الان یه چند وقتیه که بدجوری فکرم مشغوله. دیگه حوصله کار کردن ندارم. اوضاع اصلا خوب نیست. کارم خستم کرده مخصوصا محیطش و آدماش. اصلا همکارای خوبی ندارم. فقط با دوتا از همکارام ارتباط صمیمی دارم که هر دوشون حدود ۸-۹ سال از من بزرگترند. ولی خوب خیلی بجوش و انرژی مثبت اند.با هم صحبت می کنیم و درد دل میکنیم. از تجربیات کاریشون برای من می گن و من هم استفاده می کنم.

شوهرم دوباره کارش رو عوض کرد و برگشت به محل کار دو سال و نیم قبلش. به خاطر اینکه کارمند رسمی اونجا بود و به هر حال باید برمیگشت. یه مقدار فکرمون مشغوله به خاطر اینکه اوضاع خیلی مناسب نیست. البته خدا بزرگه و خودش روزی رسونه ولی خوب بازم باید حساب کتاب زندگی و کنترل کنیم.

از چهارشنبه اون هفته مادر شوهرم و خواهر شوهرم با برادر شوهرم و همسرش اومده بودن خونه ما. چون مامان مریض شده و باید برای درمانش می اومد تهران. بردیمش دکتر و یک سری آزمایش براش نوشته بودن که روز پنج شنبه همین هفته ببریم نشون بدیم به دکتر متاسفانه زنگ زدن و گفتند که دکتر این هفته بیماراش رو کنسل کرده و برای هفته آینده وقت می ذاریم. خلاصه اینکه مامان اینا به خاطر اینکه دیگه نمی تونستن اینجا بمونن و حوصله اشون سر می رفت و از طرفی خواهر شوهرم باید می رفت دانشگاه رفتن خونه امروز. خیلی دلم براشون تنگ شده. جاشون خیلی خالیه. باید هر چی زودتر دکتر مامانو پیدا کنم و آزمایش هاشو بهش نشون بدم تا هر چه زودتر داروهاشو مصرف کنه و حالش بهتر بشه و دردش کمتر انشاءالله.

من و شوهرم هم وقتی از سر کار اومدیم خونه خیلی خسته بودیم و گرسنه واسه همین نون بربری سر راهم خریدم و با خامه و عسلی که داشتیم خوردیم. خیلی مزه داد. (جاتون خالی)

دل هر دومون نی نی می خواد یک نی نی سالم و صالح انشاءالله که هر وقت قسمت بود خدا خودش می ذاره تو دامنمون.

شوهرم خدا رو شکر خیلی با محبت و مهربونه. همیشه هوای منو داره و تمام تلاشش رو می کنه که خواسته هامو محقق کنه.

ولی خوب من ازش خیلی انتظار ندارم چون می دونم که از صبح تا شب که میاد خونه خیلی زحمت میکشه. خدا انشاءالله که بهش سلامتی بده و سایه اش و رو سر من و بچه هامون حفظ کنه.

فکر می کنم قبلا گفتم که ما دو تا نی نی می خواهیم از خدا. این روزا یه حس عجیبی دارم. یه حس خوب و قشنگ. یه احساس رضایت قلبی. امیدوارم اگه که خدا می خواد همون طور باشه که می خوام.

دوست داریم مامان و بابا شده باشیم...

باور نمی کنید وقتی که خواهر شوهرم فهمید که با چه عشقی دارم از بچه دار شدن حرف میزنم دعا کرد که انشاءالله هر چه زودتر عمه بشه و قربون صدقه ی بچه های برادرش می رفت. خیلی ذوق کرده بود در حالی که هنوز خودم هم مطمئن نیستم که باردارم یا خیر؟

ولی احساس رضایت می کنم. شوهرم هم همینطوره و خدا رو شکر که هر دومون از زندگیمون راضی هستیم و برای خوشبختی هم از هیچ تلاشی دریغ نمی کنیم.

خدایا اگه که تو ما رو لایق می دونی یکی از میوه های بهشتت رو به ما عطا کن تمام تلاشمون و می کنیم که تو راه راست قدم برداره و صالح و پاک باشه. آمین.