ساراي عزيزم

كوچولوي قشنگم سلام

امروز  يه بار ديگه فرصت شد تا كمي با تو خلوت كنم و با حرف زدن حس كنم تو رو در اغوشم دارم.

كوچولوي خوشگلم

من و مامانت اين روزها هنوزم  مشغول  جمع و جور كردن خونه هستيم. خونه خيلي خوشگلي گرفتيم اما چون نوساز ه و اولين باره كه ما واردش ميشم خيلي كار داره.

تقريبا غير از اين يكي دو روز كه درگير مسايل سياسي و انتخابات بوديم و بقيه روزها تمام وقتمون صرف مرتب كردن خونه ميشه.

بابايي تو هم كه كلا ادم فني و متخصص و همه فن حريفي از اب دراومده يكي دوتا دسته گل حسابي اب داده و كارها رو به شيوه پت و مت به سرانجام رسونده.  اما خدا رو شكر نتيجه بد نشد.

عزيز دلم

ني ني خاله فرزانه هم هزار ماشالله هر روز ناز تر و خوشگل تر ميشه.

پسرخاله جونت فعلا در غياب تو داره از همه دلبري مي كنه اما من مي دونم تو اون قد ناز و خوشگلي كه بياي كار اونو سخت مي كني. صدرا جون خيلي ناز و دوست داشتنيه و همه ما دلمون مي خواد هر روز ببينيمش.

شنبه هم كه روز مادر بود همه ما خونه مامان پروين جمع شديم و دور هم خيلي خوش گذشت . تازه خيلي هم همه هي قربون صدقه تو رفتن و برات غش و ضعف كردن.

اصلا چند نفر اون وسط حالشون بد شد براشون اب قند اورديم . همش از عشق تو جيگر.

واللاهي.

خلاصه همه گي اينجا دور هم منتظر نشستيم بست نشستيم تا تو عزيز دل انگيز بياي و چشم ما رو روشن كني.

مامانت هم انگار هيچ كار ديگه اي تو عالم نداره صبح تا شب نشسته فقط قربون صدقه تو ميره

دلم برا ت بي تابه عزيزم.

خيلي دوستت دارم.

كوچولوي قشنگم

كوچولوي قشنگم

 

دختر كوچولوي من سلام

نمي دوني و هيچوقت نمي توني حس كني چقدر زياد دلم برات تنگ شده گل نازم. هر چند مي دونم تا زمان در اغوش گرفتن تو هنوز راه خيلي خيلي درازي مونده اما گذشت زمان رو حس نمي كنم و اونقد دلم برات تنگ شده كه حس مي كنم ماشين زمان متوقف شده و فاصله بين ما و تو خيلي كند كم ميشه.

كوچولوي قشنگم !

مي دونم خيلي خسته اي . و مي دونم استرس اين روزهاي بي ثبات بيشتر از من و ماماني تو رو اذيت كرده . اما مطمئن باش همه اينها فقط و فقط به عشق تو و براي راحتي بيشتر تو و مامان قشنگت پيش اومده. ماها اون قد از داشتن تو خوشحال و سرخوش و سرمستيم كه من حتي حاضر نشدم تو؛ تو خونه قبلي كه بوديم به دنيا بياي و به خاطر ورود تو مدتها سختي و استرس رو تحمل كرديم تا يه جاي شيك و خيلي خوب برات پيدا كنيم.

اين همه سختي و خستگي اسباب كشي تو اين روزهاي تعطيل گذشته فقط به خاطر اين بود كه مي خواستيم وقتي چشاي معصوم و نازت رو باز مي كني تو قشنگترين جاي عالم باشي.

فرشته نجاتم!

حتما مي دوني و با اون روح پاك و لطيفت هر روز مي شنوي كه چقدر قربون صدقت ميرم. شبا فقط با خيال لبخند مليح تو در كنار مامان مهربونت خوابم مي بره و هر روز صبح فقط و فقط به اميد اينكه وقتي چشم باز مي كنم چشماي درخشان و قشنگ تو رو ببينم از خواب پا ميشم.

عروسكم!

هر روز صبح براي سلامتي تو و مامان گلت صدقه مي ذارم و هر شب براي سلامتي هردوتون دعا مي كنم و از خدا مي خوام كه من رو بلاگردونت بكنه!

نازنين!

از خدا مي خوام اين ماهها و روزهاي باقيمونده تا تولد تو رو برامون سهل و اسون كنه و ايشالا اين سفر طولاني تو به زودي و به سلامت به پايان برسه

بزرگترين ارزوي من لمس اون دستاي كوچولو ناز توئه

خيلي دوست دارم

و براي ديدن تو ثاينه ها رو مي شمرم.

باباي منتظر تو

براي دختر قشنگم

" ركاب بزن "

زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد.

اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت مي‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد.

به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.

ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار!

اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مى‌زد.

آن روزها كه من ركاب مى‌زدم و او كمكم مى‌كرد، تقریباً راه را مى‌دانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى كسلم مى‌كرد، چون همیشه كوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا مى‌كردم.

یادم نمى‌آید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب مى‌زدم.

 حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت.

او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته مي‌توانست با حداكثر سرعت براند!

او مرا در جاده‌هاى خطرناك و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش مى‌برد و من غرق سعادت مى‌شدم.

گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو كجا مى‌برى» او مى‌خندید و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌كردم دارم كم كم به او اعتماد مى‌كنم.

بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت.

او مرا به آدم‌هایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مى‌دادند كه به آنها نیاز داشتم.

هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مى‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا.

و ما باز رفتیم و رفتیم.

حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگین‌اند!»

و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مى‌گرفتند، دادم و متوجه شدم كه در بخشیدن است كه دریافت مى‌كنم. حالا دیگر بارمان سبك شده بود.

او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.

او مى‌دانست چطور از پیچ‌هاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند.

من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او ركاب بزنم.

این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هایم را مى‌بستم، نسیم خنكى صورتم را نوازش مى‌داد.

هر وقت در زندگى احساس مى‌كنم كه دیگر نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گوید،

 

" ركاب بزن "