عزيزم مامان سرماخورده، ببخشش...
صبحت بخير. خدا رو شكر ديشب راحت خوابيديم، يعني از خستگي بيهوش شديم. مامان جان امروز اربعين امام حسين (ع) است و تقريبا چهل و يكي دو روز پيش بود كه من جوابم آزمايشمو گرفتم (يعني شب تاسوعاي حسيني) واي چه شبي بود! وقتي كه فهميدم شمارو تو دلم دارم!!!!!
خدا انشاءالله كه همه ني ني ها رو حفظ كنه و سالم، سلامت و صالح به پدر و مادراشون عطا كنه. ماماني ديشب ميدوني چه خوابي ديدم؟ خواب ديدم كه رفتم سونوگرافي و شما رو ديديم خدا رو شكر خيلي بزرگ شده بودي و ديگه كاملاً مي تونستم ببينمت صداي قلب مهربونت و هم مثل يه موزيك ملايم و قشنگ داشت پخش ميشد. باباحسين ميگه ديشب تو خواب كلي قربون صدقه اش مي رفتي و مي گفتي كه "مامان الهي من فدات بشم، چقدر دوست دارم"

فكر كنم بابا حسوديش شده بود (چشمك).

ديروز بابا حسين حقوق گرفت و به من زنگ زد گفت كه بيا بريم شهروند خريد كنيم، من ساعت هفت و نيم بود كه از شركت اومدم بيرون وقتي رسيدم پونك رفتم تو شهروند منتظر بابايي شدم، اينقدر گرسنه ام بود كه رفتم يه نون فانتزي خريدم و شروع كردم به خوردن!! ماماني خيلي گرسنه ام بود، بعدش يه نيم ساعتي چرخيدم تا بابايي اومد و با هم خريد كرديم و اومديم خونه يه شام حاضري زديم به بدن و من نماز خوندم و بيهوش شدم، ولي بابايي ميگه تا ساعت 5 خوابش نبرده، من كه تا اون موقع سرفه مي كردم بابايي برام چهارتخمه دم كرد و آورد داد بهم گفت اينو بخور انشاءالله كه راحت ميخوابي، ولي خوب من متوجه سرفه هام نشدم اينقدر كه خسته بودم، صبح بلند شدم از گرسنگي ناي حرف زدن نداشتم به باباحسين گفتم من سيب خوردم ولي خوب بازم گشنمه، بابايي بلند شد و يه صبحانه توپ داد زديم به بدن، الان هم كه دارم براي شما خاطره مي نويسم خدا رو شكر حالم خوبه فقط يه كمي بدنم درد ميكنه ميدونم كه وقتي سرفه ميكنم به شما خيلي فشار مياد ولي خوب چاره اي ندارم عزيزم، فقط اينو بدون كه من عاشقانه دوستت دارم، و تمام تلاشمو ميكنم كه شما تو بهترين شرايط بزرگ بشي و رشد كني.
ماماني! اينو بدون كه من و بابايي خيلي دوست داريما.

دوست داريم تا هميشه بودن...
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۸۷ ساعت 12:9 توسط یک زوج
|
وقتی روزهای گذشته امون رو مرور میکنیم می بینیم که همچین هم که میگن زود نگذشته ها.