قربونت برم نفس مامان...

سلام به نفس مامان، قربونت برم الهي كه وقتي بغلت ميكنم صورتت رو ميچسبوني به صورتم و ميخندي. خيلي دوست دارم عزيز دلم. امروز با اتفاقي كه افتاد واقعا حضور خدا رو تو زندگيمون حس كردم. خيلي حالم متغير شد و حسابي اشكم دراومد. ساراي مامان، خيلي خوشحالم كه تو و باباي رو دارم. خدا رو شكر ميكنم و ازش ميخوام كه هميشه سالم و سلامت و تندرست در كنار هم روزهاي خوب و خوشي رو سپري كنيم.

عسل مامان از خدا ميخوام كه تو اين روزها كمكمون كنه تا هر چه به صلاحمون هست رو پيش رومون قرار بده تا روزهاي آينده، روزهاي به ياد ماندني بشه برامون.

سارا جونم، خوشگلم، امروز مامان تونست كارهاي اداريشو تموم كنه و خدا رو شكر با موفقيت هم به اتمام رسيد.
دختر قشنگم دوست دارم خدا رو شكر كه حالت خوب شد ماماني. ميبوسمت...

دوباره اسباب كشي...

سلام گل نازم، سلام به روي ماهت به چشمون سياهت...
خوبي خوشگل مامان؟ نفسم الان تو خواب نازي و ساعت هشت و نيمه صبح روز جمعه است، چهارشنبه دو هفته پيش صاحبخونه اومد دم در و گفت كه متاسفانه خودش ميخواد بياد اينجا زندگي كنه و ما مجبوريم كه از اينجا جابه جا بشيم :( خيلي باعث ناراحتيه چون پارسال كه تو دل ماماني بودي و ما اومديم اينجا ساكن شديم خيلي سختي كشيديم، و بنا به اين داشتيم كه دو سه سالي اينجا بمونيم تا خونمون آماده بشه، ولي متاسفانه صاحبخونه اولي اينجا رو فروخت به ايني كه الان ميخواد بياد بشينه براي همين ما مجدداً بايد جابه جا بشيم و با بابايي دنبال خونه هستيم، ماماني اوضاع خونه خيلي بده، هر روز گرونتر و گرونتر ميشه. اصلا نميتونم اين همه سختي رو با هم تحمل كنم. هر چند اميدم به خداست و ميدونم كه خودش مراقب همه چيز هست و تنهامون نميذاره ولي خوب يه وقتايي صبرم كم ميشه.
دختر نازم تو الان ديگه هشت ماه و بيست و چهار روزته و هزار ماشاءالله خانومي شدي براي خودت، ديگه كامل چهار دست و پا ميري و خونه رو دور ميكني. يه وقتايي هم با گرفتن لبه مبل و ميز و ... سعي ميكني كه بلند بشي، آفرين به تو شيرين عسلم، ولي بايد خيلي مراقبت بود و يه لحظه هم ازت غافل نشد چون يه دفعه يه بلايي سر خودت مياري. خوشگل نازم، ساراي خوبم، اين روزها كه دنبال خونه و جابه جايي هستيم يه فكرايي هم به سرمون زده كه شايد عملي بشه تو اين اوضاع. توكلمون به خداست، هر چي خدا بخواد همون ميشه، خداي مهربون كه براي بنده هاش بد نميخواد، پس همه اميدم به خداي بالاي سرمونه. بابا تو فكر رفتن به شاهرود هم هست و داره به اين موضوع هم فكر ميكنه. با خاله فرزانه و عمو مهدي و باباحسن هم مشورت ميكنه و داره سبك سنگين ميكنه كه بهترين راه رو در پيش بگيره. دختر پاك و معصومم، برامون دعا كن و از خدا بخواه كه تنهامون نذاره و لحظه به لحظه همراهمون باشه تا دلمون قرص باشه و خيالمون راحت.
نفس مامان و بابا، ساراي خوب و نازم بدون كه خيلي دوست داريم و هر كاري ميكنيم تا تو در بهترين شرايط زندگي كني.
بوسسسسسسسسس محكم از طرف من و باباحسين كه الان اينجا نشسته...


 

سارا جونم چهار دست و پا ميره...

سلام عسل خانوم، سلام نفس خانوم، خدا رو شكر كه روبه بهبودي هستي ماماني. انشاءالله كه به حق علي هر چه زودتر خوبِ خوب بشي و ديگه هيچ علائمي از بيماري تو بدنت نباشه عزيز دلم. خيلي دوست دارم نفس مامان. وقتي سرفه ميكني يا آّبريزش بيني داري اينقدر غصه ميخورم، بعدش به خودم ميگم خوب بچه است ديگه، مريض ميشه. بعد برات دعا ميكنم كه انشاءالله هر چه زودتر خوب بشي و مثل قبل سرحال و پرانرژي بازيگوشي كني. دختر قشنگم ماشاءالله ماشاءالله داري چهار دست و پا رفتن رو ياد ميگيريا. خيلي با احتياط به حالت چهار دست و پا ميشي و يه چند دقيقه به همون حالت ميموني تا تعادلت رو حفظ كني بعد با نهايت دقت و مواظبت يه قدم برميداري و دوباره مكث ميكني تا تعادلت رو حفظ كني بعد دوباره قدم بعدي رو برميداري. سه چهار قدم كه ميري بعدش خسته ميشي و رو زمين ولو ميشي و استراحت ميكني ولي سينه خيز ديگه همه جاي اتاق رو طي ميكني. ديروز تا سرمو ازت برگردوندم ديدم نيستي. دنبالت گشتم ديدم زير ميزناهارخوري داري با جغجغه هات بازي ميكني. بعد كه صدات كردم و گفتم سارا جونم كجا رفتي مامان؟ يه خنده اي از سر شيطنت بهم كردي و دستات رو گذاشتي روي هم و پاهات رو تكون دادي! اي دختر بلاي مامان. خيلي دوست دارم خانومم. خوشگلم. خدا همه ني ني ها رو براي پدر مادرهاشون حفظ كنه، تو رو براي ما نگه داره ايشاءالله.
ساراي خوبم، دختر نازم، خيلي خيلي خيلي دوست دارم.

******************************************

از همه مامانا و ني ني هاي ناز ني ني سايت كه تو وبلاگ سارا جون كامنت گذاشتن ممنونم. خدا كوچولوهاتونو سالم و سلامت براتون حفظ كنه. آمين...

دومین مروارید سارا جون... (این پست مربوط به تاریخ 13/02/89)

سلام ساراي مهربونم، عزيز دلم، نفسم. خوبي مامان؟ انشاءالله كه روز به روز حالت بهتر از قبل بشه عزيزم. قربونت برم الهي كه ديشب داشتم ديوونه ميشدم. نميدونستم بايد چيكار كنم تا بتوني راحت بخوابي؟ همش راه بينيت بسته ميشد و نميتونستي نفس بكشي و راحت بخوابي. هر چي برات قطره ميريختم و كمكت ميكردم فايده نداشت. از خدا خواستم خودش بهت كمك كنه تا بتوني راحت بخوابي. دو ساعتي نشستم بالاي سرت تا ديدم خوابت سنگين شده و راحت خوابيدي منم خوابيدم. خيلي خسته بودم. ولي با خيال راحت خوابيدم چون از حال تو مطمئن شدم. عزيز دلم ديشب دومين دندونت هم ديدم. مباركت باشه دختر نازم. انشاءالله كه هميشه سالم و سلامت باشي عسل مامان. بغل دندون قبليت در اومد يعني پايين سمت راست. الان ديگه خيلي دندونات تيز شدن. همش با حرص دست منو ميكني تو دهنت و گاز محكم ميگيري. يا يه وقتايي كه تو بغل من يا بابايي هستي شونه مون رو گاز ميگيري. خيلي هزار هزار ماشاءالله بلا شدي. خدا خودش پشت و پناهت باشه عزيز دلم.
دوست دارم ماماني. هر چه زودتر خوب شو كه من طاقت مريضيتو ندارم خوشگلم. ميدوني كه دلم خيلي كوچيكه و تاب ديدن ناراحتيت رو ندارم. وزن كم كردي و دارم سعي ميكنم مواد مقوي بدم بهت تا وزنت برگرده تاج سرم. ولي با اين حالي كه داري خوب غذا نميخوري سوپ ماهيچه و ... كه درست ميكنم نميخوري ولي غذاي ما رو يه كمي ميخوري.
خلاصه اينكه تمام زندگيمون تو هستي سارا جانم... مواظبه خودت باش.

خدايا الان چند دقيقه اي مونده به اذان ظهر، قسمت ميدم به اميرالمومنين (ع)، به فاطمه زهرا (س)، به اين وقت عزيز همه مريضا رو شفاي عاجل عنايت بفرما، ساراي خوب منو هم هر چه زودتر سالم و سلامت گردان. الهي آمين...

خدايا شكرت كه حال دخترم بهتره...

سلام نفس مامان، قربون اون صورت ماهت برم من. خدا رو شكر كه حالت بهتره، البته هنوز بيماري تو بدنت هست ولي خوب خيلي از چند روز پيش بهتري.
آبريزش بينيت خيلي زياده و سرفه هات. فعلا كه داري آنتي بيوتيك ميخوري، البته كمي اسهال هم داري كه فكر ميكنم به خاطر عوارض آنتي بيوتيك باشه. انشاءالله كه به حق علي چيزي نيست و روبه بهبودي هستي دختر نازم. نميخوام دوباره ببرمت دكتر. ميخوام خيالم راحت باشه كه مشكلي نيست ولي يه وقتايي كه گريه ميكني و بيقرار ميشي نگرانت ميشم و نميدونم بايد چيكار كنم.

خدايا خودت كمك كن حال دخترم خوب خوب بشه و مثل هميشه شاد باشه و بخنده. آمين

ساراي مامان، اينو بدون كه عاشقانه دوست دارم...

دخترم مريض شده...

سلام دختر نازم، الهي من برات بميرم كه مريض شدي. ساراي خوبم روز چهارشنبه صبح كه با هم رفتيم خونه مامان پروين تا تو رو بذارم اونجا و برم دنبال يه سري كارهاي اداريم، تو خواب بودي، براي همين با كالسكه رفتيم وقتي گذاشتمت اونجا، رفتم يه سرلاك برات خريدم و اومدم دادم به مامان پروين تا بهت بده و گرسنه نموني تا من برگردم عزيز دلم. رفت و برگشتم حدود سه ساعت و نيم طول كشيد، وقتي برگشتم خونه مامان پروين دلم برات يه ذره شده بود، براي همين سريع دستامو شستم و بغلت كردم تو هم بهم خنديدي و خوشحالم كردي. عسل مامان با هم بازي كرديم و بعد از چند دقيقه دو تايي حاضر شديم و راه افتاديم به سمت خونه، ولي تو راه برگشت خونه يه كمي خريد هم كرديم كه براي خونه لازم بود، وقتي برگشتيم خونه تو خيلي خوابت ميومد ولي اصلا نخوابيدي و همش بيقراري ميكردي. من هم كه خريد كرده بودم و بايد جابه جاشون ميكردم بيخيال شدم و شروع كردم باهات بازي كردن و ... تا يه كمي آروم بشي و بتوني راحت بخوابي، بهت شير دادم كه بخوابي ولي تا چشمات بسته ميشد و من از كنارت بلند ميشدم بيدار ميشدي. براي همين خيلي سعي به خوابوندنت نكردم تا اينكه ساعت شد شش بعدازظهر و بابايي از سركار اومد، همون موقع داشتي شير ميخوردي و چشمات بسته شده بود كه تا بابايي سلام كرد و من جوابش رو دادم چشماتو باز كردي بهش خنديدي و شروع كردي به دست و پا زدن. بابايي هم كلي قربون صدقه ات رفت و دست و روشو شست و تو رو بغل كرد و شروع كرد باهات بازي كردن. من هم رفتم تا به كارام برسم و شام درست كنم، اما مدت زيادي نگذشت كه يه دفعه ديدم انگاري يه چيزي سر گلوت گير كرده و نميتوني قورتش بدي ، داد زدم به بابايي گفتم حسين سارا چش شده؟ مراقبش باش و سريع اومدم پيشت كه ديدم حالت بهم خورد و استفراغ كردي، خيلي ترسيده بودم براي همين داخل دهنت رو نگاه كردم و ديدم كه چيزي نيست گفتم شايد اسباب بازي كردي تو دهنت!
خلاصه اين به خير گذشت تا اينكه ساعت شد 10 شب كه بابايي بغلت كرده بود و راه ميبردت كه بخوابي يه دفعه منو صدا كرد و گفت كه انگاري سارا تب داره منم اونم بغلت كردم گفتم آره انگاري تب داره، بعد دماسنج گذاشتم برات ديدم 38.5 درجه تب داري، گفتم وا چرا سارا تب داره؟ چي شده بچم؟ بابايي گفت چيزي نيست شايد زياد تقلا كرده دماي بدنش رفته بالا. لباسهاشو در بيار بذار بدنش خنك بشه. من هم لباسهاتو در آوردم و بردمت روي تخت و بهت شير دادم تا بخوابي، همش بيقراري ميكردي و غلت ميزدي ولي چشمات بسته بود، گاهي هم تو خواب ناله ميكردي بهت قطره استامينفون دادم تا تبت بياد پايين كه دوباره استفراغ كردي و همش رو برگردوندي. بيخيال شدم، البته به بابايي گفتم كه بيا ببريمش آتيه ولي اون گفت يه كمي صبر كن اگه با استامينفون تبش پايين نيومد ميبريمش. خلاصه با كلي قصه و لالايي و موسيقي و ... خوابت برد من هم كنارت خوابم برده بود كه يه دفعه ساعت 3 نصفه شب از خواب پريدم و ديدم كه داري تو تب ميسوزي، از ترس نميدونستم چيكار بايد بكنم، فقط بابايي رو صدا زدم و گفتم بلند شو سارا داره تو تب ميسوزه، خيلي خطرناكه بايد زودتر ببريمش دكتر. تو هم خواب بودي و تو خواب همش ناله ميكردي، الهي برات بميرم مامان. انشاءالله همه درد و بلاها ازت دور باشه و بياد تو تن من. خلاصه همون موقع حاضر شديم و تو رو كه يه بادي بيشتر تنت نبود پيچيدم لاي پتو و راه افتاديم به سمت بيمارستان. اون موقع شب حسابي بارون ميباريد و هوا سرد شده بود. من و بابايي هم خيلي خيلي نگرانت بوديم كه چرا حالت اينطوري شده. رسيديم به بيمارستان و حدود يه نيم ساعتي معطل شديم تا دكتر اطفال رو صدا زدن تا اومد جونم به لبم رسيد. اونم تو رو معاينه كرد و گفت كه يه ويروسيه كه جديد اومده و خيلي ها رو مريض كرده و برات دارو نوشت يه آمپول هم برات نوشت كه همون موقع زدي تا از حالت تهوعت جلوگيري كنه. بابا حسين تو رو برد تواتاق تزريقات و من پشت در بودم وقتي صداي گريه ات رو شنيدم قلبم داشت از سينه در ميومد، عزيز دلم بغلت كردم و تو بغلم آروم گرفتي و خوابيدي. بعد راه افتاديم به سمت خونه حدود ساعت 5 صبح بود كه رسيديم خونه، هنوز تب داشتي و گريه ميكردي و من هم بهت شير دادم با اينكه بايد يكي دو ساعت بعد از آمپولت چيزي نميخوردي ولي خوب تحمل نداشتي و گريه ميكردي من هم بهت شير دادم بعد از چند دقيقه كه از شير خوردنت گذشت بهت قطره استامينفون دادم تا تبت پايين بياد ولي تو با يه سرفه كردن هر چي خورده بودي برگردوندي (الهي برات بميرم كه اينقدر اذيت شدي). حدود ساعت 6 و نيم صبح بود كه به سختي خوابت برد. بابايي هم كنارت خوابيد من هم كنارت نشستم و پاشويه ات كردم و بعد از اينكه از پايين اومدن تبت مطمئن شدم خوابيدم، آخه خيلي خسته بودم و خوابم ميومد. نميدونم زمان چطور گذشت كه ساعت 9 صبح با اضطراب شديدي از خواب پريدم وقتي دستم رو گذاشتم روي صورتت ديدم دوباره داغي، دنيا داشت رو سرم خراب ميشد. تو خواب هم ناله ميكردي ولي از فرط خستگي و بيخوابي چشمات رو بسته بودي. بابايي رو صدا كردم و گفتم بلند شو كه سارا دوباره شديد تب داره مجددا كه تبت رو چك كردم نزديك به 40 درجه داشت ميرسيد رفتم دستمال رو خيس كردم و مجدد گذاشتم روي سرت، تو هم گريه ميكردي و بيقرار شده بودي حسابي. حاضر شديم و به سمت مطب دكتر ثاقب به راه افتاديم با عجله رفتيم تو و دكتر تو رو معاينه كرد گفت واي چقدر اين بچه تب داره چرا بهش قطره ندادي؟ گفتم دادم ولي حالت تهوع داره همه رو برگردوند! گفت خوب چرا شياف استفاده نكردي؟ من يه لحظه به خودم اومدم و خودم رو لعنت كردم كه چرا اصلا به شياف فكر نكرده بودم. البته تقصير دكتري بود كه نيمه شب برده بودمت اون بايد بهت شياف ميداد چون من بهش گفته بودم كه تو حالت تهوع هم داري!؟؟!!!
خلاصه دكتر ثاقب بعد از شنيدن صداي قلبت و ... گفت كه حتما بايد ببريش بيمارستان بستري بشه تا تبش كنترل بشه و ازش نمونه بگيرن ببينن علت تبش و عفونت داخل بدنش چيه؟ ويروسيه ؟ يا ميكروبي ؟ من دل تو دلم نبود و همينطور صلوات ميفرستادم و از اميرالمومنين كمك ميخواستم، بعد از اينكه از مطب دكتر اومديم بيرون سريع به سمت بيمارستان آتيه راه افتاديم تا اونجا بستريت كنيم، وقتي رفتيم پيش دكتر اطفال تا نامه بستري دكتر ثاقب رو تاييد كنه گفت كه ما به علت تغيير و تحولي كه تو بخش اطفال داريم نميتونيم بستري كنيم چون ممكنه بچه هاي ديگه ازش بگيرن. براي همين ما با كمال نااميدي و در اوج نگراني و استرس به سمت بيمارستان لاله به راه افتاديم اونجا هم كلي معطل شديم تا كارهاي بستريت انجام شد و دكتري كه تو رو معاينه كرد گفت كه الان تو بخش اطفال خيلي از بچه ها بستري شدن كه بيماري دختر شما رو دارن، نگران نباشيد يه ويروسيه كه تقريبا بيشتر بچه ها رو بيمار كرده. خلاصه بعد از كلي معطلي و كارهاي اداري به بخش اطفال رفتيم، بعد از اينكه وارد اتاق شديم يه پسر بچه يك ساله هم اونجا بستري بود كه همين بيماري رو داشت و اون موقع خوابيده بود. تو هم تو بغل من خواب بودي. حدود ساعت 11 بود كه وارد بخش شديم و يه نيم ساعت بعد ناهار آوردن كه تو اون فاصله هيچ رسيدگي به تو نشد، من و بابايي هم داشتيم حرص ميخورديم كه چرا نميان به تو برسن؟ بعد از دقايقي يكي اومد و برات لباس آورده بود و گفت كه همه لباسهاشو در بياريد و اينا رو تنش كنيد، يكي هم اومد و تبت رو چك كرد و يك سري سوال از ما كرد. بعد از اينكه ناهارشون رو خوردن اومدن و گفتن كه سارا رو بياريد اتاق IV متوجه شدم كه اين اتاق براي نمونه گرفتن و زدن آنژيكته، با نگراني تمام گذاشتمت بغل بابايي و رفتي تو اتاق ولي پرستاره بابا رو از اتاق بيرون كرد، اجازه هم نداد كه من بمونم تو اتاق، همين كه در و بست تو شروع كردي به گريه كردن، حدود يه ربع شايدم بيشتر تو اتاق بودي و تمام وقت گريه ميكردي الهي من برات بميرم، من هم پشت در داشتم برات آيت الكرسي ميخوندم و اشك ميريختم، ميدونستم كه چه بلايي دارن سرت ميارن، چهار نفر ريخته بودن سرت و تو تنها بودي، خيلي لحظات سختي رو ميگذروندم، بعد از گذشت 10 دقيقه وارد اتاق شدم و يواشكي بهت نگاه كردم، ديدم كه با نگاه ملتمسانه اي به پرستارها داري اشك ميريزي و بابا رو صدا ميزني، الان كه دارم اينا رو ميگم اشك تو چشمام جمع ميشه عزيز دلم، خوشگل مامان وقتي از اتاق اومدم بيرون ديگه نتونستم جلوي خودمو بگيرم و شروع كردم بلند بلند گريه كردن، بابايي ازم پرسيد، چي شده؟ گفتم بچه ام تنهاست، و چهار تايي ريختن سرش.
بعد از چند دقيقه خانومه در و باز كرد و گفت كه انژيكتش وصل شد و دوباره رفت تو. دوباره صداي گريه تو بلند شد و رفتم تو اتاق و گفتم كه الان ديگه چه كار ميكني گفت كه ميخوايم نمونه خون بگيريم ازش، براي اين كار 5 جاي دستت رو سوراخ كرده بودن، عسل مامان تنها چيزي كه اجازه ميداد بذارم اين كارو بكنن اين بود كه تبت قطع بشه و دوباره سرحال و خندون ببينمت. بعد كه ازت خون گرفتن بغلت كردم و اومديم به اتاقت تو هم دستت رو نگاه ميكردي و گريه ميكردي. خيلي روز بدي بود خيلي بد. طوري كه لحظه اي از اون روز رو فراموش نميكنم. خيلي بيقرار بودي و فقط و فقط هم تو بغل من آروم ميگرفتي. اصلا روي تختت نميموندي و دوست داشتي تو بغلم بخوابي. من هم ديگه دستم درد گرفته بود. بابايي كه بغلت ميكرد تا من كمي استراحت كنم گريه ميكردي و ميخواستي بياي بغلم. من هم دوست نداشتم گريه ات رو ببينم بغلت ميكردم و راه ميبردمت. خيلي اذيت شدي دختر خوبم. وقتي آنژيكتت رو زدن اومدن برات يه شياف گذاشتن و خدا رو شكر تبت اومد پايين و ديگه خيلي بالا نرفت و از ساعت 8 شب به بعد بود كه ديگه بين 37 تا 38 درجه بود. مامان پروين هم برامون ناهار درست كرد و آورد بيمارستان و تو رو ديد اشك تو چشماش جمع شده بود كه چرا سارا جونم اينطوري شده!
سارا جونم، ماماني، خلاصه اينكه به سه تايي مون خيلي سخت گذشت. تا ساعت 11 شب بابايي پيشمون بود تا اينكه پرستاره رفت بهش گفت شما اگه بخواي بموني بايد هزينه دو تا همراه بدي، از طرفي هم تو اتاق ما يه مادر و دختر ديگه هم بودن و بابايي نميتونست بمونه پيشمون، ميخواست تو راهرو و سالن بيمارستان روي صندلي بشينه تا صبح بشه ولي من بهش گفتم كه بره خونه و اون ميگفت كه دلش اينجاست و نميخواد بره خونه. خلاصه مجبور شد بره خونه و از وقتي كه رفت من خيلي بيشتر نگرانت بودم خيلي هم خسته بوديم جفتمون و از اونجايي كه ميدونستم شب هاي بيمارستان خيلي خيلي طولانيه يه كمي با مادر شهرزاد كه تخت كنار تو بستري بود شروع كردم به حرف زدن. بعدش براي اينكه تو هم بتوني بخوابي، بابايي قبل از رفتنش درخواست يه تخت يك نفره داده بود تا من هم بتونم كنارت بخوابم تا تو هم بتوني بخوابي تا صبح و بدخواب نشي. وقتي اون تخت رو آوردن كنارت خوابيدم و بهت شير دادم تو هم خوابت برد ولي تا صبح چند بار بيدار شدي و گريه كردي چون سرفه هات خيلي شديد بود و نميذاشت كه راحت نفس بكشي. خيلي اذيت شدي من هم از ساعت 4 صبح بود كه ديگه بالا سرت نشستم، شايد كلا يكي دو ساعت خوابيدم. با اينكه خيلي خوابم ميمومد ولي دوست داشتم بالا سرت بشينم.
صبح بابايي ساعت 8 اومد پيشمون من هم بهش گفتم زود بياد كه تو سرفه ميكني من دست تنها نميتونم مواظبت باشم. بابايي كه اومد يك ساعتي پيشمون بود و بعد رفت مركز بهداشت دنبال كاراي معرفي نامه، خاله مريم هم زنگ زد و اومد پيشمون دستش درد نكنه خيلي اذيت شد. دكترت خيلي دير اومد تا ويزيتت كنه، حدوداي ساعت 11 و نيم با هزار تا داد و بيداد اومد و باعث شد تو خون بالا بياري، من هم جيغ كشيدم و بهت گفت خانوم چيه، اينا طبيعيه؟؟؟؟؟؟؟ من كه خيلي ترسيده بودم و حسابي شاكي شده بودم بعد از چند دقيقه كه تو رو بغل كردم و آرومت كردم و بهت شير دادم فشارم اومد پايين و از حال رفتم، بعد بابايي برده بودت تا از ريه ات عكس بگيرن، تا ببينن علت اين سرفه هات چيه؟ وقتي آوردنت بالا بابايي به دكترت گفت كه من ميخوام سارا رو امروز مرخص كنم، دكتر گفت كه نه بمونه تحت نظر باشه، بابا گفت كه نه اينجا اصلا بهش نميرسن من ميبرمش يه بيمارستان ديگه. خلاصه وقتي جواب عكس ريه ات اومد و متوجه شديم كه خدا رو شكر مشكلي نيست ترخيصت كرديم. خيلي حالت بهتر شده بود و تبت قطع شده بود. فقط سرفه هات و آبريزش بيني داشتي كه خيلي اذيتت ميكرد.
امروز كه يك شنبه است و دوازدهم ارديبهشته حالت خيلي بهتره هر چند هنوز سرفه و آبريزيش داري و گاهي اوقات حسابي گريه ميكني ولي خوب بازم جاي شكرش باقيه كه حالت بهتره و بازي ميكني.
دوست دارم ساراي خوبم، مواظبه خودت باش.
خدايا خودت مواظبه همه بچه هاي گل باش و پشت و پناهشون. نخواه كه هيج بچه اي مريض بشه كه هيچ پدر و مادري تاب ديدن مريضيه بچه اش رو نداره... آمين


اينم دو تا عكس از دختر نازم...

Free 2 Upload

Free 2 Upload

بميرمممممممممممم برات

...

«اللهم اخرجنا من الظلمات الوهم»

«خداوندا ما را از تاريكي‌ها و ناداني‌ها رهايي بخش»

 

بـارالهي، ما را در شادي‌ها و سختي‌هاي يكديگر شريك گردان. و در ميان ما صفا و مهرباني را ارزاني دار. بر روح‌هاي تشنه ما شربت گواراي محبت را ببخش. و از ميان ما هر گونه پرده و تظاهر و خجالت را محو كن.

ما را آن‌گونه پرورش ده كه يكديگر را دوست بداريم. و به خوبي‌هاي يكديگر ارج نهيم، نيكي‌هامان را فراموش نكنيم. و بدي‌هايمان را به پاس نيكي‌هامان از خاطر ببريم. به عهدمان وفادار باشيم، و كينه از هم به دل نگيريم.

بي‌نيــازا! به تو محتاجيم و به رحمتت اميدوار، روحمان از سياهي‌ها انباشته و چهره‌مان از شرم گناه سرخ، اما باز اين همه دست‌هاي ملتمسمان به سوي تو هميشه دراز.

به راستي به كجا روم اگر تو هم مرا از درگهت باز پس فرستي؟!

امـيد بـخش! جوانه اميد دلم را روز به روز زيباتر و پر ثمرتر گردان، مرا از انسان‌هايي كه دوستشان دارم دور مساز، ياران را هم سلامت و شاد گردان و وجدان‌هامان و ضميرهامان را آگاه و مطمئن ساز.

اي مقـلب القـلوب و الابـصـار؛ يادت را آرامش دهنده قلب‌هامان قرار ده، و ما را از شر شيطان، شياطين و شيطان‌صفتان رهايي بخش. به من نيرويي بخش كه چراغ افروز خانه‌اي باشم، و شاد كننده قلبي.

يـا مـحول الحــول؛ و اي حاكم بر سرنوشت‌ها ما را در مقابل مشكلات صبور گردان و در مقابل تحولات و تغييرات و خواست‌هاي يكديگر انعطاف‌پذير، صبور و سازگار گردان. و به ما قدرت انتخاب صحيح بخش.

اي تنهـا راهنمـاي وجـدان‌هـاي خـاموش! ما را آن‌گونه پرورش ده كه يكديگر را از خود بدانيم و روحمان را يكي گردان و آن‌گونه زندگي را به ما بياموز كه هرگز سعي بر تسلط بر يكديگر نداشته باشيم. و در كنار هم و براي هم بهترين باشيم. حرمت و قداست ما را نزد يكديگر حفظ كن. و آن‌گونه بياموزمان كه يكديگر را دوست خود بدانيم. ما را ياري كن تا بر مشكلات فائق آييم.

اي يـاري‌ دهـنده محتـاجـان! ياري‌مان كن، تا يكديگر را ياري كنيم و در شادي يكديگر بكوشيم. و محبت را تنها از يكديگر بخواهيم. ياري‌مان كن كه قدر زحمات پدر و مادر و دوستان را بدانيم و هميشه و در همه لحظات به يادشان باشيم. و قدرشناس محبت‌شان.

اي پـروردگـاري كه عـاقـبت ما را نيـك مي‌داني! از گذشته و حال ما نيك آگاهي، و آينده ما را هم رقم زده‌اي، ما را عاقبت به خير بگردان. آن‌گونه پرورش‌مان ده كه نيكو زندگي كنيم. و نيكو بميريم. و سرانجام يادگاري‌هاي با ارزش بر جاي گذاريم.

«آمــيـــــن»

قربون رقصيدنت بشم الهي...

سلام گل نازم، سلام باغ گل مامان. خوبي خوشگلم، صبح قشنگت بخير و خوشي. عسل مامان الان بيدار شدي و داري با پازلت بازي ميكني و تلويزيون هم نگاه ميكني. سارا نازم تا تلويزيون موسيقي پخش ميكنه یا برات موسيقي ميذارم سريع دستات و مياري بالا و ناناي ناناي ميكني. من عاشق اين كارت شدم مامان. خيلي خوشگل و ناز ميرقصي وقتي دستات رو مياري بالا كلي هم ناز و ادا داري باهاش. واي دلم ضعف ميره وقتي ميبينمت. سير نميشم از نگاه كردنت خوشگل مامان.
دست دسي هم ميكني كه ديگه نميتونم تاب بيارم و ميام محكم ميبوسمت. خوشگل ناز مامان عاشقتم.
ساراي خوبم هميشه اينقدر شاد و خوشحال و سرحال بمون ماماني.
خدايا خودت حافظ و پشتيبان اين ني ني هاي ناز نازي و خوشگل باش. "آمين"

سارا جونم تو با اون قلب كوچولوت دعا كن تا هر چه زودتر كاراي بابا نتيجه بگيره. خيلي دوست دارم.

ميبوسمت...

ساراي هشت ماهه من تولدت مبارك...

سلام نفس مامان، خوبي قربونت برم الهي؟ فداي اون صورتت بشم كه روز به روز بزرگتر شدنت رو توش ميبينم و خدا رو شكر ميكنم به خاطر هديه قشنگي كه بهم داده.
هشت ماهگيت مبارك عزيز دلم. باورم نميشه كه هشت ماهه تو رو در كنارمون داريم. خيلي زود ميگذره. اون موقع كه تو دلم بودي اصلا زمان برام نميگذشت. ولي الان مثل برق و باد داره ميگذره. روز به روز شيرين تر و عزيزتر ميشي. خوشگل مامان الان ميگي د د (با فتحه) خيلي هم دوست داري بري بيرون. تا من لباسهامو ميپوشم تو هم ذوق ميكني و دست و پا ميزني و ميگي د د كه بغلت كنم بريم بيرون. تو خيابون كه ميريم سرت گرمه و همش اينور و اونور و نگاه ميكني هر چي من صدات ميكنم اصلا توجهي نميكني.
دختر نازم چهار دست و پا نرفتي هنوز ولي سينه خيز ميري و خودتو به هر چي كه ميخواي ميرسوني. دستا و پاهاتو به حالت چهار دست و پا در مياري ولي چهار دست و پا نميري فكر ميكنم هنوز دستات اونقدر قوي نشده كه وزنت رو تحمل كنه.
با پازل و اسباب بازيهات حسابي سرگرم ميشي و خيلي دوسشون داري وقتي اسباب بازيهاتو ميارم برات كلي ذوق ميكني.
خوشگل نازم خيلي دوست دارم نفس مامان. من و بابايي عاشقتيم.
بوسسسسسسسسسسس