تبليغاتX
یک زوج خوشبخت

یک زوج خوشبخت

اینجا قرار نیست ما از خودمون تعریف کنیم، فقط روزهایی از عمرمون که سپری میشه رو ثبت میکنیم!

خدایا ازت ممنونم...

سلام،

امروز سه شنبه است بیستم دیماه و خداروشکر امروز وضعیت خیلی از هفته ی پیش بهتره. حسین یکشنبه که آخرین جلسه رادیوتراپی مامان بود رفت دنبال مدارک ماشین من هم بعد از اینکه مامان از بیمارستان اومد خونه سارا رو گذاشتم پیش مامانم و رفتم دنبال گرفتن داروی هرسپتین و مجوز بستری روز چهارشنبه و ... ساعت نه و نیم اینا بود که رفتم و ساعت دو و نیم بود که برگشتم. وقتی داروها رو گرفتم رفتم بیمارستان پارس تا نامه انجام دوره رادیوتراپی رو بگیرم و ببرم بدم مرکز بهداشت. خسته و کلافه بودم انگار که مجبوری دارم این کارارو انجام میدم، ذهنم شلوغ بود اما تو دلم خدا خدا میکردم که حسین بتونه مدارک ماشین رو پیدا کنه. درخواست المثنی دادنش هم خیلی خیلی سخت بود غیر از گواهینامه اش کارت ماشین و بیمه بدنه و شخص ثالث رو هم پلیس گرفته بود، کارم که تو بیمارستان انجام شد تو آسانسور بودم که حسین زنگ زد! صدا قطع و وصل میشد از آسانسور که اومدم بیرون گفتم حسین چی شد؟ چیکار کردی. گفت الان تونستم مدارک رو بگیرم یارو رو پیدا کردم. دارم میرم سمت اداره. اصلا باورم نمیشد دوباره ازش پرسیدم راست میگی؟ مدارک و گرفتی؟ وقتی گفت آره الان یارو اومد ازش گرفتم گفت که مرخصی بوده و تهران نبوده! گفتم خدایا شکرت. خدایا شکرت که خودت حلش کردی. زنگ زدم به مامان پروین و بهش گفتم خیلی خوشحال شد. بهش گفتم به مامان گل هم بگو نگران بود خوشحال میشه. خلاصه خیالم راحت شد. دیگه خسته نبودم. راضی بودم از کاری که امروز انجام دادم. دیگه کلافه نبودم و سرحال راهی بانک شدم تا هم اجاره خونه رو واریز کنم هم طلبی که مامان پروین ازم داشت رو به حسابش بریزم. خدایا شکرت دلم سبک شد. ذهنم باز شد. اینقدر از این بابت ناراحت بودم که نگو. آخه پنجشنبه هم قصد داشتیم بریم بابلسر که هم مامان رو ببریم و هم تو مهمونی محسن شرکت کنیم. بدون مدارک نمیتونستیم بریم و هماهنگ کردنش خیلی سخت میشد که چطور مامانو راهی کنیم! خدایا تو این روزا کنارمی و خوب حست میکنم ازت ممنونم که تنهام نمیذاری. الهی میدونم بقیه مسائل و مشکلاتی که ذهنمو مشغول کرده و اینجا جای گفتنش نیست رو هم اون جور که به صلاح و مصلحته خودته حل میکنی. دوست دارم و تمام تلاشم رو میکنم که بنده مقرب به درگاهت باشم...

محمد خواستگار ریحانه هم همچنان به رفت و آمد خودش ادامه میده، خیلی راضی به وصلت با خانواده ماست و به ریحانه علاقه داره. ریحانه هم کلا بهش اعتماد پیدا کرده و ته دلش راضیه. اما در مورد اختلاف فرهنگی خانواده ها دچار تردیده!

ریحانه جان! بهترین آروزها رو برات دارم. انشاءالله که خوشترین روزها رو پیش رو داشته باشی عزیزم. امیدوارم اگه این وصلت به خوشبختی تو و زندگی آینده ات منجر میشه همون خدای بزرگی که این روزها بیش از قبل حضورش رو در کنارم حس میکنم خوشبخت و سعادت مندت کنه.

خدایا مثل همیشه ازت ممنونممممممممم.... 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 دی1390ساعت 13:19  توسط یک زوج  | 

فکر نمیکنم روزی به این روزها بخندم!

سلام،

وقتی با حسین حرف میزنم و گله میکنم از اوضاع و احوال زندگیمون، میگه چیکار میشه کرد زندگی همینه دیگه! یه روزی به این روزها میخندی!؟ ولی من اصلا تصور نمیکنم که یه روزی من به این روزهای سخت زندگیم بخندم

یک شنبه یعنی یازدهم دی بود که حسین ماشین رو برد پارکینگ! آخه پنجشنبه که رفته بود مامانو ببره بیمارستان پارس وارد طرح شده بود و پلیس همه مدارک رو گرفته بود و گفته بود که مادرت رو رسوندی بیمارستان ماشینو بیار پارکینگ! حسین هم چون خیلی کار داشته ماشین رو نبرده تا یک شنبه خلافی ماشین رو هم گرفته و پرداخت کرده اما! از مدارک و پلیسی که مدارک رو گرفته خبری نیست! مدارکو تحویل پارکینگ نداره که هیچ رسیدی هم به حسین بابت تحویل مدارکش نداده! اسمشو هم نگفته که ما بریم دنبالش و ببینیم کیه و کجاست! وسط این همه گیر و گور حالا همین کم بود که ماشین بخوابه پارکینگ!

یه سری حرفا و رفتارا هست که ناراحتم میکنه هی میام به روی خودم نیارم، سکوت کنم و تحمل کنم، اما نمیشه. یه دفعه به نقطه میرسم که سرریز میشم. بی طاقت میشم و تنها چیزی که آرومم میکنه حرف زدنه. حسین هم این روزها اینقدر گرفتار کاره که فرصتی برای هم صحبتی نداریم. کلا باید بگم آرامش نیست بینمون. بازم خداروشکر حسین میاد خونه یه کم اوضاع بهتره ولی مثل سابق نیست.

امیدوارم که این روزهای سخت بگذره و سلامتی و آرامش و آسایش و شادی حاکم بشه تو زندگیمون.

به امید خدا...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 13 دی1390ساعت 7:45  توسط یک زوج  | 

کاشکی میشد یه کاری کرد...

سلام،

جمعه که خواستگارای ریحانه اومدن ما هم رفتیم هر چند تمایلی نداشتم که در اولین جلسه حضور داشته باشیم ولی به اصرار مامان و بابا من و حسین و سارا و بهار و مریم هم بودیم. در مجموع روز خوبی بود و خوب تموم شد خداروشکر. شب هم وقتی مریم رو رسوندیم خونشون رفتیم بالا تا کادوی خونشون رو بدیم که به اصرار ما رو شام نگه داشتن. حامد خاله پری هم با محمود آقا رفته بودن تا چند تا خونه اون حوالی ببینن بلکه انشاءالله خدا کمک کنه و یک واحد بخره. بعد از خوردن شام ما هم اومدیم خونه.

روز شنبه یعنی سوم دیماه هم از خواب بیدار شدیم. بعد از اینکه حسین رفت مشغول جمع و جور کردن خونه شدم. ناهار درست کردم و مامان اینا ساعت دو و نیم بعدازظهر بود که اومدن. ناهار خوردن و راهی مطب دکتر شدن. داروها رو بردن و ساعت هفت و نیم اومدن. خداروشکر دکتر راضی بود و آمپول هرسپتین رو به مامان تزریق کرده بودن. و گفته بود که فردا بیاین برای اولین جلسه رادیوتراپی و سی تی اسکن لگن و کمر! انگار که ده جلسه رادیوتراپی واسه مامان تجویز کرده. حسین که اومد شام خوردیم و خوابیدیم. صبح محسن و عهدیه رفتن دکتر و بعد از اینکه اومدن کمی صحبت کردیم و ناهار خوردن و مامانو بردن بیمارستان لاله تا سی تی اسکن انجام بده و اولین جلسه رادیوتراپی ولی ساعت سه و ربع بود که برگشتن گفتن که دستگاه سی تی اسکن بیمارستان لاله خرابه و دکتر هم گفته که اول باید سی تی کنه بعد رادیوتراپی رو شروع کنیم. محسن اینا هم وقتی برگشتن و دیدن که مامان باید بمونه راهی بابلسر شدن. امروز هم زنگ زدم تا مامان رو ببریم دکتر ولی گفتن دستگاه هنوز خرابه. به همین خاطر هنوز در گیرودار وقت دهی بیمارستان هستیم. امیدوارم که هر چه زودتر همه این روزها به خیر و خوشی و خوبی بگذره و دیگه هیچ بیماری و مریضی هیچ کس نداشته باشه.

محمد خواستگار ریحانه هم دیشب اومده خونه مامان اینا و دوبار هم با بابا صحبت کرده. با ریحانه و آقا مهدی هم صحبت کرده و مهدی هم نظرش نسبت بهش مثبته حسین هم همین نظرو داشت و میگفت که پسر خوبیه، انشاءالله که هر چی خیره براش پیش بیاد...  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 5 دی1390ساعت 12:44  توسط یک زوج  | 

بیست و هشت ماهه شدن سارا جون و شب یلدا...

سلام،

دیشب شب یلدا بود،بلندترین شب سال! شب یلدا ما همگی خونه مامان پروین بودیم فقط جای فرزانه و مهدی و بچه ها خالی بود امسال مامان بزرگ و بابا بزرگ هم پیشمون بودن. مامان پروین صبح رفته بود خرید کرده بود اما با خاله پری و مامان بزرگ و بابابزرگ رفته بودن مطب دکتر پرهیزگار تا هم مامان پروین آزمایشش رو نشون بده و هم مامان بزرگ. مامان پروین هم صبح به من زنگ زد و گفت که تا قبل از ظهر بیا اینجا کارهارو بکن تا من برگردم دیر میشه. من هم خیلی خسته بودم، آخه دیروز یعنی بیست و نهم آذرماه از صبح با حسین و سارا رفته بودیم مرکز بهداشت دنبال گرفتن داروها و تاییدشون و ... حسین بهم گفت نمیخواد با بچه بری دنبال داروها ولی چون ذهنم مشغول بود و حسین هم وقت نداشت بره من رفتم. سارا رو هم با خودم بردم. چهار بار از مرکز بهداشت رفتیم داروخانه سیزده آبان و برگشتیم همش کاغذ بازی و ... بود تا بالاخره تونستم داروها رو بگیرم سارا جونم خیلی خسته شد و خیلی خانومی کرد. وقتی به حسین گفتم که همه داروهارو گرفتم و دارم میرم خونه اصلا باورش نمیشد. کلی ازم تشکر کرد و به من گفت تو همسر قهرمانِ منی! من اگه جای تو بودم سه چهار روز طول میکشید تا داروها رو بگیرم ولی تو یک روزه رفتی دنبالش و همه رو گرفتی. خلاصه اون روز ساعت سه و نیم بعدازظهر بود که اومدیم خونه و من هلاک بودم کمرم شدیدا درد گرفته بود آخه سارا رو بغل کرده بودم با داروها که تقریبا سنگین بود فاصله زیادی رو هم پیاده رفته بودم و مسیر زیادی تا خونه اومده بودیم. اما بالاخره رسیدیم و تونستم داروها رو بگیرم خداروشکر. به مامان هم زنگ زدم و گفتم که داروها رو گرفتم تا خیالش راحت بشه. اما هزینه داروهاش خیلی زیاد بود یکی از آمپولاش سه و نیم میلیون بود که دکترش گفته بود دو میلیون و نیم تا سه میلیونه! اما سه و نیم میلیون بود! یکیش هم چهارصد هزار تومن! واقعا وحشتناکه! خدا کسی و مریض نکنه! هزینه هاش جدا از مریضی و دردی که طرف تحمل میکنه سرسام آوره! شب که حسین اومد خونه سارا دیگه خوابش برده بود وقتی منو دید ازم دوباره تشکر کرد و گفت که تو قیافت از من خسته تره! گفتم به خدا سرم داره از درد میترکه فقط زود بیا شام بخوریم که من بیهوشم! دیگه نمیتونم بشینم. بعد سریع شام خوردیم و خوابیدیم. صبحش هم اینقدر بیحال بودم و پاهام و کمرم درد میکرد با حسین نرفتم خونه مامان خودم ساعت یک با آژانس رفتم خونه مامان مشغول غذا درست کردن و جمع و جور کردن خونه شدم تا شب که همگی اومدن و دور هم بودیم. کلاً روزهای خسته کننده ای رو سپری میکنم. حوصله مهمونی رفتن و مهمونی دادن ندارم. تا ساعت یازده شب (شب یلدا) رو کنار مامان اینا سپری کردیم و بعدش اومدیم خونه. امروز هم تا ساعت ده صبح خواب بودیم از بس سه تایی مون خسته بودیم. دوست داشتم بریم هایپراستار اما جور نشد بریم تا ساعت نه و نیم شب که رفتیم و حسابی هم شلوغ بود. خیلی نمیشد گشت و خرید کرد. خیلی مختصر و مفید خرید کردیم و موکول کردیم به بعد!

فردا هم برای ریحانه خانوم ما آبجی کوچیکه خواستگار میاد! من که قصد ندارم تو مراسم شرکت کنم. اما نمیدونم چی پیش بیاد!

ریحانه جان هر چی آرزوی خوبه مال تو! امیدوارم که خدا بهترین ها رو قسمتت کنه و یکی از خوشبخت ترین ها باشی عزیزم...

سارا جونم امروز بیست و هشت ماهه شد! دختر ناز من! دردونه ی من عاشقتم و از خدا به خاطر داشتنت سپاسگزارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 دی1390ساعت 12:42  توسط یک زوج  | 

روزهای پر دغدغه ی من...

سلام٬

جمعه بعدازظهر بود که به خاله پری زنگ زدم تا باهاش هماهنگ کنم اگه میترا سرحاله و شرایطش رو داره بریم دیدن خودش و کسری کوچولوش. خاله هم بهم گفت میترا جون میگه بیاید اگه واسه خودتون زحمتی نیست. من و حسین و سارا هم آماده شدیم و راهی شدیم به افسانه هم زنگ زدم و گفتم که شام میایم اونجا. ماشاءالله هزار ماشاءالله کسری جونم خیلی ناز و آرومه. میترا هم خداروشکر سرحال بود فقط یه کم سرماخوردگی داشت که امیدوارم هر چه زودتر خوب بشه. یک ساعتی اونجا بودیم و بعدش رفتیم خونه افسانه اینا. شام خوردیم و کمی گپ و گفت داشتیم و اومدیم خونه سارا تو راه خوابید و من و حسین هم که خیلی خسته بودیم زود خوابیدیم.

صبح شنبه وقتی حسین بیدار شد که بره سرکار با اینکه از قبل قصد نداشتم برم بیرون. حاضر شدم و وسایلمو جمع کردم و رفتم خونه مامان پروین. آخه یه کم کارهای بانکی داشتیم که حسین به علت مشغله زیاد کاری فرصتی واسه انجامش نداشت به همین خاطر بهش گفتم من میرم این کارارو انجام میدم. بعد از اینکه خونه مامان به سارا صبحانه دادم حاضرش کردم و با هم رفتیم بانک و چند تا واریزی داشتیم که انجامش دادم. بعد اومدیم خونه سارا بر خلاف همیشه که با هم بیرون میریم خیلی اذیت میکنه خوب بود و همکاری کرد. رسیدیم خونه به حسین زنگ زدم و گفتم که کارهاشو انجام دادم بهم گفت برام دعا تا این کارها هر چه زودتر انجام بشه. چند تا پیگیری و تماس تلفنی داشت که اونها رو هم به من محول کرد. من هم براش انجام دادم و بخشی از کارهای روزمره اش انجام شد. به مامان گفتم که روز یک شنبه خونه میمونم تا کارامو انجام بدم و دوشنبه دوباره میام خونتون چون باید برم دکتر و جواب آزمایشم رو به دکتر نشون بدم.

به مامان هم گفته بودم که میخوام واسه محسن از بیمارستان میلاد وقت دکتر بگیرم. اون هم تو فاصله ای که من رفته بودم بانک به بیمارستان زنگ زده بود و تونسته بود با سختی به بخش نوبت دهی وصل بشه. وقتی من رسیدم گوشی رو داد به من و گفت که بیا باهاش حرف بزن. وقتی ازش خواستم بهم وقت بده گفت که وقتای امروز پر شده و فردا زنگ بزن. من هم امروز از صبح که بیدار شدم مشغول زنگ زدن شدم تا اینکه بالاخره موفق شدم و از دکتر دانش براش وقت گرفتم. خداروشکر که موفق شدم. آخه مامان سوم دیماه یعنی شنبه آینده وقت دکتر داره و محسن میخواد بیاردش به همین خاطر خیلی خوشحال شدم که تونستم واسه چهارم دیماه براش وقت بگیرم. به عهدیه زنگ زدم و گفتم که وقت گرفتم براتون اون هم خیلی خوشحال شد و تشکر کرد. انشاءالله که هر چی پیش میاد خیر باشه براشون.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 27 آذر1390ساعت 14:43  توسط یک زوج  |