تقدیر از عشقم...
![]()
![]()
حسین جان!
این دل در سینه به عشق تو می تپد...
دوستت دارم بیشتر از دیروز......... کمتر از فردا![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
حسین جان!
این دل در سینه به عشق تو می تپد...
دوستت دارم بیشتر از دیروز......... کمتر از فردا![]()
![]()
![]()

سلام نازنين كودكم!
خوبي ماماني؟
خدا كنه كه تو جات خوب باشه و مشكلي نداشته باشي عزيزم. ولي من بازم دلم درد مي كنه و همش منو ميبره به فكر كه خدايي نكرده مشكلي برات پيش نياد عسلم. روز چهارشنبه با خاله فاطمه (دوست مامان) رفتيم دكتر خودت، دكتر صابري و اونجا برات پرونده تشكيل دادم عزيزم. رفتم رو ترازو هفتاد و نه كيلو بودم، در حالي كه روز يك شنبه كه رفته بودم دكتر سلطاني هشتاد و دو كيلو بودم، يه كمي از ورم شكم كمتر شده. بهم گفت كه دل درد در دوران بارداريرا بايد حتما پيگير شد تا ببيني علتش چيه. گفت آخر اين ماه (يعني دي ماه) برم سونو گرافي بايد صداي قلبتو بشنويم اگه هم احياناً نشنوم بايد پايان دوماه برم ديگه اون موقع حتما صداي قلبتو مي شنوم عزيزم.
انشاءالله كه هميشه قلبت پاك باشه و با يه ريتم قشنگ عين ساعت بزنه . ماماني مواظبه خودش باشيا عزيزم.
راستي ماماني روز پنجشنبه با بابا حسين رفتيم بازار بزرگ تهران كه يك كمي تنقلات بخريم مثل پسته و بادوم و فندوق و از اين جور چيزها كه من ميرم سر كار بذارم تو كيفم ضعف مي كنم بخورم. رفته بوديم فروشگاه شهروند پونك بخريم كه ديدم اصلاً صرف نمي كنه خيلي گرون مي شد. ولي خوب رفتيم ديروز بازار و حسابي خريد كرديم. بابايي مي گفت بايد اينارو بخوري تا بچه ام قوي بشه و زودي بزرگ بشه . همش ام خام خريديم، (بابايي آجيل خام دوست نداره، دوست داره شور باشه) به خاطر اينكه خامش خيلي مقوي تره عزيزم. به بابايي گفتم شور هم بخريم كه تو بخوري گفت نه. حالا اگه خواستم از همينا مي خورم. ولي خوب من حتما يواشكي ميزارم دهنش كه اونم بخوره.
رسيده بوديم بازار كه يكي از عمه هات زنگ زد به موبايل بابا گفت كه با شوهرش ميخوان شب بيان خونمون و به ما سر بزنن دلشون تنگ شده. خوب منم كه جز به مامان گل نگفته ام مامان شدم. تا يه چند وقته ديگه كه برم سونو و بعد به ماماني ميگم بهشون بگه. خلاصه اومديم خونه بابايي سرش درد مي كرد و خوابيد و من كلي مشغول كار شدم. شام درست كردم (قرمه سبزي و مرغ درست كردم) ميوه ها رو چيدم و آجيلها رو مخلوط كردم و ميز و چيدم ديگه وقتي عمه اينا اومدن ديگه همه كارام و انجام داده بودم. شب موندن و صبح ساعت نه رفتن.
صبح هم خاله مريم بهار جون و فرستاد خونمون پيش من باشه. خاله ريحانه هم اومده خونه ما از ديشب اومده آخه باباحسن و مامان پروين و دايي حسين رفتن كاشان به حميد اينا سر بزنن. خاله اومده خونه ما امروز امتحان داره. بابا حسين هم با عمو محمود (باباي بهار جون) رفتن جمهوري تا دوربين بخرن.
منم دارم با بهار جون بازي مي كنم و باهاش راجع به شما صحبت مي كنم.
دار و ندارم، با تمام وجودم دوست دارم. عزيزم به خدا مي سپارمت تا هميشه پشت و پناهت باشه و نگهدارت.
خدا انشاءالله مواظبه همه ني ني ها باشه و پشت و پناهشون. "آمين"
![]()
![]()
سلام قشنگ مامان و بابا، عزيز دلم ديروز دل درد وحشتناكي داشتم ديگه نفس كشيدن برام سخت شده بود. تو مطب دكتر نشستن برام سخت بود. ولي خوب به خاطر ديدن تو همه سختي هاي دنيا رو به جون مي خرم عزيزم.
خلاصه بعد از يك ساعت و نيم رفتم پيش خانوم دكتر. عزيزم دكتر خيلي خوب و مهربوني بودن خانم دكتر سلطاني. وقتي جواب آزمايش بتامو ديد گفت مبارك باشه بارداري.
خاله ريحانه هم با من اومده بود (البته اولش قرار بود بابايي بياد ولي خوب تو اداره كاري براش پيش اومد و نتونست بياد و عذرخواهي كرد) به دكتر گفت كه خانوم دكتر بهش بگيد الان خيلي كوچولويي نبايد اينقدر مامان و اذيت كني كه؟ دكتر هم از حرفه خاله خنده اش گرفته بود.
خانوم دكتر گفت براي بعضي از افراد اين پيش مياد كه تا يه مدتي حدوداً يكي دو ماه اول بارداري دل دردهاي شبيه به درد پريود دارن و همش فكر مي كنن كه دارن پريود مي شن ولي خوب بعضي ها اين حالتها رو ندارن. بعضي ها هم ويار دارن و تهوع بعضي ها هم ندارن مثل من. پس اين دليل نميشه كه خدايي نكرده اشكالي پيش اومده. خلاصه خيالمو راحت كرد و برام قرص هيوسين نوشت كه اگه دردام شديد بود بخورم گفت كه اين اشكالي براي ني ني نداره.
راستي مامان جونمي گفت كه شما امروز يعني بيست و سه دي هفت هفته ات تموم ميشه و برام سونو براي پايان ماه دوم يعني هشت هفتگي نوشت كه يه كمي بزرگ تر شده باشي قندعسلم.
گفت الان خيلي كوچولو هستي و تو سونو خيلي واضح چيزي ديده نميشه. گفت كه شما داري به سرعت نور رشد مي كني و در 12 هفتگي تمام اعضاي بدنت تشكيل شده چشم، گوش و دست ..... و انگشتات و .... .
الهي كه من فداي اون قد و بالاي قشنگت بشم گل نازم.
ناز طلاي مامان امروز خدا رو شكر خيلي دلم بهتر بود. اصلا مثل ديروز نبود و درد نداشتم.
راستي شيطون بلا تو از الان خيلي باهوشي و مي فهمي و به خيلي از رفتارهاي من رفلكس مي دي جيگرم. تا من يه كمي ناراحت مي شم زير دلم به شدت سفت و سخت ميشي.
طاها جون / سارا جونم اينو بدونيد كه من و بابا حسين عاشقانه شما رو دوست داريم. و لحظه شماري مي كنيم تا اين هفت ماه هم بگذره و تو عزيز دل رو در آغوش بگيريم.
دوسِت داريم تا هميشه بودن ![]()
![]()
![]()
مامان جان عزیزم فردا میخوام برم دکتر تا برام سونو بنویسه تا شما رو ببینم و بدونم شما چند وقتته و در چه وضعیتی هستی. روز چهارشنبه هم ساعت چهار بعدازظهر از دکتر صابری وقت گرفتم که با خاله فاطمه دوست مامان بریم پیش دکتر خودم و بهش بگم که من مامان شدم و شما رو معاینه کنه عزیزم. و جواب آزمایش سونومو ببنیه.
مامانی امروز تو نی نی سایت یک عالمه مطالب آموزنده راجع به آموزش جنین خوندم که خیلی برام جالب بود. شب که اومدم خونه برای بابایی تعریف کردم که خیلی خوشش اومد و گفت که لینکشو بذار منم این مطالب علمی و بخونم.
خوشگل نازم امروز بهار جون دختر خاله مریم به من می گفت نی نی خوبه؟ با اینکه خودش نی نی هستش و یک سال و نه ماهشه ولی خوب بازم حال نی نی منو می پرسه. مامان جان بهار جون خیلی دوست داره.
عزیز دلم مواظبه خودت باش.
برای بابایی و من دعا کن تا کارامون سرانجام بگیره و یه کمی از این فکرمشغولی در بیایم.
دوسِت داریم دلبرم.
همه گل های دنیا تقدیم به تو![]()
...خلاصه ۱۶ دی صبح که خواستم برم سر کار، وسط راه به همکارم گفتم من اینجا پیاده می شم برم آزمایشگاه شما برید. گفت حالا سر بزن اگه باز بود بگو ما میریم. من به سمت آزمایشگاه دویدم ولی خوب متاسفانه موفق نشدم. برگشتم و با هم به سمت شرکت رفتیم. ساعت ۹ بود که گفتم الان یه ساعت مرخصی بگیرم می تونم برم آزمایش بدم. هر چی کارامو جمع کردم و از مدیرم مرخصی گرفتم برم بازم کار تو کار پیش اومد تا اینکه ساعت ۱۰:۳۰ راه افتادم به سمت میرداماد تا برم آزمایش بدم. تو راه با حسین حرف زدم و بهش گفتم که دارم میرم آزمایشگاه. بهم گفت خانومم پر انرژی برو ولی تو رو خدا خیلی امیدوار نباش. بسپار به دست خدا و توکل داشته باش بگو خدایا هر وقت که خودت صلاح میدونی بهمون نی نی سالم و صالح بده. دیگه نزدیک آزمایشگاه شدم، رفتم مسعود خیلی شلوغ بود. بیخیال شدم و رفتم دی کلینیک میرداماد اونجا خیلی خلوت بود. وقتی نسخه مو دادم به مسئول اونجا بهم گفت جوابتون واسه ساعت ۶:۳۰ تا ۷ بعدازظهر آماده است گفتم نمیشه ساعت ۵ تا ۵:۳۰ بیام بگیرم. گفت واسه چی می خوای زودتر بیای گفتم آخه از سر کار می خوام برم خونه اون موقع خیلی دیره. گفت خوب زنگ بزن من جوابو بهت می گم. گفتم باشه. آزمایش دادم و برگشتم به سمت اداره.
دوباره به حسینم زنگ زدم و گفتم که اینطوری شد جواب و دیر میدن گفت خوب من میرم میگیرم. زمان گذشت و شد بعدازظهر چون معمولا با همکارم که هم مسیر هستیم برمی گردیم بهش گفتم که من جواب آزمایش ساعت ۶:۳۰ آماده میشه شما اگه می خوای بری برو. گفت که نه منم دم پارک ملت یه کاری دارم با هم میریم اونجا بعدش تا برگردیم به سمت میرداماد حدود ۶ میشه. خوشحال شدم و با هم راه افتادیم. تو راه با هم کلی صحبت کردیم. رفتیم و کارای اون انجام شد. با هم برگشتیم از جردن به سمت میرداماد. که تقریبا خلوت بود. جلوی کلینیک پیاده شدم و رفتم بالا تا جوابمو بگیرم. خانومی که صبح نسخه مو گرفته بود نشسته بود پشت میز و بهش قبضمو دادم. جواب آزمایشم روی میز آماده بود. یه نگاهی بهش کرد و گفت بذار دکتر امضاش کنه. داد دستم و منم بازش کردم تا به عدد بتا نگاه کردم ۲۵۰ بود خوشحال شدم . چند بار دیگه نگاه کردم تا مطمئن بشم نتیجه هم که کنار آزمایش نوشته بود و چند بار خوندم. مطمئن شدم که مامان شدم. خدارو شکر. ولی بازم تو شک بودم. از خانومه پرسیدم مثبته همون طور که سرش پایین بود سرشو به نشانه بله تکان داد و منم تشکر کردم و اومدم بیرون.
همکارام منتظرم بود. ازم پرسید چی شد؟ گفتم من مامان شدم و شروع کردم به گریه کردم. گفت این دیگه گریه خوشحالیه. بهش گفتم خیلی جالبه که من حسین و از همین ایام و از امام حسین گرفتم. از بچه مون هم باید شب تاسوعا خبردار بشم. خدایا شکرت و شروع کردم به گریه کردن. باورم نمیشد. به حسین زنگ زدم و گفت چی شد جوابت؟ گفتم من و نی نی و خانم ... داریم می ریم خونه. باورش نشد و دوباره پرسید نتیجه چی شد؟ وقتی دوباره بهش گفتم شروع کرد از خوشحالی شکرگزاری از خدای مهربون که تو این ایام عزیز و پر فضیلت ما رو صاحب فرزند کرده.
خدایا ازت ممنونم.
بقیه اشو میام می نویسم.
ایام سوگواری امام حسین ع و یاران وفادارشان را تسلیت می گویم.