تبليغاتX
یک زوج خوشبخت

یک زوج خوشبخت

اینجا قرار نیست ما از خودمون تعریف کنیم، فقط روزهایی از عمرمون که سپری میشه رو ثبت میکنیم!

آخر هفته ای که خوب شروع شد و بد تموم شد...

این روزها دارم کتابی میخونم که یکی از دوستای عزیزم بهم معرفی کرده، خیلی کتاب آموزنده و خوبیه! همونطوری که گفته بود در تمام مسائل زندگی میشه ازش استفاده کرد... اگه امروز با این اتفاقاتی که میافته من این کتاب رو نخونده بودم چقدر داغون میشدم!!!!!

خیلی وقتا پیش میاد که یه چیزی به ذهنم خطور میکنه و من هی دکش میکنم، اما دوباره میاد، هی من بیخیالش میشم اما ول کن نیست که نیست، قضیه ای که جمعه شب پیش اومد از اونایی بود که مدت ها بود بیخیالش شده بودم اما هر از گاهی که فکرمو مشغول میکرد ترجیح میدادم زودتر به نتیجه برسه و تهش معلوم بشه.

هر چی جمعه از صبح تا بعدازظهرمون به خیر و خوشی گذشت، از جمله مراسم خواستگاری حسین که خیلی برام مهم بود به لطف خدا خوب به پایان رسیده بود، اما آخر شبمون خیلی بد تموم شد و نهایتا باعث شد که نه من و نه حسین راحت بخوابیم.

کاشکی آدمای اطراف ما میفهمیدن که رفتارهاشون باعث میشه که خیلی وقتا فاصله ها بیشتر و بیشتر بشه، کاشکی میفهمیدن که انسان خوبی بودن فقط به دم از خدا و پیغمبر زدن و به نماز اول وقت خوندن و ساعت به ساعت تجدید وضو کردن نیست، انسانیت و آدمیت رو چیزایی دیگه هم شامل میشه، اینکه اخلاق نیکو داشته باشی و محبت و مهربانی رو بدون هیچ چشمداشتی به اطرافیانت نثار کنی هم باعث میشه که آخرتت رو خریده باشی...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 16 اردیبهشت1391ساعت 14:47  توسط یک زوج  | 

مسافرت سه روزه به کاشان...

سلام،

صبح شنبه دوم اردیبهشت من و حسین و سارا با هم از خونه اومدیم بیرون، سارا موند خونه مامان پروین، من و حسین هم با هم رفتیم، منو رسوند سر نیایش و من رفتم آزمایشگاه، و بعدش هم رفتم سیزده آبان تا پیش فاکتور بگیرم واسه داروهای مامان، بعد از کلی رفت و آمد و خستگی دیگه جون نداشتم که سوار ماشین بشم و برگردم خونه مامان، هلاک بودم، ساعت سه بعدازظهر بود که رسیدم خونه مامان، اینقدر پله های مرکز بهداشتو بالا پایین کرده بودم پاهام نای حرکت نداشت، خلاصه وقتی رسیدیم خونه مامان حالم بهتر بود، ناهار سارا رو دادم و بعدش آماده شدم رفتم تره بار یه کم خرید کردم واسه اینکه مامان اینا میخواستن چهارم بیان برای تزریق! با مریم و مامان مشغول حرف زدن و اینا بودیم، مریم رفت و من منتظر شدم تا حسین بیاد...

یک شنبه سوم با سارا در حال جمع آوری خونه بودیم، هر از گاهی کمکم میکرد و گاهی اوقات هم کارمو زیاد میکرد، خلاصه کارا به نتیجه رسید و عصری من و سارا با هم رفتیم تو پارک چیتگر و مشغول پیاده روی شدیم به حسین هم زنگ زدم و اون هم خودشو رسوند، سارا داشت سرسره بازی میکرد و دیگه هوا داشت سرد میشد بهش گفتم بیا بریم میگفت نه من میخوام همه سرسره ها رو بازی کنم...

خلاصه حسین راضیش کرد که بریم خونه، من هم شام درست کردم و از خستگی زود خوابم برد...

دوشنبه صبح چهارم مامان اینا از بابلسر راه افتاده بودن، محسن و ع... هم همراهش بودن، وقتی رسیدن ساعت دو بعدازظهر بود و سارا تا اون موقع مدام سراغشونو میگرفت، خلاصه وقتی رسیدن سریع ناهار خوردن و یه کم استراحت کردن و مامان و محسن رفتن بیمارستان، من و ع... سارا خونه بودیم، چون واسه شب برنامه تولد داشتیم، و این یه سورپرایز بود، حسین شب که اومد کیک و شیرینی خریده بود، مامانم هم کادو برامون خریده بود و حسابی جشن گرفتیم و کلی خندیدیم و خوش بودیم، با اینکه تعدادمون کم بود ولی خوش گذشت، ع... خیلی سورپرایز شده بود، و اصلا انتظار نداشت، تصمیم گرفتیم که واسه تعطیلات آخر هفته بریم اصفهان که توافق به کاشان رسید! چهارشنبه صبح راهی خونه بابابزرگ شدیم کلید گرفتیم و رفتیم کاشان، بعد احمدآباد شب اونجا بودیم و صبح راهی کاشان شدیم رفتیم باغ فین و قمصر و ناهار خوردیم و یه کمی خرید کردیم و بعدش رفتیم سرخاک پسرعمو بابا و دوباره راهی احمدآباد شدیم، شب با ع... و حسین و محسن کلی خندیدیم و صبح بیدار شدیم صبخانه خوردیم و راهی کاشان شدیم رفتیم نیاسر با این خیلی شلوغ بود و مدت زیادی اونجا نبودیم اما خیلی بهمون خوش گذشت، مامان تو ماشین بود و ما دوری زدیم و تا دم آبشار رفتیم و عکس انداختیم...

برگشتیم به سمت تهران که ساعت پنج بود رسیدیم، همگی از سفری که داشتیم لذت بردیم خداروشکر. محسن و ع... و مامان یه ناهار سبک خوردن و راهی بابلسر شدن من و سارا و حسین هم از خستگی خوابیدیم تا صبح!

شنبه هم مشغول جمع و جور کردن خونه بودیم و جابه جا کردن وسایل سفر، با ع... صحبت کردم و راجع به استخاره ای که کرده بود حرف زدیم خداروشکر خوب بود، مامان بزرگ هم حالش بد شده بود و راهی بیمارستان شده بود...

یکشنبه صبح رفتیم خونه مامان پروین، حالش خوب نبود هوای بیمارستان حالشو بد کرده بود و ما رفتیم تا پیشش باشیم...

امیدوارم که هر چه زودتر حال مامان بزرگ خوب بشه، کل خانواده بی حوصله ان. انشاءالله هر چه زودتر همه مریضا شفا بگیرن، مامان بزرگ هم همینطور...

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1391ساعت 10:34  توسط یک زوج  | 

سارای سی و سه ماهه ی من!

سلام،

امروز جمعه است و اول اردیبهشت ماه نود و یک و سارا خانوم ما سی و سه ماهه شد! الهي که من فداي اون صورت مثل ماهش بشم كه هيچ وقت از ديدنش سير نميشم، هزار ماشاءالله خیلی بزرگ و خانوم شده، دیگه از همه کلمات استفاده میکنه و قشنگ حرف میزنه، ولی گاهی اوقات جایی میریم و غریبی میکنه خیلی اذیت میشم، چون خودش باید ارتباط برقرار کنه، اما همه بهش یه چیزی میگن اونم تمام وقت اخم کرده و پیش من نشسته! با حسین که حسابی بازی میکنه و بهش میگه میای بازی کنیم، همش هم دنبال بازی های پرتحرک و بدو بدوئه! يه وقتايي یه چيزايي ميگه كه من و حسین متعجب میمونیم! گاهي اوقات حرفايي كه خودمون ميزنمو بهم میگه، يا به حسین ميگه من دختر خوبي بودم، حرف مامان و گوش كردم برام سي دي و كتاب بخر، خلاصه خوب بلده كه دل حسینو ببره، بهش زنگ میزنه میگه پس چرا نمیای دیر شده دیگه بسه بیا خونه! حسین هم پشت خط ضعف میکنه براش و میگه باشه کارم تموم بشه میام. میگه نه نمیخواد زود بیا، منتظریم... اميدوارم خدا كمكمون كنه و سارا جونم به بهترين شكل ممكن تربیت بشه... سي و سه ماهگیت مبارک دختر نازم. دوست دارم...

امروز تا ظهر خونه بودیم و برای بعدازظهر تصمیم گرفتیم که با فاطمه اینا بریم فیلم انتهای خیابان هشتم رو ببینیم! سانس پنج بعدازظهر رو رزرو کرده بودیم، فیلم قشنگی بود و در عین حال دردناک چون حقیقتی از جامعه رو بیان میکرد و گاهی حقیقت ها تلخه...

بعد از دیدن فیلم میخواستیم یه کم تو پارک لاله قدم بزنیم که هوا ابری شد و باد و بارون گرفت و از اونجایی که لباسهامون مناسب نبود مخصوصا لباس سارا و ارمیا از پارک رفتن منصرف شدیم و راهی خونه هامون شدیم، من به حسین پیشنهاد دادم چون دیروز تولد خاله پری بود بیا کیک بگیریم و بریم خونشون، چون یادمون رفته بود که تولدش رو تبریک بگیم، کیک گرفتیم و راهی اونجا شدیم تا نه شب اونجا بودیم و بعدش اومدیم خونه، هر چی خاله و مامان بزرگ اصرار کردن که شام بمونیم ما قبول نکردیم...

اومدیم خونه و یه شام مختصر خوردیم و خوابیدیم...

+ نوشته شده در  جمعه 1 اردیبهشت1391ساعت 14:59  توسط یک زوج  | 

مهمونی های آخر هفته گذشته...

سلام،

پنجشنبه گذشته بعدازظهر راه افتادیم به سمت خونه میترا اینا، شام اونجا بودیم، هفته قبلش خودم به محمدرضا گفته بودم که میایم خونتون، به همین خاطر راهی اونجا شدیم. شب دور هم بودیم و خوش گذروندیم. شب تا ساعت دو نصفه شب بیدار بودیم و چون هوا بارونی بود دیگه نیومدیم خونه تصمیم گرفتیم شب بمونیم. صبح بیدار شدیم و صبحانه خوردیم و تا ساعت چهار بعدازظهر مشغول صحبت کردن بودیم، از هر دری حرف زدیم و تجربیاتمون رو در اختیار هم گذاشتیم... جلسه سنگین و خسته کننده ای بود. انتظار نداشتیم که این قدر انرژی صرف کنیم... خلاصه حسین و محمد رفتن بیرون ساندویچ گرفتن و خوردیم، ساعت پنج و نیم بود که راه افتادیم به سمت خونه، برای شام هم قرار بود فاطمه و رضا اینا بیان خونمون، وقتی بهشون زنگ زدم گفتن که نه دیگه نمیایم و شما خسته اید، اما من اصرار کردم و اومدن خونمون، دیر اومدن ساعت نه شب بود که رسیدن، من هم وقتی رسیدم خونه سریع بساط شام رو چیدم تصمیم گرفتم سبزی پلو با کوکو و تن ماهی بخوریم. خیلی هم خوشمزه بود و خوش گذشت بهمون. اما در مجموع روز خسته کننده ای بود من خیلی سردرد داشتم و حال عمومیم خوب نبود. شنبه صبح رفتم خونه مامان پروین اینا و اونجا بودم، از کم خوابی زیاد و استرس خیلی سرم درد میکرد. به مامان کمی کمک کردم و دو سه تا چادر داشت بریدیم و دوختش. اما دیگه نتونستم بشینم و رفتم خوابیدم، وقتی از خواب بیدار شدم خیلی حالم بهتر بود. حسین همش پیگیری صحبت های جمعه رو میکرد و میخواست بدونه که نتیجه چی شد. امیدوارم که همه چیز رو به راه باشه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 15:35  توسط یک زوج  | 

از سفر برگشتیم اما...

سلام...
خلاصه اي از خاطرات چهارم فروردين تا به امروز رو مینویسم:
چهارم فروردين وقتي از خواب بيدار شديم و صبحانه خورديم حسین گفت كه وسايلو جمع كنيم كه بريم بابلسر، ساعت سه بعدازظهر بود كه آماده شدیم و راه افتاديم، تو راه خيلي بهمون خوش گذشت سارا هم خیلی خانوم بود و صبوري كرد، از فيروزكوه رفتيم يك ساعتي به خاطر مه شديدي كه سمت گدوك بود تو ترافيك بوديم بعدش هم تو ترافيك شهر زيرآب بوديم چون تو ورودي شهر تصادف شده بود، سارا دیگه کم کم داشت بی حوصله میشد هي ميگفتي پس چرا نميريم بابلسر؟ از اونجا كه رد شديم به ترافيك شهر بابل برخورد كرديم... خلاصه ساعت ده شب بود كه رسيديم خونه مامان. سارا همش سراغ عمو و زن عموش رو ميگرفت. مامان شام ماهی شکم پر درست كرده بود، سفره رو پهن كرديم. سارا از ترس سوزش دهنش چيزي نخورد، خلاصه بعد كلي التماس يه كمي ماهي خورد... و من خداروشكر كردم كه همون دو تا قاشق رو خورد. آخر شب بود ساعت يازده دوازده شب كه محسن و خانومش اومدن خونه مامان تا سارا رو ببینن که خواب بود،و چون هم ما خسته بوديم هم خودشون زود رفتن.
صبح شنبه پنجم فروردين بعد از خوردن آماده شديم تا بريم دیدن خواهر و برادرها...
ناهار خونه آبجی ر... دعوت بوديم، دو ساعتی خونه داداش علي بودیم و بعدش خونه آبجی ك.... ناهار به همراه محسن و خانومش و مامان رفتيم خونه آبجی ر... بعدازظهر اومديم خونه مامان تا هماهنگ كنيم و جاي ديگه اي بريم، حسین رفت تعمیرگاه تا جلوبندی ماشینو درست کنه که تو اين فاصله آبجی ف.... اومد خونه مامان و ما رو واسه شام دعوت كرد خونشون، داداش علي هم زنگ زد به حسین و گفت كه بيايد شب بريم خونه پسرعمه هاشون عيدديدني، ما هم آماده شديم و با مامان راه افتاديم به سمت داردين که اسم واقعیش دارالعابدین هست! ساعت حدود نه شب بود كه اومديم خونه آبجی ف.... دور هم بوديم و شام خورديم و كلي حرف زديم بعد راه افتاديم به سمت خونه مامان... خيلي خسته بوديم و خوابيديم...
يكشنبه ششم فروردين صبح محسن و خانومش اومدن و كلي با سارا بازي كردن، بعد از اينكه با داداش علي قرار گذاشتيم كه بريم خونه دايي حسین به محسن گفتيم كه ناهار ميريم خونشون، سارا هم ديگه با من و حسین و مامان نيومد و با زن عموش رفت خونشون... ظهر كه من و حسین و مامان با داداش علي اينا رفتیم خونه محسن اینا، ناهار دور هم بوديم و حسابي خوش گذرونديم بعدازظهر ساعتاي شش و نيم بود كه هماهنگ كرديم رفتيم خونه آبجی ش...... اونجا بوديم و دوباره براي شام برگشتيم خونه محسن اینا كه مادر و پدر خانومش هم اونجا بودن و كلي بهمون خوش گذشت، شب براي خوابيدن عليرغم ميل من اومديم خونه مامان و اونجا بوديم.
صبح دوشنبه هفتم فروردين از خواب بيدار شديم خانوم داداش علي ميخواست كه براي ناهار بريم اونجا كه حسین گفت نميايم من و سارا و زن عمو محسنش با هم رفتيم بازار و كلي گشتيم و كمي هم خريد كرديم، تو این فاصله س.... اومده بود پیش مامان. بعد از اینکه از بازار برگشتیم خونه مامان، ناهار خورديم و حسین خوابيد. بعدازظهر رفتيم خونه داداش احمد، از قضا داداش علي اينا هم اومدن اونجا و يك ساعتي نشسته بوديم. بعدش اومديم خونه مامان، حسین با دوستش احمد رفت بيرون و من و سارا و مامان خونه بوديم، من هم کلافه بودم، دوست نداشتم که آخر شب اینطوری تموم بشه، ميخواستيم براي شب بريم كنار دريا كه ديگه جور نشد كه بريم.
صبح سه شنبه هشتم فروردين بيدار شديم و صبحانه خورديم حسین با مریم اینا هماهنگ كرد كه اونا هم بيان بابلسر، بعد از اینکه اونا موافقت کردن که بیان پیشمون، من و حسین و سارا رفتیم کنار دریا و عكس انداختيم بعدش رفتيم بازار خريد كرديم، برگشتیم خونه مامان، برخلاف روزهای قبل که هیچ کس خونه مامان نمیومد، اون روز هی مهمون اومد و ما هم مشغول پذیرایی و جمع و جور کردن بوديم شب ساعت هشت بود كه مريم و محمود و بهار رسیدن. دور هم بوديم و شام خورديم، محسن و زنش هم واسه آخر شب اومدن پيشمون و دور هم بوديم.
صبح چهارشنبه نهم فروردين مريم و محمود رفتن بيرون پياده روي و نون تازه خريدن آوردن ، بعد از خوردن صبحانه، حسین و محمود و سارا و بهار رفتن کنار دریا، مامان رفت خونه س... من و مریم هم خونه بودیم، بعد ع... اومد و حسین و محمود اینا اومدن، رفت دنبال مامان و همگی بساط جوجه كباب راه انداختيم هوا خيلي سرد بود و اصلا نميشد از خونه رفت بيرون. خيلي بارون اومده بود و ما رو خونه نشين كرد. حسين و محمود بساط منقل و زغال راه انداختن تو حیاط و جوجه ها رو کباب کردن و مريم هم برنجش رو درست كرده بود... یه دفعه محسن از راه رسید و رفت پیش ع.... و یه چیزایی گفت بعدش ع... اومد به من گفت و من هم گفتم فکر نمیکنم حسین موافقت کنه؟ رفت پیش حسین و بهش گفت ، حسین گفت دو دقیقه بیشتر نشه، میخواست سارا رو ببره پیش س.... من راضی نبودم اما علیرغم میلم چیزی نگفتم، مشغول پهن کرده سفره بودیم که محسن برگشت خداروشکر زود برگشت و حرف حسین رو گوش داده بود، سفره ناهار رو من و ع... پهن كرديم و همگی مشغول خوردن ناهار شديم. بعدش حسین و محمود و مریم يه كم خوابيدن. محسن و خانومش رفتن تا به كاراشون برسن. شب ساعت هشت بود كه به پيشنهاد مريم راه افتاديم به سمت بازار مريم اينا يه كم ترشيجات خريدن و من و حسین و سارا هم مشغول گشت و گذار تو بازار بوديم. برنامه گذاشتيم كه فردا ناهار بريم كنار دريا! اومديم خونه و شام خورديم و خوابيديم روز خسته كننده اي داشتيم همش در حال كار و فعاليت بوديم. اما بهمون خوش گذشت...
صبح پنجشنبه دهم فروردين ساعت هفت از خواب بيدار شدم و مشغول درست کردن ناهار شدم تا ناهار رو کنار دریا بخوریم. مريم با محمود رفتن كنار دريا پياده روي كنن وقتي برگشتن كه صبحانه بخوريم به باباحسن زنگ زد و متوجه شديم كه باباحسن با عمه و زن عمو دارن ميرن كاشان، اما نگفت كه چي شده، با كلي پيگيري و خبر گرفتن از اين و اون متوجه شديم كه پسرعموي بابام بيمارستانه، به موضوع مشكوك شديم به رويا زنگ زديم و خبر گرفتيم فهميديم كه پسرعموي مامان و بابام تو يه تصادف از دنيا رفته! به همين خاطر بود كه بابا به ما چيزي نگفت، چون تو مسافرت بوديم نميخواست ناراحتمون كنه، وقتي كه مطمئن شديم كه اين اتفاق افتاده زنگ زديم به افسانه اون هم كه مشهد بود برگشته بود به كاشان، ما هم به بابا زنگ زديم و تصميم گرفتيم كه به كاشان بريم!
همه برنامه هامون تغيير كرد، خيلي ناراحت شديم و اصلا باورمون نميشد! خلاصه همه وسايلمون رو جمع كرديم و ساعت نزديكاي دوازده ظهر بود كه راه افتاديم به سمت كاشان! از سمت گرمسار و جاده حرم تا حرم رفتيم و ساعت ده شب بود كه رسيديم راه خسته كننده و طولاني بود از طرفي استرس هم داشتيم كه ديگه خيلي بد بهمون گذشت. وقتي رسيديم تو مراسم شركت كرديم و فردا صبحش يعني جمعه يازدهم سر مزار رفتيم و بعدش راه افتاديم به سمت تهران. روز قبل كه توي راه كاشان بوديم متوجه شديم كه مامان پروين هم حالش خوب نيست و تو بيمارستان بستريه... ديگه خيلي خيلي اعصابمون خرد شد... خيلي نگرانش بوديم. صبح جمع كه راه افتاديم ساعت دو و نيم بعدازظهر بود كه رسيديم به بيمارستان رسول اكرم (ص) رفتم بالا پيش مامان و از اونجايي كه دوست نداشتم ناراحتش كنم خودمو كنترل كردم. مامان پروين ترخيص شده بود و با هم راه افتاديم به سمت خونه. خدا خيلي بهمون رحم كرده بود انگار دوباره قندش رفته بود بالا و به خاطر استرس و اضطرابي كه داشت باعث شده بود تعادلش رو از دست بده و راهي بيمارستان بشه.

شنبه دوازدهم كمي بهتر بود و من پيشش بودم، شب هم محمد و ميترا اومدن ديدنش. از اونجاييكه مامان نميدونست چه اتفاقي براي پسرعموش افتاده و ما به خاطر شرايط خودش چيزي بهش نگفته بوديم اين موضوع نگرانمون ميكرد كه هر چه ديرتر اين موضوع رو بهش بگيم براش شك بيشتري به همراه داره، به همين خاطر فرزانه زنگ زد و كلي باهاش حرف زد و بعد از حدود چهل دقيقه بهش گفت اما مامان باور نكرد تا اينكه بعد از اينكه گوشي رو قطع كرد از من پرسيد و من هم بهش گفتم، خداروشكر صحبتهاي فرزانه جواب داده بود و مامان آروم بود و واكنشي بدي نشون نداد. روز يكشنبه هم كه سيزدهم فروردين بود من و حسين و سارا خونه بوديم و محمد اينا اومدن خونمون. ريحانه هم پيش مامان بود و ميگفت كه الحمدا... حالش خوبه...
دوشنبه چهاردهم فروردين خونه بوديم و مشغول جمع آوري خونه، حسابي خسته شديم البته سارا هم خيلي خانوم بود و كلي كمكم كرد.
سه شنبه پانزدهم از صبح با سارا رفتيم خونه مامان پروين و پيش اون بوديم. غروب حسين اومد دنبالمون و اومديم خونه. خداروشكر مامان پروين سرحال بود و سارا كلي باهاش حرف زد.

چهارشنبه شانزدهم هم از صبح عزيز و عمو محسن و زن عمو اومدن و عزيز تزريق داشت. پنجشنبه هفدهم خونه بوديم تا ساعت هفت بعدازظهر كه با مريم اينا هماهنگ كرديم رفتيم پارك و شام رو بيرون خورديم.

ديروز هم كه جمعه بود و هجدهم فروردين تو مراسم يادبودي كه باباحسن و عمو عباس براي پسرعموشون تو تهران گرفته بودن شركت كرديم و همگي دور هم يادش رو گرامي داشتيم... روحش شاد...
شب هم براي شام خونه دختر داداش احمد دعوت بوديم كه خيلي بهمون خوش گذشت و دور هم بوديم...
امروز هم كه شنبه است و نوزدهم فروردين سارا خانوم خیلی دختر خوبيه و حرف مامان رو گوش ميده عزيزم. خوشحالم كه ديگه همه چيزو ميگه و خيلي قشنگ حرف ميزنه. عاشقشممممممممم. ميبوسمت سارا جونم، مهربونترين دخترم
اين هم خاطرات دو هفته گذشته... انشاءالله كه از اين به بعد روزهاي سلامت و خوشي براي همه و ما باشه... آمين

+ نوشته شده در  شنبه 19 فروردین1391ساعت 15:27  توسط یک زوج  |