سارا جون شيطون و جغجغه هاش!
عزيز دلم وقتي خوابت مياد و دلت ميخواد بياي تو بغلم و بخوابي اينقدر قشنگ منو متوجه ميكني و با صداي گريه مهربونت ميگي مامان من خوابم مياد كه دلم ميخواد از سينه در بياد.
سارا جان نميدوني مامان چقدر بهت وابسته شدم. هيچ جا نميتونم بدون تو برم. همش بايد در كنارت باشم تا آب تو دلت تكون نخوره.
راستي روز چهارشنبه هفته پيش دوستاي مامان (از همكاراي شركت) اومدن ديدن من و شما. خيلي خوشحال شدن وقتي تو رو ديدن و كلي ازت تعريف كردن. شما هم خانم بودي و بعد از چند دقيقه تو بغلم خوابيدي و اجازه دادي كه ما بعد از مدتها با هم بشينيم و صحبت كنيم. دستشون درد نكنه كلي زحمت كشيدن و براي شما هديه آوردن. راستي سوغاتي هم از شهر مقدس مكه و شهر زيباي فرانسه برات آورده بودن و حسابي منو شرمنده كردن. بازم ازشون به خاطر لطف و محبت زيادي كه به ما داشتن و به يادمون بودن ممنونم.
عزيز دلم روز به روز داري بزرگتر ميشي و دل مامانو آب ميكني. دست و پا زدنت خيلي نظم پيدا كرده و صداهاي بلند از خودت در مياري. وقتي باهات حرف ميزنم سعي ميكني كه تو هم حرف بزني و لبهاتو حركت ميدي. يه وقتايي هم با صداهايي كه از خودت در مياري و شبيه به اقو اقو كردنه منو و بابايي و ذوق زده ميكني. خلاصه حسابي منو باباحسين و با اين كارات كشتي.
دخترم، گل قشنگم، سپيده صبحم با تمام وجود دوست داريم و براي موفقيتت تلاش ميكنيم...
آهستگی!
خواهش مي كنم كمي آهسته تر!
يك لحظه توقف كنيد.
خواهش مي كنم.
در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.
این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند.
سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدمهایش کاست و چند ثانیهای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.
یک دقیقه بعد، ویلونزن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بیآنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسهاش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.
چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،
کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه سالهای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلونزن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلونزن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدینشان بلا استثنا برای بردنشان به زور متوسل شدند.
در طول مدت ۴۵ دقیقهای که ویلونزن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بیآنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلونزن شد. وقتیکه ویلونزن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.
هیچکس نمیدانست که این ویلونزن همان (جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازندهی یکی از پیچیدهترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، میباشد.
جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامهای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیشفروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.
این یک داستان حقیقی است،نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتنپست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت های مردم بود.
نتیجه: آیا ما در شرایط معمولی وساعات نامناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظهای برای قدردانی از آن توقف میکنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره میتوانیم شناسایی کنیم؟
یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد،
اگر ما لحظهای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟
شعار ملت شهید پرور و همیشه در صحنه ......
تا انقلاب مهدی مواظب خودت باش.
از قول یک دوست .........
مردان پیامبر شدند؛
و زنان مادر؛
قداست پیامبران را توانستهاند به زیر سوال ببرند؛
ولی قداست مادران را هرگز..!
................................................................
همسرم!
تو برترین واژه هستی هستی.
اي كيو! يه كم بيشتر فكر كن
هنگامي كه ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز كرد، با مشكل كوچكي روبرو شد
آنها دريافتند كه خودكارهاي موجود در فضاي بدون جاذبه كار نمي كنند (جوهر خودكار به سمت پايين جريان نمي يابد و روي سطح كاغذ نمي ريزد... )
براي حل اين مشكل آنها شركت مشاورين اندرسون را انتخاب كردند ...
تحقيقات بيش از يك دهه طول كشيد، 12 ميليون دلار صرف شد و در نهايت آنها خودكاري طراحي كردند كه در محيط بدون جاذبه مي نوشت زير آب كار مي كرد، روي هر سطحي حتي كريستال مي نوشت، و از دماي زير صفر تا 300 درجه سانتيگراد كار مي كرد !!!
اما روس ها راه حل ساده تري داشتند
آنها از مداد استفاده كردند !
نتیجه :
اين داستان مصداقي براي مقايسه دو روش در حل مسئله است :
1. تمركز روي مشكل ( نوشتن در فضا ! )
2. يا تمركز روي راه حل (نوشتن در فضا با خودكار !!!)
دیب رخ
یادتون هست حسین رفیعی مجری نیم رخ بود؟
هی می گفت هپت هپت هپتاد و هپت.
...
امروز از هپت هپت هشتاد و هشت هم یک ماه گذشته و شده هشت هشت هشتادو هشت.
کوچکتر که بودیم دل بزرگتری داشتیم.....
حالا که بزرگ شدیم چقدر دلتنگیم.
میلاد امام رضا مبارک
Always do what you want, and say what you feel, because those who mind don’t matter, and those who matter doesn’t mind.
Dr. Seuss
Just kidding.....I am only joking,
همسر عزیزم
قبل از اینكه تو از مسافرت برگردی ، فقط می خواستم كه در مورد یك تصادف خیلی خیلی كوچكی كه من با خودروی پیكاپ مان وقتی كه می خواستم آن را در پاركینگ بگذارم داشتم ، چیزی را بدانی ،خوشبختانه برای من اتفاق بدی نیافتاد و من صدمه جدی ندیدم ، پس اصلا نگران حال من نباش. من داشتم از "وال مارت" به خانه بر می گشتم و زمانی كه می خواستم ماشین را در پاركینگ بگذارم ،اشتباها به جای اینكه پایم را بر روی ترمز بگذارم ، پدال گاز را فشار دادم. در پاركینگ اندكی خم شد ، اما خوشبختانه پیك آپ بعد از اینكه به ماشین تو خورد ، ایستاد. من واقعا متاسفم ، اما میدانم كه تو با قلب مهربان و شخصیت بزگوارانه ای كه داری ، مرا خواهی بخشید.نمیدانی كه چه اندازه تو را دوست دارم مهربانم.
یك عكس از صحنه تصادف برایت می فرستم تا خیلی نگران نباشی.

مشتاقانه در انتظار آغوش گرمت هستم.
همسر دوست داشتنیت
راستی ، دوست دخترت هم زنگ زد !!اختصاصی ؛ لطفاً برسد به دست ساراي عزيز
شب میوزد به باغچه... سارا! چه میشود؟
آینده چیست؟ حدس بزن ... ها! چه میشود؟
گاه از خودت بپرس که حالا که مانده است
گاه از خودت بپرس که فردا چه میشود؟
سارا درخت کوچک همسایه سوخته است
مرگی همیشه میوزد اینجا... چه میشود؟
سارا حیاط کوچک ما نقشهی جهان
بعد از گذشت یک سده آیا چه میشود؟
سارا مرا کنار همین حوض دفن کن
دفترچههای شعر من اما ...چه میشود؟
سارا نماز صبح... شب قهوههای تلخ
سجاده و نیایش و خرما چه میشود؟
می دانم آخر از پس این حرفهای سرد
اندوه چشمهای تو... دریاچه میشود
بس می کنم.. ببین .. چای میخوری؟
شب روشن است بیهده ما را چه میشود؟
حتما بدوز دکمهی پیراهن مرا
بگذار بنگریم که فردا چه میشود

وقتی روزهای گذشته امون رو مرور میکنیم می بینیم که همچین هم که میگن زود نگذشته ها.