمي حرف ميزنيم.
خلاصه سريع كارامو كردم و شما رو آماده كردم تا خاله اكرم بياد. بهار جون هم كه اومده بود خونمون منتظر بود تا با پرنيا جون دختر خاله اكرم بازي كنه. ولي از شانس بد وقتي خاله راه ميوفته بياد به سمت خونه ما پرنيا خانوم شيطون از خستگي خوابش ميبره و خاله هر چي تلاش ميكنه بياردش اون گريه ميكنه و بدخواب ميشه براي همين از آوردنش منصرف ميشه و خودش تنهايي مياد خونمون.
ساعت حدوداي سه بعدازظهر بود كه اومد خيلي دير اومد. آخه با بچه كوچيك سخته نميشه سريع آماده شد و راه افتاد. براي همين هميشه يه كمي تاخير هست.
خلاصه با خاله كلي گپ و گفت كرديم و از روزاي خوش با هم بودنمون گفتيم و خنديديم. از زندگيهامون تعريف كرديم و اينكه چقدر با حضور دختراي نازمون زندگيمون قشنگتر شده و سختي هاش هم شيرينيه خاص خودش رو داره.
ساعت حدوداي 5 بعدازظهر بود كه بابايي از سركار اومد و عمو محمود هم اومد دنبال بهار جون. اون موقع هوا خيلي سرد بود و حسابي سوز داشت. بابايي كه اومد گفت من براي اينكه مزاحم شما نباشم و راحت باشيد ميرم خونه مامان پروين ولي خوب من نذاشتم بره. بهش گفتم اكرم جون هم دلش پيشه دخترش پرنيا جونه و ميخواد ديگه بره خونه. بيشتر از اين نميتونه بمونه. تو پيش سارا جون بمون و مواظبش باش تا من و اكرم جون بريم بيرون و يه كمي قدم بزنيم اينطوري بيشتر هم كنار هم هستيم.
از اونجايي كه باباحسين خيلي مهربونه و حسابي هواي مامان رو داره، از اين پيشنهادم استقبال كرد و گفت كه خيلي خوبه من پيش سارا جونم ميمونم و كلي با هم بازي ميكنيم تا مامانش با دوستش بره بيرون و بهش خوش بگذره.
بعدش من سريع آماده شدم و با خاله اكرم از خونه رفتيم بيرون. تا خونه داداش خاله اكرم كه پرنيا جون اونجا بود پياده رفتيم ولي نميدوني چي شد ماماني؟ ما كه از خونه زديم بيرون يه سوزي ميومد كه نگو! با اينكه لباس گرم پوشيده بوديم ولي خوب هوا سرد بود. شايد پنج دقيقه پياده روي كرديم كه ديديم داره برف مياد. واي باورمون نميشد. كلي با هم حرف زديم و زير برف راه رفتيم به ياد روزاي مجردي و دوران دبيرستان. خيلي بهمون خوش گذشت. سعي كرديم از مسيرهايي بريم كه تو اون دوران ازش خاطره داشتيم. و خيلي از خاطرات اون روزها رو هم مرور كرديم.
بعدش كه خاله رسيد به خونه داداشش من ازش خداحافظي كردم و اومدم به سمت خونه. ولي اون موقع ديگه شدت برف خيلي بيشتر شده بود و حسابي هوا زمستوني شده بود. خيلي حال كرديم و كلي زير برف راه رفتم. ولي خيلي دلم ميخواست تو و بابايي هم در كنارم بودين تا لذت زير برف راه رفتنو با شما تقسيم ميكردم. ولي خوب نميشد. براي همين به بابايي SMS دادم كه نميدوني چه برفي داره مياد!!! اونم در جوابم بهم گفت كِيف كن!! من از اين فرصت استفاده كردم و حسابي راه رفتم زير برف و خيالم از بابت شما هم راحت بود چون برات شير گذاشته بودم و تو فاصله اي كه نبودم برات كافي بود. خلاصه وقتي اومدم خونه خيس شده بودم و سر و صورتم برفي بود.
بابايي در رو كه باز كرد برام گفت حسابي حالشو برديا!!! خداروشكر كه بهتون خوش گذشته!!
منم ازش تشكر كردم بابت تمام محبت هاش. وقتي رسيدم خونه تو از خواب بيدار شدي و منم بغلت كردم و بهت شير دادم و برات تعريف كردم كه بيرون چه خبره.
پارسال كه تو دل مامان بودي و چند باري برف اومد از راه شركت به سمت خونه هميشه باهات حرف ميزدم و بهت ميگفتم كه اين دونه هاي سفيدي كه داره از آسمون مياد پايين اسمش برفه و سرد هم هست. بهت گفتم كه ماماني من راه رفتن زير بارون و برف رو خيلي دوست دارم.
خلاصه ديروز هم يكي از بهترين روزهاي با شما بودن بود. دختر ناز مامان خيلي خوشحالم كه تو رو دارم، خيلي خوشبختم كه تو رو دارم. طبق معمول روزي هزار بار خدا رو براي داشتن تو شكر گذاريم.
خدايا همه ني ني ها رو در كمال صحت و سلامت براي پدر مادرهاشون حفظ كن... آمين يا رب العالمين

اين عكسا از آرشيو چهار و پنج ماهگيته گل قشنگم

img98.com Image Upload Center

img98.com Image Upload Center

img98.com Image Upload Center

ديشب مهمون داشتيم... بهار جون


سلام دختر نازم، خوبي گل قشنگم؟ ديشب مهمون داشتيم و خاله مريم اينا اومده بودن خونمون.
با اينكه تقريبا دير اومدن ولي خوب بهمون خوش گذشت آخه خاله امتحان داشت و از دانشگاه اومده بود. بهار جون كلي باهات بازي كرد و برات جغجغه هاتو تكون ميداد.
جمعه هم خاله فرزانه و گل پسرش محمدصدرا ميان و هفته بعدش هم عمو مهدي و محمدصادق ميان.
شنبه هم مامان گل و عمه و عمو و زن عمو ميان خونمون، آخه مامان گل وقت دكتر داره دوباره.
شبها كه ميخواي بخوابي من كنارت دراز ميكشم، به پهلو ميشي و يه دستت رو ميذاري روي صورتم يه دستت هم ميذاري زير صورتم. بعد صورتت رو ميمالي به من و باهام حرف ميزني تا خسته ميشي و بعد مي مي ميخوري و ميخوابي.
صبح ها هم همينطوري بيدار ميشي كنارت كه دراز ميكشم خودتو ميمالي به من انگار خستگيت در ميره!!!

سارای مامان من دوست دارم تمام این روزها رو به خاطر بسپارم. دوست دارم وقتی بزرگ شدی و نشستی کنارم بغلت کنم و بهت بگم که چه روزهایی رو در کنار هم گذروندیم و من از داشتن تو چقدر خوشحال بودم و احساس رضایت میکردم.

عزیز دلم دختر مهربونم خوشگل نازم اینو بدون که تو این دنیا هیچ چیز مهمتر از آسایش و آرامشی نیست که ما سه تایی در کنار هم داریم. برای همین من تمام تلاشم رو میکنم که لحظه ای ناخوشی برات پیش نیاد.

دوست دارم نازنین دخترم. دوست دارم عسل بانو...  

 

سارای گلم پنج ماهگیت مبارک مامانی...

سلام گل قشنگم، فداي اون صورت مثل ماهت بشم الهي. عزيز دلم مثل برق و باد ميگذره ها الان تو 151 روزه شدي. يعني 151 روزه كه تو پيش ما هستي واي ي ي ي ي خدايا شكرت به خاطر اين دختر نازي كه به من دادي. خدايا خودت مواظبه همه ني ني هاي ناز باش و هميشه ساراي گلمو در پناه خودت حفظ كن، سالم و سلامت. آميــــــــــــــــــــــــن يا رب العالميـــــــــــــــــــــــن

عزيز دلم امروز رفتيم دكتر براي چكاپ ماهيانه ات. دكتر ثاقب ازت تعريف كرد فقط چند تا مورد داشتي.
يكي اينكه هنوز نافت اون جور كه دكتر گفته نشده بود و گفت دوباره بايد چسب بزنم تا خوشگلتر و نازتر بشه. بعدش بهم گفت شايد اين دختر 20 ساله ديگه خواست مايو دو تكيه بپوشه بايد نافش خوشگل باشه تا بتونه از پوشيدن مايو دو تيكه لذت ببره.
بعدش در مورد ايستادنت گفت كه فقط روزي دوبار اونم يك دقيقه بايد روي پا به ايستي چون هنوز استخوانهات نرمه و خدايي نكرده باعث نشه وزنت روي پاهات بيافته و پاهات تغيير شكل بده (يعني در اصطلاح عام پرانتزي بشه).
گفت تو روروئك هم شش ماهش تموم شد بذارش.
برات قطره ويتان نوشت كه حاوي ويتامين هاي روي و آهن هم هست غير از ويتامين هايي كه تو قطره مولتي ويتامينت بود، براي همين گفت از اين به بعد اينو بهش بده. ولي چون قطره مولتي ويتامينت مونده بود و تازه گرفتيم و Baby Juice هست گفت يك روز در ميان از اين بدم تا تموم بشه.
در مورد حساسيتت نسبت به لبنيات و شير گاو هم گفت كه اگه من شير كم لاكتوز بخورم ديگه تو نسبت بهش حساسيت نشون نميدي.
براي اگزمايي كه پشت گوش راستت ايجاد شده يه پماد داد تا بزنم و انشاءالله كه زودي خوب ميشه و ديگه باعث اذيتت نميشه.
خيلي دوست دارم و عاشقتم دختر گلم.
فقط يه چيز خيلي مهم گفت و اون هم اين بود كه اين ماه به نسبت ماه پيش فقط 350 گرم وزن اضافه كردي و قدت هم بلند نشده همين منو خيلي ناراحت كرد

بابايي هم به دكتر گفت آقاي دكتر مامانش اصلاً به خودش و خوردو خوراكش نميرسه!!!!!
دكترم منو دعوا كرد و گفت خواهشاً فعلا تا 6 ماهه ديگه رژيمو بذار كنار بعدش خواستي رژيم بگير.
خوب بخور تا شيرت مقوي بشه بچه وزن بگيره.
منم با عرض شرمندگي گفتم چشم. من به خودم ميرسم ولي خوب نميدونم چرا اين ماه كم وزن اضافه كرده!!! گل قشنگم من مواظبت هستم، ولي تو هم مواظبه خودت باش و خوب وزن بگير. من كه تا صبح بهت شير ميدم، در طول روز هم كه ماشاءالله خوب شير ميخوري، پس چرا اين ماه اينقدر كم وزن گرفتي؟؟؟؟!!!!!! خيلي عجيبه برام.

**************************************************************************
البته اينم بايد بگم كه ديشب موقع شام وقتي اومدم غذا رو بكشم توي ديس، يه دفعه سرم گيج رفت و سقف اتاق دور سرم ميچرخيد بعدش از حال رفتم و افتادم زمين، اينقدر ترسيدم كه داد زدم داره زلزله مياد چون حركت سقف اتاق خيلي به چشمم زياد ميومد. چشمام كاسه خون شده بود و بابايي حسابي ترسيده بود، شما هم خوابيده بودي خدا رو شكر.
بابايي هم زنگ زد به دايي حسين و ازش خواست كه بياد منو ببره دكتر. چون بايد يكي مواظب تو ميبود. دايي حسين اومد و من هم آماده شدم رفتم دكتر. دكتر فشارمو گرفت و گفت كه فشارت خيلي پايينه. برام سرم و سه چهار جور آمپول نوشت كه همه رو ريختن تو سرم و من هم يكي ساعتي خونه نبودم تا توي درمانگاه سرمم تموم شد و بعد دايي حسين منو آورد خونه.
دستش درد نكنه بنده خدا نصفه شبي اذيتش كرديم.
وقتي اومدم خونه حالم خيلي بهتر بود و فقط سرم درد ميكرد. شام خوردم و دوتايي با هم رفتيم خوابيديم. صبح كه از خواب بيدار شدم حالم خوب خوب بود. خودم ديشب به بابايي گفتم كه ضعف كردمو فشارم اومده پايين ولي بابايي ميگفت كه فكر كنم فشارت رفته بالا. خلاصه ديشب هم به خير گذشت (اين نيز بگذرد...) خوب يه وقتايي پيش مياد و كاريش نميشه كرد. شايد يه وقتايي صبح ها كه از خواب بيدار ميشم شما هم همزمان با من بيدار بشي و اون موقع من فرصت خوردن صبحانه رو ندارم براي همين با يه كيك يا چاي و خرما خودمو سير ميكنم و وعده صبحانه و ناهارم رو يكي ميكنم. تازه گي ها هم بابايي شبا دير ميره باشگاه و حدود ساعتاي يازده شب مياد خونه براي همين وقت خوردن شام خيلي دير ميشه فكر كنم براي همين بود كه ديشب يه دفعه حالم بد شد. از اين به بعد بايد يا بابايي زودتر بره باشگاه يا من قبل از اينكه اون بياد يه چيزي بخورم. تا حالم مثل ديشب نشه.

البته وزنم كمتر از يكي دو ماه پيش شده ولي خوب هنوز جا دارم مخصوصا هنوز شكمم اون جور كه بايد جمع نشده و بايد با دراز و نشست و رژيم گرفتن جمعش كنم كه با صحبت هاي امروز دكتر فعلا براي رژيم دست نگه ميدارم. ولي دراز و نشست و ورزش هاي شكمي رو حتما انجام ميدم. امروز كه رفتم دكتر وقتي گفت وزنت شده 7750 خيلي جا خوردم. براي همين تمام سعيم رو ميكنم كه مثل قبل وزنت به خواست خدا خوب رشد كنه و قدت هم روز به روز بلندتر بشه و دختر خوبم، روز به روز خوشگل تر و نازتر و عزيزتر و عسل تر و گل تر و .... بشه.
ساراي مامان الان داري با بابا بازي ميكني و باهات حرف ميزنه تو هم اينقدر قشنگ باهاش حرف ميزني و به صحبت هاش ميخندي كه يه وقتايي آب دهنت ميپره تو گلوت و منو بابايي دلمون ضعف ميره برات. عزيزم دلم اميدوارم كه هميشه شاد و خوشحال باشي و از زندگيت لذت ببري.
به خدا ميسپارمت دختر گلم، ساراي نازم.
بوسسسسسسسسسسسسسسس

اينم چند تا عكس خوشگلللل از دختر نازم.

سارا جون وقتي لبهاتو اينجوري ميكني من كه قلبم ميخواد از سينه در بياد، خيلي ناز ميشي گل قشنگم.
img98.com Image Upload Center

قربون خنده هاي قشنگت برم من
img98.com Image Upload Center

فداي نگاه قشنگت بشم مامان
img98.com Image Upload Center

سارا جون، بابايي الان گفت از قول اون بگم كه خيلي دوست داره و حضورت باعث گرم شدن بيش از بيش زندگيمون شده.