ساراي عزيزم

سلام بابا

مي دونم اين روزها خيلي خوب نيستي . و مي دوني كه من و مامانت خيلي زياد نگرانيتم و اروم و قرار ازمون سلب شده.

الهي من بلا گردونت بشم.

نمي دونم چي شد كه يهو اين قد اذيت شدي.

الهي من فدات بشم. تصدقت برم. اين مدت كه مامانت به خاطر نگراني از سلامت تو تو بيمارستان بستري شد، ذره ذره گوش تن من آب شد و اون شبي كه مجبور شدم تنها بدون تو ماماني ت برم خونه سخت ترين و تلخ ترين شب زندگيم بود.

عزيز دلم! گل قشنگم!

مي دونم تو خيلي قوي هستي . مطمئنم تو هم مثل مامانت با اون روح پاك و لطيفت خيلي مقاوم و صبوري.

اما چه كنم باز هم نگرانم.

هم من غصه مي خورم و هم مامان ناز و مهربونت بي تابي مي كنه.

اما با همه اين حرفا دلمونبزرگه و براي سلامتي تو دعا مي كنم. من تو رو به حضرت زهرا سپردم و نذر كردم ايشالا  خطر ازت دور بشه  و ما هم به شكرانه  قدم مبارك تو تو يكي از مناسبت هاي مربوط به حضرت زهرا يك مراسم  خوب  و با شكوه به نيت اون بزرگوار مهربون برگزار كنيم.

ساراي خوبم.

براي  ما هر دو براي ديدن تو بي تابيم .تو ديگه شدي دنياي ما.

تو اين دنياي بزرگ من و مامانت ديگه هيچي نمي خواهيم جز سلامتي و ديدن روي  ماه تو.

تازه اين روزها هم كه تنبل شدي و كم تكون مي خوري. شايد هم داري خودت رو براي ماماني لوس مي كني كه تا باهت حرف نزني و قربون صدقه ات نره انگار نه انگار همش تو چرتي و حركت نمي كني و اين بيشتر ما رو نگارن مي كني.

مي خوام بدوني من از مامانت خيلي خوش شانس تر و خيلي خوشحال ترم.

براي اينكه وقتي ماماني تو بيمارستان بستري شده بود براي چك كردن وضعيت تو رفتيم سونوگرافي و اونجا خانم دكتر با حوصله و به صورت خيلي واضح اون صورت گرد و خوشگل و لب هاي قلوه ايت رو به من نشون داد.

ژسرت رو به طرف چپ خم كرده بودي و دستت هم از ارنج خم بود و به سمت بالا گرفته بودي.

خانم دكتر گفت كه سونو رو مي ذاره براي بد چون تو خيلي ناز و مهربون خواب بودي. اين رو خيلي خوب مي شد از حالت صورتت فهميد. راستش تا حالا اين قد تو رو واضح نديده بودم عزيز بابايي.

و وقتي ديدمت دلم مي خواست از ته دلم فرياد بزنم و خوشحالي كنم.

مهربونم.

فرشته كوچولوي رحمت خدا

خيلي بيشتر از اين ها مراقب خودت باش. چون من و ماماني جونمون به تو بسته است.

عزيز دلم

خيلي دوستت داريم و همه تلاش ما ارامش توئه.

براي تو دعا مي كنم و تو هم براي هر دوي ما دعا كن. چون تو معصومي و به خدا نزديكتري.

خيلي خوشحالم كه اين همه باهم احساس  نزديكي و صميميت مي كنم.

چون وقتي از بيمارستان مرخص شدي و با ماماني  به خونه اومدي تكون نمي خوردي. اما وقتي كه كمي نازت كردم و باهات حرف زدم جواب قربون صدقه هام رو دادي. بهت گفتم عزيزم نگرانتم.

براي بابايي بازي كن تا من كيف كنم و خيالم راحت بشه و تو دو تا ضربه خيلي واضح زير جايي كه دستم رو گذاشته بودم زدي.

من هم ذووووووو ووووووووووووووق مرررررررررررررررگ شدم. ضعف كردم.

دختر نازم

خيلي دوستت داريم

و براي ديدن تو ثانيه ها رو مي شمريم.

دوستدار تو

باباي بي تاب تو